نوستالوژی

بعضی قیافه ها تا همیشه تو ذهن آدم میمونه ( نه آنکه نارگیل میخورد ! )

خمیازهدیشب از طرف دوستی قدیمی به محفلی دعوت داشتم . خوش و خرم داشتیم ازشبمان استفاده میکردیم که یکهو یه آقایی صدایم زد :

آقاهه : خانوم نوستالوژی؟قلب

من : بله  ...شما؟(تعجب شناختمش و قلبم تالاپی افتاد رو زمین ! خم شدم که جمعش کنم که دوباره ادامه داد)

اون : منم ..فلانی...سال80 ...همکارتون بودم....فلان جا...خوبید؟قلب

سمیه : ممنون...بعله... بعله... به جا آوردم و ... ناراحت

بقیه مکالماتو ولش کنید... حالا منظورم چیه؟!

آقای مثلن ایگرگیان ،  در سال 80 ، یک دوره بسیار کوتاه همکار بنده بودند (در سازمان عریض و طویلمان که به دلایل امنیتی از نامبردنش معذورم ! چشمک) ایشان به یکی از همکاران مامان بزرگمان(نه اینکه مامان بزرگم کار میکرده و همکار داشته! نه.... اون خانوم همکار بنده ، اینقدره باسابقه بود که تو ادارمون مامان بزرگ شده بودیول) موضوعی را مطرح میکنند(خواستگاری دیگه!) و ایشان از قول من میگویند : نه ! تعجب (چون من اونموقع ها حس ازدواج نداشتم و الکی به همه میگفتم نه! ولی از شانسم از این یارو بدم نمیومد و بعد چند سال که این موضوع رو شنیدم ، هر چی فحش ناموسی و بی ناموسی بود نثار این مامان بزرگ اداره کردم عصبانی) بعدشم ایشون (آقاهه) به خاطر من از آن اداره می روند (پدر عشـــــق بسوزه ، گم و گور می شوندخجالت)

حالا دیشب نمی دونم چی شد و چی پرسید که منم زبونم لال شه گفتم مجردم! ابله آی چشمان این برادر یک برق گنده ای زد و رنگش گچی شد که نگو!(ایشان هنوز مجردند) بعدش نمیدونم چی شد که مادرشان آمد با بنده صحبت و تلفن و از اینجور چیزا(محفل نیمچه خانوادگی بود)

حالا این وسط چند مشکل وجود دارد:

1-  بنده یک بار ازدواج کردمو ...اون بنده خدا نمیدونه (بنده که قصد تزویج مجدد ندارم ولی خوب ..چی بگم...خجالت)

2-  شماره خونه مامانم اینا رو دادم و پدر بنده هنوز از جدایی من اطلاع ندارند(یا خدا ... چه گندی زدمگریه)

3-  هنوز ته قلبم خالی نشده و مستاجر قبلی فعلن خیال خالی کردن ندارد ! قلب

4- حالا با این مشکلات امروز فکرم حسابی داغونه ! من هنوز نمیدونم باید بگم متاهلم یا مجرد(آخه کسی نمیدونه جدا شدم)سوال

5- دنبال راهی میگردم که عشق قبلیمو فراموش کنم ولی خوب به هیچ مذکری هیچ احساسی ندارم (فعلنه) نمیدونم چی بگم؟!سوال

 

 

پ ن اول : هرروز3 بارمزاحم تلفنی (صبح ، ظهر و قبل تعطیلی اداره) دارم (تابلوست که کیه! نه؟) خمیازه

پ . ن دوم : بعضی اوقات میگم که چی ؟ آدم بیاد خاطرات روزانشو تو اینترنت پخش و پلا کنه و یه عده بیان نظر بذارن و برن؟!حداقل علاوه بر همدردی ،  یه پیشنهادی ؟! نظری؟ راهنمایی ؟! لطفن کلافه

پ ن سوم : من یه سفری در پیش دارم که میام واستون تعریف میکنم!لبخند

+ ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()