نوستالوژی

احساسات ساده !

ما آدما موجودات ساده ای هستیم که بعضی اوقات از سادگی زیاد ، دور خودمون پیچ میخوریم و تبدیل به موجودات عجیب ،  غریب و پیچیده ای میشیم که خودمون هم از خودمون سر در نمیاریم (اصولن متوجه منظورم که شدید؟...خداروشکر)

خود من سعی میکنم همیشه سادگی خودمو حفظ کنم و دنبال سادگی و ساده ها برم...امروز هم روز ساده ای بود که با چند اتفاق ساده تر ، خیلی خیلی ساده ، داره تموم میشه !(بازم متوجه جملات ساده ام که شدین؟...بازم خداروشکر)

1-  روی میز یکی از همکارا، جاقلمی سفالی دیدم که روش اینو نوشته بود . لبخند کمرنگی روی لبام نقش بست و حلقه اشکی مردمک چشامو در آغوش گرفت !

2-  آقایی با کلاس ، که امروز فهمیدم دوره مهمانداری ! گذرونده ، شده آبدارچی قسمت ما! امروز اومده بود تی میکشید و روی میزا رو دستمال نیز(جمله رو کیف کردین) یه جوریم شد ... از خودم خجالت کشیدم که از صبح میام پشت میز میشینم و دستور میدم ! و البته وبلاگ بازی میکنم ! و کمی تا قسمتی فکر! باز ماجرای آغوش بازی و...!

3-  چند دقیقه پیش رفتم پشت پنجره اتاقم و به کارمندان خسته و امیدوار سازمان عریض و طویلمان نگاه کردم که با خوشحالی تمام ، سوار سرویسهای محترمشان میشوند تا یه روز پر از روزمرگی رو تموم کنن و به آغوش گرم خانواده بپیوندن! بازم به یاد روزای سرویس سواری خودم و خوشحالی اونا ، پکی به سیگاری که گوشه لبم کز کرده میزنم و اجازه میدم بازم اشک و مردمک همدیگرو در آغوش بکشن و بیخیال دنیا دور هم بگردن!

 

پ ن اول : بابام مثل پارسال بهم سکه داد(البته از وسط نفصش کرده بود) ! مامانم هم مثل هرسال دیگه ، خودشو به بابام چسبونده بود! سپیده جون هم  سکه  پارسیان گنده ای بهم داد(گفتم که فکر نکنید از این در پیتیها بود) آبجی نگارم هم زرنگی کرده بود و از اون سوغاتیهای فرانسویش که عید یکیشو واسمون رو کرد و بقیه اش را واسه روز مبادا(که همین تولد من باشه) گذاشته بود...مستفیضمان کرد! آقای همسر قبلی هم که الان نسبتی با هم نداریم ...دست و دلبازی شدید کرده و یک فقره چک به مبلغ پنجاه هزار تومان از تو پنجره ماشینمون شوت کرد داخل (به سبک رومئو و ژولیت) و چند تا حلقه اشک هم ضمیمش کرد و مثل زورو در رفت !یکی از دوستان صمیمی تر از خواهرمون هم  روز 10 اردیبهشت صبح کله سحر زنگ زده و بنده رو از خواب بیدار کرده و میگه :خواستم اولین نفر باشم  که تولدتو تبریک میگم ! ...با دلخوری تمام گفتم :  ایکیو سان ! به تقویمت نگاه کن و همچنین به ساعت روی دیوار! بعدش مردمو،  زا به را کن ! (نمیدونم دیکته اش درست بود یا نه؟!)....کادوی قابل بیان دیگه ای نداشتم جز اس ام اسها و تلفنهای اقوام و دوستان دور!

پ ن دوم : من نمیخواستم در مورد هدایام بگما..اما خوب ،  این ندا جان!  سیریش شده بودن شدید ! محض خاطر ایشان به تحریر در آمد!

پ ن سوم  : فکر نکنید بنده اهل دود و دم هستم؟! نه بابا  در خیال پکی به سیگارم زدم ، تا حس فیلمهای افسوس برانگیزانه در این پست مشهود شود!  

+ ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()