سلام به آزادی

آخیش از دست این امتحانای دیوصفت راحت شدم...چه خبرایی بوده تو وبلاگستان..چه پُستای باحالی که خوندمشون...ترم اول کلی غصه خوردم واسه معدل 19 ام ...حالا کلی نذر کردم که 12بگیرم و نیفتم...ای پیشونی مارو کجا میشونی؟فکر کنم ترم بعد نذر کنم که اخراجم نکنن...اینقدر احساس آزادی بهم دست داده نمیدونم الان برم خونه چیکارکنم؟...اول برم سراغ ظرفای نشسته..دیگه هیچ لیوانی پیدا نمیشه واسه چای خوردن! بعد تلویزیونو روشن کنم و تا صبح هی این کانال اون کانال کنم....بعدش یکشنبه میخوام برم کلاس والیبال ثبت نام کنم...بعدش برم خونه خالم و تا صبح با خاله دخترام بگیم بخندیم..بعد بیام به همه وبلاگا سر بزنم و بعد بخوابم...بخوابم...برم پاساژ کلی بگردم...بعد چیکار کنم؟.....غصه ترم آینده رو بخورم...خدایا ینی میشه من درسامو نیفتم؟

/ 25 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام خوبه هنوز با قوت و اقتدار می آی و پذیرای مهمونهای این خونه دوست داشتنیت هستی .

حسام

چرا نیستی؟؟؟؟ خیلی دلنگرانم....[نگران]

آفاق

واقعا" چرا نمی نویسی؟؟؟ [دلشکسته]

بهاره

سمیه جانم اعتصاب کردی یا با ما قهری؟ چرا نمی نویسی پس؟[نگران]

ندا

سلام سمیه جون.خوبی؟ تو چرا همش نیستی؟![متفکر]نکنه عروس شدی؟![نیشخند]خب بعدش این آقا چکاره هستن حالا [منتظر]..ما دخترمونو دادیم دستش[زبان] میدونی چی شده آخه؟من خوابتو دیدم!اانقده هم تو خواب بهم تاکید کردی که این چیزایی که گفتی رو به کسی نگم که من الان جرات ندارم برات تعریف کنم[نیشخند]البته اینکه عروس شدی و من خودم حدس زدم هاااا تو نگفتی[زبان]ولی همش تو چشات خوشحالی و ذوق و اینا بود[لبخند] جایی که بودیم هم مشهد بود انگاری... خلاصه که من همینجوری نشسته بودم اومدی از پشت سر زدی رو شونم به صورت هلی البته!من با تعجب نگات کردم تو گفتی ها چیه نشناختی؟بعد من چشمامو تنگ کردم که بشناسمت.گفتی بابا من سمیه نوستالوژیم!!بعدشم که روبوسیو واینا و صحبتا و اینا!خیلی ناز بودی [قلب]من حسودیم شد بهت[خنثی][پلک]

دختر نارنج و ترنج

سلام سمیه ی عزیز من خوبی دخترم؟ کجایی؟ تو که مثل من بی معرفت نبودی که.... دلم هوای نوشته های صاف و بی غل و غشت رو داره... بنویس.[قلب]

غلومی

گیر بودیم یه جورایی ! باور کن از گیر که دراومدم اول یه بستنی سنتی زدم تو رگ و بعدش جخ نشستم واسه پست نوشتن !

نیلوفر

ایشالله همه رو به خوبی می پاسونی گلی جون [گل]