نوستالوژی

بچه های خواهرم

بچه های خواهرم از دیوار راست بالا می روند ، مادرم میگوید مثل کودکی شما میمانند(من و خواهرم).

وقتی می آیند خانه ما و ماندنشان یک هفته ای طول می کشد .قیافه من و مادر و پدر و آبجی کوچیکه دیدنی است. خانه امان شبیه دیوانه خانه می شود گاهی آنقدر داد می زنم که علاوه بر اینکه صدایم  خروسک می گیرد ، خودم از اینهمه داد و بیداد میزنم زیر خنده ...آنها هم دیگر برایشان عادی شده و کمی برایم شکلک در می آورند و مدام ، سُمبا ، سُمبا می گویند  و کار خودشان را میکنند .در واقع خانه را ، کُن فیکون می کنند. طفلی مادرم که هم کودکی مارو تحمل کرد و هم کودکی اینهارو...خدا رحم کرد من بچه دار نشدم وگرنه باید خدا به داد مادرم می رسید..........

 

 

+ ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()