نوستالوژی

افسوس !

از دم خونه تا میدون هفت تیر ، تو این ترافیک بزرگراه صدر! درست 45 دقیقه  تو راهم و حوصله ایستادن تو اتوبوسهای همیشه شلوغو ندارم نگران. به پرس(با کسره بخون) شدن بین خانمها نمی ارزهکلافه

ترجیح می دم  اتول  سوار شم  ! اونم جلو نمی شینم چون امکان اینکه راننده دارای هیچ فقره خواهر و مادری نباشد و پسری جوان یا مردی هرکول را کنار من سوار کند زیاد است . آنموقع تا خود میدون ، سرشار از ابراز احساسات این دو مرد مهربان خواهم شدمژه

عقب هم  وا مصیبتا ! بعضی اوقات در طی مسیر، وقتی به خودم می آیم ... به جای دو دست روی پاهای مبارکم 3 دست مشاهده می کنم و تا انتهای مسیر مشغول حل معادله 3 مجهولی " صاحب دست سوم چه کسی می تواند باشد" می شم.سبز

با این شروع بسیار خوب ! می رسم اداره ....

همکارم(خانومه) با نیش باز شده تا بناگوش  ! منو غرق در ماچ و بوسه و درخواست مژدگانی و ... می کند .متفکر

از درون گر( با ضمه بخون) میگیرم ... یعنی آقای فلانی که چند وقتیه تو فکرشم اومده خواستگاریم ؟ یا اینکه تو تست گویندگی رادیو قبول شدم و یا.... شایدم مسوول قسمتمون شدم ؟!

همکارم روزنامه جام جم امروزو میاره و اسم منو نشون میده که با خودکار قرمز دورشو خط کشیده و ....

خانم سمیه ... برنده یک دستگاه خودرو .... از بانک ...هورا

اصلن خوشحال نشدم ، ترجیح می دادم یکی از آرزوهای بالاییم باشه تا ....

 از اونروز تا چند هفته کارم شده بود شیرینی دادن و گوسفند کشتن وتلفنی توضیح به دوست و اقوام خارج و داخل ایران دادن : که  چقدر پول تو بانک داشتم و پارتیم کی بوده و...تازه سر مژدگانی با همکارم یک هفته قهر بودیم(بچه پررو سکه  طلا می خواست)عصبانی

از اون روزای بامزه 7 سال گذشته .......افسوس

آقای فلانی هم اومد خواستگاریمو و من عاشق ! به خاطر نگاه یه جوریه مادر جانش(خاک تو سرم با این دلیل مسخرهگریه) جواب رد بهش دادمو و گویندگی هم قبول شدم و ماشینمم با خوشفکری مامان خوشگلم و پدر دست و دلبازم تبدیل به همین خونه ای کردم که الان توش می شینم و  تهنای تهنا به خیلی چیزا فکر میکنم...

 

پ ن : از دوست جونم  هرا  متشکرم : آخه جرقه نوشتن این خاطره رو اون تو سرم زدماچ

 

+ ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()