نوستالوژی

همیشه عاشق !

من هنوزدلم میخواهد بدنم با میله های اتوبوس مماس شود و سرم هر دقیقه 3 بار میله ها را محکم لمس کند و یواشکی ، دکمه قرمز بی غیرت روی میله ها را ، که حالا میدانم رویش نوشته  stopفشار دهم و بعد برای ندیدنم توسط راننده ، خودم را به کوچه علی چپ بزنم .

من هنوز دلم میخواهد بعد از تعطیلی اداره ، در کتابفروشی های انقلاب ، ول بگردم و کتفهایم از خرید کتابها تا خود خانه ، بشکند !

من هنوز دلم میخواهد از ایستگاه مترو ، ساندویچ کالباسی بخرم و در میان ازدحام زنهای همیشه خسته، برای نشستن روی صندلیهای ژاپنی ، پای کسی را لگد کنم و بعد نشستن و گازیدن ساندویچم ، شیرینی خنده پیروزمندانه ام را تا خود رسیدن با خود حمل کنم .

من هنوز دلم میخواهد با تو! دریکی از شلوغترین ایستگاه های مترو بنشینم و با ورود مردهای پیچیده درهم ! فریاد بزنم :  " جومانجی "  آمد و خنده ام را با عشقی در دل ، تا خود اداره مزه مزه کنم .

من هنوز دلم میخواهد تا خود صبح ! پشت در خانه ، با تن پوشی به رنگ شب ، منتظرت بنشینم و در لحظه ورودت درآغوش خسته ات پناه گیرم.......

.....

......

........

..........

ولی من هنوز هم دلم نمی خواهد به تلفنهایت جواب بدهم !

 

 

 

پ ن : شبکه 2 سیما  چند سال پیش فیلمی به نام " جومانجی " پخش کرد که من خیلی دوستش داشتم و حس نوستالوژی برایم دارد! خلاصه فیلم : یک پسر دوازده ساله به اسم آلن یک تخته بازی عجیب و جادویی به اسم جومانجی را در سال ۱۹۶۹ پیدا می کند او و دوستش سارا شروع به بازی کردن با تخته می کنند و ناگهان آلن در مقابل چشمان وحشت زده سارا به درون جنگل جومانجی منتقل می شود . بیست و شش سال بعد دو بچه دیگر به اسمهای جودی و پیتر این تخته بازی را در خانه قدیمی آلن پیدا می کنند و زمانیکه بازی را شروع می کنند آلن مجدداً از جنگلی که درون بازی بوده بر می گردد . با ادامه دادن بازی ، حیوانات گوناگونی از بازی خارج می شوند  و اتفاقات عجیب و وحشتناکی رخ می دهد بنابراین آنها بایستی سارا را پیدا کنند تا با کمک او بازی را به اتمام برسانند

(توهین به أقایان نشود منظورم طرزهجومشان به داخل مترو بود نیشخند)

+ ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()