نوستالوژی

عشق...!

تو...حواست نیست...24 ساعت است نخوابیده ای تا تیتراژ یک سریال مهم را تحویل شبکه بدهی...چشمانت خسته است اما جذاب...شنیده ای می گویند : وقتی حواست نیست جذاب تر میشی...؟

گیلاسها را می شویم و داخل کاسه ای می ریزم و قلبم تند تند مثل دخترکی 18 ساله می تپد...درب کاسه را می گذارم و آیه عشق را خوانده  و رویش فوت می کنم....از هیجان نگاهت ، به سمت اطاقت می دوم...جلوی درب اطاقم ، سبز می شوی و من بدون حرفی ، کاسه را به سمت سینه ات می گیرم ، و از ته دل عشقم را به سمتت پرتاب می کنم... با لبخند همیشگی ات ، می خندی و  دو دستت را  به سمت چشمانت می گیری و باز و بسته می کنی، این یعنی : ممنون، مرسی....یعنی شرمنده کردین ....یعنی ...یعنی...کاش معنی اش چیز دیگری بود .....چقد دوست داشتم دستانت بعد از آن مسیر، برای من می شد ... آنوقت قلبم را داخلش می گذاشتم و تقدیمت می کردم....

 

پ ن : منِ خرِ همیشگی...باز عاشق شدم و مدام قلبم می زند..

پ ن : فیلم "قصه پریا " رو دیدم ...و فقط اشک ریختم ...دوسش داشتم ژیاد!

پ ن : " ژیاد" تکیه کلام بچه خواهرمه.

+ ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()