نوستالوژی

بوی عید نمی آید

بوی عید نمی آید...اینهمه آدم تو کوچه و خیابون ...عجب دل خوشی دارند ...ازصبح تا شب کار کن و از شب تا صبح خرج کن !

عید میخواهیم برویم زیبا کنار...دلم اصلن نگرفته...مدتهاست دیگر دلم نمیگیرد...حتی افسردگی کوتاه مدت هم بهم دست نمیدهد...فقط حوصله ندارم...مدتهاست به خانه ام سر نزدم دلم برای مبلهای نارنجی و کتابهای نخوانده ا م تنگ شده...برای سبزی فروشی سر کوچه که غروبها  بعد از آمدن از سر کار ازش سبزی تازه می خریدم و شبها ضیافتی با تنهاییم ترتیب می دادم و آنها را میلمباندم...تنهایی بود زیاد هم بود اما با تنهاییم عشق می کردم...تنهایی ای بود که خود ساختگی داشت...دلم برای تنهاییم تنگ شده . خانه ام تنها ست بدون من...حتمن همه همسایه ها مشغول خانه تکانی شب عید هستند و یخچالهایشان  را پر از میوه میکنند ....دلم میخواهد بدانم با یارانه ها چه کرده اند؟ کافی نت سر کوچه هنوز فیلمهای زیرنویس می دهد ؟ بازارچه با آن بوی بچگیم  هنوز پر از آدمهای بیکار و پولدار است؟ چقدر ملت پول دارند که هی میخرند و می خرنند و هی مینالند؟ ناله ی نداشتن!نداشتن در عین داشتن عجب دردی است! دردی است که تا ابد درمان ندارد! احساس می کنم هنوز بوی عید نمی آید...از وقتی سی ساله شدم مثل اینکه دیگر بوی  عید نمی آید...سوراخهای بینی ام بسته شده و بوی عید را نمی شنوند....بوی عید نمی آید.....بوی عید نمی آید.

+ ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()