نوستالوژی

این یک فصل دیگر است !

تمام خونه بوی سیر و بادمجون گرفته...آخه دخترمون هوس کشک بادمجون کرده بود و رفته بود  کلی بادمجون و سیر و کشک و دوغ و گوجه فرنگی خریده بود تا  یه مهمونی بده...ولی خونه ای که توش بوی غذا بپیچه ، یه گرمای دیگه داره!

جالبه ها 2 ساعت پای گاز و غذا درست کردن وقت گذاشتم و..آخرش ظرفه 5 دیقه 2 لقمه خوردم و سیر شدم!

چرا همیشه نتیجه ها ، اینقده کوتاه و زودگذرند ؟ولی تلاشهایی که برای رسیدن به اون نتیجه میکنیم خیلی زیاد و طولانی؟

بعضی اوقات هم اثرات اون نتیجه کوتاهتره و یا شاید دردناکتر!...مثل  بیخواب شدن من که تا صبح طول کشید !

 البته میتونیم این اثرات مخرب رو با روشهایی خنثی کنیم...مثل من که تا صبح  هی اینوری شدم و اونوری شدم و کتاب خوندم!

این یک فصل دیگراست (مرجان شیرمحمدی) : من قلم این نویسنده رو دوست دارم .با وجودیکه زیاد حوصله خوندن رمان رو ندارم و بیشتر داستان کوتاه میخونم ...اما خوب این رمانو دیشب خوندم و خوشم اومد ...داستان کشش خودشو داشت که منو تا صبح بیدار نگه داره !در مورد مردی به نام " عماد " است که در خانه موروثی پدرش تنها زندگی میکند و خانه اش را به گروههای فیلمبرداری اجاره میدهد و از روزهای عاشق شدن و دردسرهایش و ارتباطش با دوست نزدیکش و ...  سخن میگوید .

+ ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()