نوستالوژی

93

سلام

حس خوبی دارم بعد از حدود یکسال اومدم اینجا...

یاد سال 87 و اتفاقاش افتادم ...چه زود گذشت...دلم میخواد بدونم دوستای اونموقع وبلاگیم الان در چه حالن...اولین ها همیشه یه حسی به آدم میده که نگو..

موبایل و تمام برنامه های جدیدش وقتی برای وبلاگ بازی نذاشته...لایکهای بیمفهوم که نشون از بی حوصله شدن آدما داره، جای نظرات خوب رو گرفته..

یادش به خیر...

اتفاقای سال پیشو مرور میکنم...کاش همون مهر سال پیش بیاد و من دوباره بعدشو بنویسم از نو...به خاطر اونیکه زندگیمو دگرگون کرد....

ممنونتم خدا که همیشه باهام بودی...رهام نکن...چند روز دیگه ماه رمضون تموم میشه

برای من خیلی زود گذشت...خیلی

امسال حالم با تمام سالهای عمرم تفاوت داشت...حالم خوب بود از نوع اشک دم مشک...همشو مدیون یه آدمی ام خیلی خاص بود...

سریال مدینه ی سیروس مقدمو دوس دارم....با "مدینه" اش خیلی حال میکنم..

حس شباهت بهش دارم زیاد..."روحی" رو هم درک میکنم با تمام بدجنسیاش.

خیلی قره قاطی نوشتم...مثل روزه دار گرسنه ای که سفره افطارو وقتی میبینه، قاطی میکنه و نمیدونه از کجا شروع کنه... منم بعد از اینهمه وقت اومدم اینجا و نمیدونم از چی بگم و از چی نگم...از افسردگی دو ماهم که هر روز گریه کردم...از موفقیتای اداری و درسی و خانوادگی و جایزه گرفتنای زیادم که خیلیا حسرتمو خوردن و من بعد از خندیدنای الکی به دوربینای عکاسا، شب زیر پتو هق هق میزدم...

بعد از اینهمه سال یاد رضا افتادم و اینکه چه روزایی باهم داشتیم و چه گذشتا و خوبیایی در حقش کردم و اون چقدر نامرد بود... ته همه ی یادآوریای گذشتم میبینم پشیمون نیستم ...رضا سهم من نبود... من برای اونو و خانوادش دیگه تموم شده بودم ..اون و خانواده اش هم برای ما تموم شده بودن...فقط دلم از این می سوزه که بعضیا چقد خوش شانسن...یکی دیگه میجنگه، زمینه ارو آماده میکنه...اون میادو استفاده اشو میبره...

یاد یکی از دوستای دیگه ام افتادم که چه ظلم بزرگی در حقم کرد و منو به افسردگی کشوند... هنوزم یادش میفتم باورم نمیشه...چجوری تونست اینکارو کنه...اما سپردمش دست یکی که خیلی عزیزه و پیش خدا زیاد آبرو داره...دلمو خیلی شکوند ...خیلی...

اونقد که هیچی دیگه خوشحالم نکرد...فقط شب و روز گریه کردم و خیره شدم به دیوار..

منی که در مقابل هیچ مشکلی خم نشده بودم و همیشه اینقد خندیدم که مشکلمو چال کردم ...امسال داغون شدم...اون آدم نامرد آیندمو خراب کرد...

الان حالم خوبه...خدارو شکر...ولی دیدم مرز بین شادی و افسردگی چقدر باریکه ...

شکر خدا که حالم خوب شد و دوباره سالم شدم...اما هنوز یادش که می افتم باورم نمیشه...امیدوارم دفعه بعد که اومدم اینجا باز حرفای خوب بزنم و شاد باشم...

برای غزه و مردمانش دعا کنیم...

+ ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()