نوستالوژی

غمگینی

در سال یه موقعهایی زیاد زود رنج و اسبی می شوم...همش بیخودی داد می زنم...گیر میدم.... دیگر از زیر دستم در می رود که امکانش هست کسی را برنجانم یا دلش را بشکنم... خیلی بد است می دانم ولی هر چه فکر میکنم نمیدانم سرچشمه اش از کجاست؟با خودم میگم : یعنی چی میتونه باشه ؟ یا کی میتونه باشه ؟ یا ...نمیدونم بالاخره یه دردیم هست دیگه؟!

امروز از اون روزاست...بغضمم نیست ها ، اما دوست دارم داد بزنم ...سر مامان  ، واسه  شلوغی آشپزخانه ؟ سر آبجی کوچیکه واسه شلوغی اطاق خوابم ؟...سر بچه های سپیده؟....نمیدونم سر یکی میخوام داد بزنم... ...احساس میکنم همه کثیف و شلختن ...اصلن همه شلختن و فقط من تمیزم ؟! اصلن من از همه بهترم ...کسی حرفی داره ؟ نمیدونم چمه؟ شاید از مذاکره ی امروز با مدیرمه که گفت بهتره هر هفته دوروز با موافقتش مرخصی بگیرم و برم کتابخونه ملی  ...چند تا هندونه خار دار هم زد زیر بغلم که : آخه کی میتونه جای تورو بگیره با اینهمه سابقه و بلد بودن چم و خم کار و....به زبون خودمونی : کی میتونی خر حمّال تر از تو باشه ؟ ...ولی نه....دردم  از این نیست....آهان شاید به خاطر دوستمه که با اونهمه مشکلات و خسیسیه شوهرش ، حامله شده...خیلی خنگه ، نه ؟....ولی نه... شایدم ....شایدم یه نفر داره واسم انرژی منفی میفرسته................تازه .یکساعت پیش هم  با استادم راجع به پایان نامه ام صحبت کردم و خیلی سرد باهام صحبت کرد......مخصوصن  وقتی گفت ..کلاس روش تحقیق گذاشته و 3تا از بچه های کلاس ما هم میرن...و من از اینکه نمیتونم برم کلی ناراحتی کشیدم.....نمیدونم ...شاید واسه خاطرِ آقای ایکسه که دیروز ازمدیریتِ گروه فلان ، عزلش کردن و من جای اون ناراحتم....شایدم...و یا شایدم هزاران شاید دیگر .......

 

+ ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()