نوستالوژی

خواهرانه !

وااااااای که چه حالی داره صبح زود  بیای سرکار...شاد و قبراق و سرحال..! همکارام که همشون بعد من اومدن اینجوری بودن تعجبنیشخند

همسر خواهرم دیشب رفته بود ماموریت اداری یه شهرستانی!منم شب رفتم پیش آبجی کوچیکه و با هم اخبار دیدیم و فیلم دیدیم (خانوادگی اهل فیلم بازی هستیم) کلی خوردیم (جد اندر جد گامبو هستیم) و حرف زدیم ودرد ودل کردیم و مجله خوندیم و خواهر بازی دیگه !

 کلی حال کردم اطاقاشو دیدم (رفته اطاق خوابشو کل دیوارو بننفش کرده و ست روتختی و فرش و پادری و پرده اطاقو و دمپایی و...همه رو بنفش گرفته که آدم وقتیکه وارد اطاق میشه ، اولش چشاش بنفش میشه و باباقوری میگیره و بعدش یه حس خوب و آرامش بخشی از یه سرنگی ، کم کم وارد بدنت میشه ...آی چه آرامش بخش ! بعدشم اطاق کار همسرشو سبز کرده و کلی چیز سبز خریده ریخته تو اطاق ...دمش گرم با این سن کمش چه سلیقه ای داره ! توی بانک هم کمک هزینه تحصیلی برده  و میخواد باهاش مبلمان بخره (توجه دارین دیگه کمک هزینه تحصیلی و مبل و...) کلن میبینین خانوادگی خوش شانسیم ..دست راستم رو سر همتون (البته جهت نوازش و اینا)

ساعت یک نصفه شب بعد از کلی خوردن  میگه : پاشو بریم خیابون گردی ،گردو بخوریم و بستنی!

من : سبز

اون : من و امیر ، هروقت دلمون میگیره  ، میریم گردو و بستنی میخوریم و حرف میزنیم و میام میخوابیم!

من : مگه الان دلمون گرفته؟

اون:  خجالت نه....میدونی آبجی ....آخه هوس گردو کردم!

(ذلیل نشده چه سیاستی داره!همینجوری شوهرشو خر میکنه  که آخر ماه جیبشون خالی میشه دیگه)

منم نه گذاشتم و نه برداشتم! یه راست رفتم تو رختخواب و  ولوشدم!ینی لالا! از خود راضی

صبح  ساعت 6 بلندشدم که بیام اداره (خیر سرم یه روز زود بیام) میگه منو سر راه میرسونی خونه بابا اینا ؟بعدشم بریم حلیم بخوریم ؟! بعدش بابام به من میگه : تمام پیتزا فروشیهای تهرونو میشناسه ! خبر نداره ته تغاریش آدرس همه حلیم فروشیها و گردوفروشیها رو از بحره !

خلاصه رفتیم یه حلیمی زدیم تو رگ وآبجی رو خونه باباهه رسوندم و وسط چله تابستون ، آهنگ زمستون افشین مقدمو  گذاشتم و ولومو بالا بردمو شارژ شارژ ، گازیدم تا خود اداره!

زمستون ....تن عریون باغچه چون بیابون...دین دین دین دین...درختا با پاهای برهنه  زیر بارون....(موزیک دین دین دین دین)

نمیدونی تو که عاشق نبودی...چه سخته مرگ گل برای گلدون...گلدون خالی ندیدی...نشسته زیر بارون...گلای کاغذی داری تو گلدون

 

پ ن : امروز تولد خواهرم بود وصبح زود بهش تبریک گفتم  و کلی ذوق کرد که اولین سالی هست که اول صبح تبریک میشنوه!(خداییش خدای معرفتما)

+ ; ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()