نوستالوژی

اولین لبخند

میدانی آقا...تا آخر عمرت  نخواهی فهمید که 12 تیر 1390 هجری خورشیدی ، ساعت 6 عصرتا 11 شب ،  در دل من چه غوغایی بود ....

نمیدونم آن روز چه شد که آمدم استودیوی تو... پیشنهاد تو بود تا از دلشوره من کم کنی ...با ترس و لرز جلوی دیدگان هزار همکار فوضول سوار ماشین من شدی و رفتیم....از خودت گفتی و پدر و مادرت ..از رانندگی من که میخوام جلوی یه مرد ، قوپی بیام! از دیسک کمرت که بعد از ساخت استودیوی دو طبقه ات ، وبالت شده....وقتی رسیدیم استودیو ، از ترسم کم نشده بود ...نمیدانم چرا فکر میکردم میخواهی بلایی بر سرم بیاوری... مخصوصن وقتی بهم اشاره کردی بروم داخل استودیو و متن مربوطه را با صدای به قول تو ، ماندگارم بخوانم..(چند روز بعد وقتی برنامه ام از رادیو پخش شد تمام پشت صحنه ، روبرویم بود...صدایم داد میزد که یک نگاهم به درهای بسته استودیو بود و نگاه دیگرم به متن روبرو...) اما شب ماندگاری بود...شب شربت و شور و شعر و عشق و...نمیدانم این عشق لعنتی چرا مثل شیطان دور سرم میچرخد....میدانی ...چندبار عاشقت شدم؟ یکی از عاشقانه هایمان وقتی بود که از استودیو ، گیتارت را آوردی و برایم زدی و خواندی و من صدایت را در وُیسرم ضبط کردم  تا اجرای زنده ات را داشته باشم....بعد که نگاهت به نگاهم گره خورد مکث کردی و دیگر نخواندی و گفتی یادت رفته...دِ مگر میشود ؟ من این شعر معروفت را بلدم ...بارها گوشش دادم و تو خودت یادت نباشد؟جل الخالق...

 اوج دیگرش وقتی بود که برنامه ام را ادیت کردی و باز زل زدی به چشمهای نگرانم و من  به ساعتم نگاه کردم و با دیدن هشت و چهل و پنج دقیقه گفتم : جانمازدارید؟میشه نماز بخونم....و تو با صدای خش دارت   روی میمِ نمازم مکث کردی و بعد کشدارش کردی و گفتی : نمازم میشه بخونید ..وای که اگر خدایی نبود و دینی نبود و اعتقادی و ....حتمن چیز دیگری  در کار بود ....یا من زیاد فیلم خارجی دیدم یا زیادی ...ولش کن....اولین نماز استودیویی امو  تو استودیوی تو خواندم ....کنار انواع میکروفونها و گیتار و کمانچه و دیوارهایی اکوستیک که با همه محافظ بودنشان ، امیدوارم صدای مرا به گوش خدا رسانده باشند....پشت شیشه های استودیو دو چشم معصوم و مهربانت مرا نگاه میکرد....به نظر خودم آهسته خواندم اما نمیدانم چرا گفتی : خوندی؟چه ام پی تیری؟!و من هم دل نگرانی پدرم را بهانه کردم تا جوابی داده باشم.....

عجب شب ماندگاری بود...وقتی تورا سر کوچه اتان رساندم ...مزه خوب با تو بودن در روحم بود...آنقدر که وسط شام ، وسط شستن ظرفها ، وسط نگاه کردن سریال ، به مامان و آبجی از تو میگفتم...از مهربانی و مسوولیت زیادت ...از ادبت ...از اینکه وقتی دستت نا خودآگاه به خودکارم خورد،  شرم کردی و دستتو کشیدی...

آقای ایکس خوش تیپ خوشگل مبادی آداب....مرسی که اینقدر پشتم بودی تا اولین برنامه رادیوییم پخش بشه و کلی پیام تبریک تحویل بگیرم ...اما یادت باشه بعدها...شاید اگه خدای ناکرده مال هم شدیم بهت میگم 12تیر1390هجری خورشیدی ساعت 6تا11 شب تو دلم چه غوغایی بود!

+ ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()