نوستالوژی

ردپای خاطرات!

من دیپلمم ریاضیه ! با معدل حدود15! اما چجوری فارغ التحصیل علوم انسانیم، ماجرا داره...نوه های عزیزم قصه زندگی من اینه:

با یکی از دوستان ، قرار گذاشتیم حتمن دانشگاه رشته مهندسی معماری قبول شیم...هر چی کتابخونه تو نیاوران و فرمانیه و پاسداران بود رفتیم...اما بعد چند هفته دلمونو میزدن و به هوای استراحت هی میرفتیم سینما و پارک(اکثر کتابخونه ها وسط پارک بودن)! تا اینکه یه جای دنج و باحالی پیدا کردیم که زمین گیرش شدیم! اون جای باحال پارک نیاوران نام داشت !  شروع کردیم به تست زدن و خرخونی! ساعت 7 صبح  با لقمه های مامان دوز! تشریف میآوردیم تو دخمه مان و غروب ساعت 9 شب!تشریف میبردیم به رختخوابمان! خوشتون میاد چه خانواده روشنی داشتیم که اون موقعها صبح زود ماهارو بدرقه میکردن و شب هم تحویل میگرفتن(از نگهبان پارک)! من و دوستم اونقدر تو پارک معروف شده بودیم که همه مارو میشناختند( به درسخونی و خانومی!)...شماره شناسنامه تمام معتادا و فراریها و دختربازا و پسربازای پارک دست ما بود! یه پا مشاور شده بودیم واسه خودمون! چند تا دختر گول خورده رو به کانون گرم خونواده هاشون سپردیم ، بماند! ولی چقدر خدا با ما بود که هیچ بلایی سرمون نیومد!...خلاصه جواب این خرخونیهامونو گرفتیم : من رتبه ام تو کنکور سراسری شد : 42(چهل و دو) و دانشگاه شریفی شدم ! البته در رشته ای گلابی! گرچه رشته معماری رو دوس داشتم اما خوب صنایع هم بد نبود ! دوست جونم هم تبدیل به سینماگر معروفی شد که متاسفم اسمشو نمیشه بگم!

و اما بعد.... بعدش من 4 تا تجدید آوردم و نتونستم دانشگاه برم!قهقهه به همین راحتی و مسخره ای!(البته هیچوقت حسرت گذشته رو نخوردم .  ولی خوب شاید الان جزو مغزهای فراری بودم خجالت)اما خوب تجربیات آدم شناسی و دنیا شناسی  خیلی ارزنده ای به دست آوردم که با چند تا مدرک دانشگاهی آکسفورد هم نمی تونستم به دست بیارم! از خود راضی...خلاصه بعدش قید دانشگاهو زدم و صدا و سیمایی شدم . سال بعدش دانشکده صدا و سیما شرکت کردم و تو رشته فیلمسازی قبول شدم! اما خوب ، بخت با ما یار نبود خیال باطل.... چون کارمند رسمی بودم ، رئیسم اجازه نداد برم دانشکده ، مگر به شرط استفا! منم که اونموقع کله ام داغ بود و عشق تهیه کننده ای و مجریگری و... داشتم(نیست الان کله ام سرد شده؟!) قید دانشکده رو زدم ! اما نا امید نشید ! که من کله خرابتر از این حرفها بودم که قید دانشجو شدنو بزنم... سال بعد آزمون علوم انسانی شرکت کردم و رشته علوم اجتماعی (پژوهشگری)قبول شدم! یادش به خیر روزهای خوب دانشگاه علامه طباطبایی ! (منظورم این بود که متوجه بشین دانشگاهم علامه بود)...چه روزهایی که با بدبختی مرخصی گرفتم و درس خوندم...تا این مدرک لعنتی رو بگیرم...هی روزگار!هی جوونی...افسوس

اینا رو گفتم که قدرمو بیشتر بدونید! ببینید من چه سختیهایی کشیدم ! حالا حق دارم که بخواهم بهم بگید خانوم دکتر!

 

+ ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()