نوستالوژی

گره

داشتم گریه می کردم...

نفسم بالا نمیومد...

یهو یکی اومد و بند نافمو گرفت و کشید...

بعد برید و یه گره محکم زد...

دل و روده ام به هم پیچید و جیغ زدم...

این اولین گره زندگیم بود...

بزرگتر که شدم یاد گرفتم بند کفشامو جوری گره بزنم که دیگه حتی مادرم هم نتونه بازش کنه... بعدتر ها بود که صبحها بند کفشای دخترمو گره می زدم و می بردمش مدرسه...

بماند که بعضی وقتا هم گره به کارم و گاهی، گره تو افکارم می افتاد...

حالا البته کار از کار گذشته و دیگه وقت این حرفا نیست...

فقط اگه این گرهی که شصت دو تا پامو به هم بسته یه کم شل تر بود...

اگه این گره بالای سرم... این گره پایین پام یه کم رها تر بود لااقل یه نسیمی به استخونام ، زیر این خروارها خاک می خورد و به روح من آرامش می داد...

غریبم مثل گبری مرده در شهر مسلمانی

نمی بینم به گورم جمعه ها جا پای مهمانی

مسلمانم و یا کافر در این بیغوله پوسیدم

بخوان بر گور من وردی به هر آیین که می دانی...     

+ ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()