نوستالوژی

از به...

همیشه عید واسم نوستالوژی خونه سه طبقه مادر بزرگمو داره...طبقه اول دایی بزرگمو و 4تا بچه شلوغ و با محبتش ، طبقه سوم دایی کوچیکه که یکی از عشقامه تو زندگی و طبقه وسط مهربونترین و خوشگلترین مادربزرگ عالم با یه بابا بزرگ ساده و دوستداشتنی....پاتوق من و مامان و نگار(خواهر کوچکترم)با خاله های دیگم از یکروز قبل تعطیلات ، بعد از به صدا در اومدن زنگ سوم مدرسه شروع میشه تا............ ساعت 5 صبح 14 فروردین سال دیگه، که با آقای کیانی(همسایه بغلی مادر بزرگ که یه عالمه ورزشکاره و شبیه هرکول میمونه و عاشق زن و بچه هاشه) و پیکان قهوه ایش راهی  مدرسه امون(من و نگار) تو خیابون جردن میشیم در حالیکه پیک شادیهامونو مشما کرده تو بغلمون فشار میدیم که زود تحویل ناظم مدرسه بدیم!

     حتی الان بوی اون روزا لای پره های بینیم دارن رژه میرن...خدایا دارم از اینهمه خوشی میمیرم....

     فکرشو بکنید که 27 نفر آدم شبا ساعت 1شب با هم بخوابن(بخونین : توی همدیگه بچپن) البته اونهم با غرغرای زیرزیرکی بابابزرگ ! و ساعت 9 صبح فردا با صدای رفت و آمد مهمونایی که به عشق دیدن بانوی بزرگی (که به گفته همگان شبیه یکی از چهره های بزرگ عصرشه )اومدن ، از خواب بیدار بشن...

مامان بزرگ عزیزتر از جونم ! کجایی که ببینی 10سال از نبودنت میگذره و داغ نبودنت هنوز واسم تازه است و هنوز حرف تو و بابابزرگ ، شیرینی دور هم جمع شدنای گاه و بیگاهه خاله ها و داییاست...

     دیگه هیچ عیدی رنگ اون عیدای تر و تمیزو نداره ، رنگ اتوبوسای دو طبقه ، رنگ چارلی چاپلینهایی که نزدیک سال تحویل میومدن تو قاب تلویزیون ، رنگ شیرینی نخودچی هایی که فقط مخصوص عید بود ، رنگ عیدیایی که یواشکی خرجشون میکردیم(یه بار  من و نگار رفتیم 2 بسته شیرخشک خریدیم و روی پشت بوم  یواشکی همشو خوردیم ولی هیچیمون نشد ! لامصبا عجب مزه ای داشتن) ، رنگ ماهیهای قرمزی که تو اون تنگ (ضمه روی ت)عجیب غریب مینداختیشون و حتی رنگ اون سبزه های عدسی که چند هفته قبل از اومدن عید تو یه دیس خوشگل کنار پنجره  مدام بهشون آب میدادی تا یه سین سفره هفت سینت بشن !

       بیچاره بچه های الان که تو خوابشون هم اتوبوس دو طبقه نمی بینن! همیشه خدا مثل پادشاها جلو یا عقب ماشین شخصی پدر یا مادرشون درحالیکه کمربند ایمنی رو بغل کردن چمباتمه می زنن و ماهی یه بار(اونم اگه بین مامان و باباشون دعوایی رخ نده) به خونه مامان بزرگاشون میرن!تولدای آنچنانی میگیرن و لباسهای اسپایدرمن و بت من و... آویزون کمدهای شخصیشونه...همیشه خدا جیباشون پر شده از کاکائوهای مختلف کیندر ! نمی فهمن کاکائو کوچولوهای وسط سفره هفت سین که موقع ورود و خروج مهمونا یکیشون غیب میشد ومیومد لای دندونای آدم چه کیفی داره!نمی فهمن ولو شدن صدای آژیر خطر لای دفتر مشق ینی چی ؟نمی دونن داشتن ویدئو و فیلم دیدن باهاش چه مزه ای داره؟

      آخ مادربزرگ خوشگلم! قاطی کردم و چرت و پرت میگم ! یادته آرزوی دیدن عروسیمو داشتی  ؟ نوه عزیزت با اون همه افاده و 46 تا خواستگار(که بعد رفتن تو شدن 81 تا)  حالا واسه خودش خانومی شده ! اونقدر استقلال پیدا کرده که تک و تنها تصمیم به جدایی از مرد رویاهاش میگیره ! حتی باباشم نمیدونه دخترش چند ماهه داره تنها زندگی میکنه!

     چقدر دوست داشتم الان بودی و عید که میشد سالمو تو بغل تو آغاز میکردم ولای موهای مشکیت که هیچ وقت رنگ سفیدی نگرفت وتا قبل شیمی درمانیت به کمرت میرسید صفا کنم....

     یادته میگفتی سفره هفت سین تو همیشه 8 سینه ! (به خاطر وجود سمیه شیرین زبونت)

    دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ! قلب ببخش که شبای جمعه کم میام پیشت ....به جاش میخوام سورپرایزت کنم و سال تحویل سفره هفت سینمو کنار تو پهن کنم و خودمون دو تایی زیر درختای کنار خونه جدیدت سال88 رو آغاز کنیم .

دو تایی با هم!

 

+ ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()