نوستالوژی

شنبه روز بدی بود !

صبح زود برام سخته از رختخواب جداشدن !عادت دارم...یعنی لذت میبرم بعد نماز صبح با چادر و مقنعه روی جانمازم ولو بشم و یه 20دیقه ای چرت بزنم و 10بار هم با صدای جیک جیک موبایلم ، چشامو واکنم و به خودم هی بگم : 5 دیقه دیگه،همش سه دیقه دیگه، یه دیقه دیگه و ....یکساعت دیگه با هول و ولا بپرم و دوباره به خودم لعنت بفرستم که شب زود بخواب! بعد نماز صبح نخواب! از فردا زود برو اداره ! و ...تصمیم کبری میگیرم که : از شنبه ،  دیگه شب سرساعت 11میخوابم و صبح زود بلند میشم و صبحونه و کمی نرمش وپیش به سوی اداره و ایضن با کفش پاره پاره(واقعن کفشام پاره شده و دنبال یه کفش خوبم) ، آره جون خودم چقدم عمل میکنم (نمیدونم این شنبه  چرا هیچوقت تو تقویم ما پیداش نمیشه ! )امروزم که شنبه بود و با بدبختی تمام صبح زود بلند شدم که خیر سر مبارک زود برم اداره و ....بعله بنزین نداشتم و یکساعت تو صف بنزین بودم ! البته زودتر از روزهای قبل رسیدم که جای شکرش باقیه ، اما خوب استارتو زدم و انشالله فردا زودتر هم میرسم!

 

پ ن : از بچگی با اینکه از خونه دار بودن بدم میومد...از کارمند بودن هم بدم میومد!تو مغزم نمیگنجید که یه نفر 6صبح  پاشه بره اداره و پشت میز بشینه و بعد شب خسته و کوفته دوباره بیاد خونه و بخوابه ودوباره .... !

ضرب المثل میگه : از هرچه ترسیدی ، رسیدی!

+ ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()