نوستالوژی

تواریخ !

ساعت3 صبحه . با اینکه چشام تنگ شده اما خوابم نمیبره! داستان کوتاهی میخونم و به تاریخ نوشتنش خیره میشم9/2/85.

پشت میز مبلمان خونه مامان اینا نشستم و با ادا و اصول و شکلک ، شمعای روی کیک تولدمو فوت میکنم و کل فامیل میرن رو هوا (هم خودشون و هم صداشون)بابا نترسید چیزی نترکیده...منظورم رو هوا رفتن از شادی و هیجانه !دلقک

همونروزی که من غرق در شادی و کادو و ... بودم نویسنده این داستان کوتاه احتمالن تک و تنها پشت رایانه اش نشسته بوده و داشته این داستانو تایپ میکرده ! احتمالن پکی هم به سیگارش میزده(تجسم میکنم یه زیرشلواری آبی نفتی هم پاش بوده!)یول

یا مثلن تو وبلاگ خانوم ایکس : اولین نوشتش ماله 2/8/82 ! اوه.... اونموقع من نمیدونستم وبلاگ خوردنیه یا پوشیدنیه(نه بابا اینقده هم خنگول نبودم ، گفتم حال و هواتون عوض بشه نیشخند )من اونموقع تو جلسه خواستگاری نشسته بودم و به جفنگیات عشقولانه ای گوش میدادم و چند تا جفتک به بختم میزدم(ببخشید اینقدر بی نزاکت شدم ! بازم گفتم حال و هواتون عوض بشه! نیشخند)راستی اونموقعها فکر میکردم آدمایی که وبلاگ مینویسن چه آدمای بیخود و بی دردی هستن که اینقد چرت و پرت مینویسن(دور از جون هممون! خیال باطل) اما حالا میبینم قشر با درد و بدبخت جامعه همین ماها هستیم(ینی وبلاگ نویسا)هورا

یا از تو زیرزمین مامان اینا یه نسخه از مجله " روزهای زندگی " پیدا میکنم و میبینم مال 23/5/76 ... وای خدای من! اونموقع من محصل بودم و هرچی پول تو جیبی میگرفتم یا کتاب میخریدم یا نوار هر خواننده در پیتی که میومد به بازار(یاد شادمهرعقیلی به خیر! البته دور از جونش)، یا همین مجله های خاله زنکی  و بیخودی که از من(سمیه خانوم) یه دختر عاشق پیشه ساخت که بین اونهمه آدم خوب ، عاشق یه مرد اتوکشیده و زبون بازی شدم که بعد اینهمه سال نمی دونم الان که میگه دیوونه وار دوستم داره و بخاطر تهدیدایی که کردمش حاضر شده طلاقم بده راستکی میگه یا داره زبون بازی میکنه! گریه

در هر حال امیدوارم چند سال دیگه که یکی تازه هوس درست کردن یه وبلاگ به سرش زد و اومد سراغ این پست من ، منو مجسم کنه که با چشای نیمه بسته دارم تند تند آشفتگیهای ذهنیمو رو کیبورد فشار میدم(با ناخنهای بلند و خوشملم خجالت) که دهنشم پر از خمیازه های بی صداست(امیدوارم منو با زیرشلواری آبی نفتی مجسم نکنه سبز)

پ . ن: این چند روزه به خاطر یه سری التماس !  قلب کمی آشفته ام. حالم خیلی خوبه و خوشحالم و کیف دنیا رو میکنم و تنها کسانی که از حال روحیم خبر دارن شماهایید!(لطفن محرم باشید مژه)

پ . ن : سعی میکنم که فراموشش کنم و احساسمو بذارم ته کفشم و هی روش راه برم ! عصبانی اما خوب...این سعی کردنه کمی سعی میخواد! میدونید که به این آسونیا نیست... مخصوصن طرفتون سیریش باشه و ول کن هم نباشه و هی با گریه هاش قلبتونو ریش ریشی کنه!کلافه

اما خوب حرف زن یکیه! یه بار گفتم : برو دیگه دوست ندارم...ینی برو...والسلام ختم کلام(یکی منو بگیره با این جذبه!) زبان

+ ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()