مجریهای شبکه ما تازه از مکه برگشته اند...تقریبن نیمه کچل هستند و خوش و خرم ...کمی هم نوربالامی زنند...البته موقتی است...تسبیح باران شده ام...

درگیر موضوع رساله ام هستم... آنقدر دمدمی شده ام که هر روز یک موضوع انتخاب می کنم و با هیجان میخواهم پروپوزالش را بنویسم .اما روز بعد ناامید می شوم.

ازاول هم احساساتی بوده ام..اینروزها که بدتر هم شده ام...مختار نشان میدهد گریه می کنم..مطالب قدیمی وبلاگم را میبینم ، گریه میکنم...خواهرم را می بینم گریه می کنم...صدای بچه گربه ای راکه زیر ماشینم قایم شده و با سوزو گداز مادرش را صدا می زند، می شنوم گریه میکنم...سریال وفا را میبینم و یاد پشت صحنه هایش می افتم ، گریه می کنم...خوب است دیگر محرم است و روزهای گریه...آماده ام برای تاسوعا عاشورایی که نزدیک است.

/ 10 نظر / 4 بازدید
مهراوه

سلام سمیه جان بعد از این همه مدت هم که آمدی با اشک و آه و ناله !!! عزیزم گریه خوبه اما دیگر خودت را از بین نبر توی این روزها برای منم دعا کن عزیزم راستی آدرسم عوض شده

دختر نارنج و ترنج

سلام سمیه ی عزیز من تسبیح های نو مبارک! من عاشق تسبیحم.... برای همین فکر می کنم تو باید کلللی خوشحال باشی... حساس شدی دختر... چراش رو نمی دونم اما من وقتی این جوری می شم که یه اتفاق بد برام افتاده و از درد و غمش بیرون نمیام... ببین دلیل اصلیش چیه و دنبال یه دلیل خوب و بزرگ تر از اون قبلی باش برای درمونش.. به من هم نگو اگر طبیب بودی!!!!![چشمک] عزیز منی تو...

پریا

سلاااااااام خانوم خانوما [بغل] چه عجب تشریف آوردید خانم گل [ماچ] نه دیگه ! نشد ! ما یه سمیه ی شاد و سر حال میخوایم که بازم بیاد با انرژی از چیزای خوب صحبت کنه [چشمک]

کویریات

چرا همه اش غمگین.... اگرچه چراهایش رو گفتی ...

حسام

مث من... همش مث من [گریه]

ساحل

دلم کلی گرفت بابت این نوشته ات