نوستالوژی

زل می زنیم !

من عاشق اینم که برم یه گوشه بشینمو دستامو پایه چونه ام بکنمو زل بزنم به ملتی که دارن از راست و چپ ، به چپ و راست ، طی طریق میکنن!

یه جای پر ازدحامی مثل نمایشگاه کتاب ، جون میده واسه این خل بازیا! به قول شاعر محبوبم : فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی !

زل میزنم به :

جیغ جیغ دخترکان تازه به بلوغ رسیده از دیدن هنرپیشه ای دست چندم!

هول کردنای جوونای جویای نام در حال دادن تست صدا !

کلافگی بچه های خسته ای که با پاهاشون ، زمینای نمایشگاهو جارو میکشن!

به یواشکی گفتنای : "  چرخ میخواین؟ " کارگرای سیاه سوخته که انگار دارن سی دی های غیرمجاز میفروشن!

و... به پاهای بی جون و ولو شده خودم که روی کاشیهای یه گوشه نمایشگاه به خواب کوتاهی فرو رفتنو منو بی کلاس تر از همیشه نشون میدن!

 

 

ریز نوشت : دیروز نمایشگاه کتاب بودم ! حدود صد هزار تومن فقط کتاب داستان کوتاه و رمان از نشرهای دوستداشنی ام (چشمه ، مرکز، ققنوس و ثالث) خریدم که می دونم به خاطر حممالیشون ، تا یه هفته دست درد و پا درد و کمردرد دارم!

+ ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()