نوستالوژی

خوشحالی باکره!

بعد از 10سال کار کردن، شاید دومین بار بود میرفتم طلافروشی ! با مامانم قرار میذارم . طلافروش آشناست و بادیدن ما یه لبخند تعارف میکنه و دینگ...در طلافروشی باز میشه! من و مامان تعارفشو زیاد جدی میگیریمو تا بناگوش نیشمونو باز میکنیم !

خیلی سریع  دو تا زنجیر خوشگل انتخاب میکنم و با گوشه چشم به مامان اشاره میکنم که طلا خرابامو که یا شکسته اند یا تنگ شدن و یا...در هر صورت خوشم ازشون نمیادو به یارو نشون بده و تعویض کنیم...500هزارتومن ناقابل میشه و جاش 2 تا زنجیر و یه جفت گوشواره با مارک ورساچه میگیریم!چقدر از این تلفظ ورساچه خوشم میاد..ورساچه...ورساچه...هه هه هه!

تا خونه میرسیم بعد از مراسم بغل و روبوسی  با بابا ، طلاهامو آویزون خودم میکنم و چند بار جلوی آینه خودمو ورانداز میکنم!

شب هم بعد از اومدن خواهرا، کلی پز طلاهامو به اونا میدم!بین خودمون باشه...ته دلم همچین هم خوشحال نیستم!

چون شب کلی حرف زدیم و خندیدیم و فیلم دیدیم و بحث کردیمو و هی خوردیم و بازم خوردیم و بازم واسه هدیه روز پدر نقشه کشیدیمو بازم ساعت 2 خوابیدیم...صبح دیر میام سر کار!تیترای روزنامه جام جمو میخونم و....بادیدن عکس زنی با صورت سوخته از اسید ، که عکس زنی زیبا تو دستشه ، که حتمن خودشه قبل از مراسم اسیدپاشی توسط شوهر قمه کشش! دلم ریش میره و کنجکاو میشم تا ماجراشو بخونم... بعد از خوندن ماجراش اشکم درمیاد و خدارو شکر میکنم که صورتم سالمه!خودم سالمم! عقل و شعور دارم !مهمتر از همه خدارو دارم و توکلشو! حس انساندوستانه ام گل میکنه و تا این حس خوشگل ،تو روزمرگیهام گم نشه، سریع با گزارشگرش تماس میگیرمو شماره حساب واسه کمک مالی ، ازش میگیرم تا کمی از حس عذاب وجدانیم کم شه!

...................................

به من طلا نیومده... باید با مامان قراری دوباره  بذارم دم همون طلافروشی! واسه فروش طلاهای کالی که ناکام موندن!

+ ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()