نوستالوژی

سیزده به در

سیزده به در امسال متفاوت بود...هر سال بعد از ارسال کلی پیامک به  خاله ها و دایی ها و هماهنگی و رفتن به یکی از پارکهای شلوغ تهران ، تصمیم گرفتم در خانه بمانم و تنها باشم ...به خودم و زندگیم و تصمیماتم در سال جدید فکر کنم ..

تا ساعت یک ظهر خوابیدم ...بعد از خواندن نماز ظهر ، دوباره به رختخواب برگشتم و به سقف اطاقم خیره شده و فکر کردم...کتاب جدیدی که دیروز از شهر کتاب خریده بودمو باز کردم و آنرا خواندم ..(لبخند بی لهجه از فیروزه جزایری) وسطهای کتاب یادم افتاد این کتاب را چند ماه پیش خریده بودم و خوانده بودم...چون کلاسهای تندخوانی نصرت را گذرانده ام  پنجاه تا کتاب را با هم می خرم و همه را باهم می خوانم !  به خاطر همین دارای حافظه ای قوی هستم! خدا  رحم کرد آخرای کتاب متوجه تکراری بودنش نشدم  وگرنه واقعن از خودم ناامید میشدم ! حیف 4000تومن پولم!

چند ماهی است که بعد از یکسال تحقیقات گسترده در اینترنت و اقوام و ...به قول بابام بچه امو خریدم ! روز های تعطیل ، قبل از سلام به مامی و بابی ، بچه امو بغل میکنم و چند ساعتی باهاش ور میرم ... امروز هم بچه بغل به جای صبحانه و ناهار ، به بسته شکلات 20دلاری رو که داییم از چین آورده بود خوردم در عرض 5 دقیقه  ...الان حس پشیمانی بسیاری دارم که چرا این کار احمقانه را کردم حیف 20دلاری که دایی بابت اون داده بود ! پسر عموم چند وقتیه خیلی اطرافم میپلکه ...قراره از هفته آینده به گروه کوهنوردیش اضافه بشم ...حس غریبی دارم ...من هیچکدومشونو نمیشناسم اونها چند سالی هست با  هم هستن و من غریبه ...چند وقت پیش ها ، پسر عمو به بابام گفته بود : اگه یه خانوم تو فامیل باشه اونم سمیه است ! بابام هم در اوج سادگی به مامانم گفته فکر کنم سیاوش یه فکرایی داره ! خوبه جورشون کنیما ؟ ! وقتی مامان این حرفارو بهم زد چهره ی مثل لبوی زن عمو را تجسم میکنم که با یک ساطور داره دنبال من میدوه که  پسر یکی یکدونه اش رو از چنگش در آوردم  ! من حاضرم بمیرم ولی عروس زن عمو نشم مخصوصن با اون زبون تلخش!ولی بی رودربایستی همیشه از سیاوش خوشم میومد مخصوصن به این دلیل رمانتیک که اول اسمامون بهم میخورد !فقط یه ایرادی وجود داره و اونهم شباهت زیاد رنگ پوستمون به همدیگه است ! من در مقابل اون مثل خامه ای میمونم که قراره روی یک کیک قهوه ای سوخته ....ولش کنین!

الان آبجی کوچیکه  دست به کمربالا سرم ایستاده  که پاشو بریم پارک پیاده روی ...میخواد  متفاوت بودن این سیزده رو بهم بزنه ! با اخم داره بهم میگه : ناسلامتی امروز سیزده به دره....بریم سبزه گره بزن تا بختت بازشه .....

ترجیح میدم برای بار سوم کتاب تکراری فیروزه جزایری رو بخونم ولی بختم باز نشه !

بعدن نوشت : بالاخره خواهرم اینا رفتن پارک ،  ولی من روی حرف خودم ایستادم و نرفتم !  

+ ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()