نوستالوژی

نون داغ کباب داغ!

بعضی اوقات توی جاده زندگی ، یه اتفاقاتی میفته ، یه بلاهایی سر آدم میاد ، یه ماشینایی از روت رد میشن! که وقتی بعد یه مدت بهشون فکر میکنی ، از خودت میپرسی : فلانی ! واقعن تو بودی  که این سختیرو تحمل کردی؟ چجوری تونستی زیر اینهمه بار به این سنگینی ، خم نشیو تحمل کنی؟! تو از جنس آهنی یا فولاد؟ و بعد هق هق میزنی!

امروز واسه من از اون روزاست! نوشته هامو تار میبینم ! کیبوردم خیس خیسه!

همه همکارا رفتن واسه ناهار و نماز! و من هم بعد از خوندن نماز شروع کردم با خدا دردل کردنو  یه عالمه "چرا چرا  گفتن " : که چرا اینجوری شد؟  چرا اونجوری شد؟....مگه من چه گناهی کردم ؟ و... خدا هم مثل همیشه ، خوب گوش میده و بعد  یه جوری ، به شیوه خودش ، آرومم میکنه !

ببخشین دوستان...گریه ام بند نمیاد... دلم خیلی درد میکنه ! از بس طعم تلخ درد این روزگارو چشیدم ! اونهم با نون اضافه و نوشابه گازدار! 

شاید شماها درک نکنین...ولی من  از اونایی هستم که  بیرونم ملتو میسوزونه و درونم  خودمو!

 

پانوشت:

بذارید به حساب یه درد دل ساده!

+ ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()