نوستالوژی

چمدون خالی

نمیدونم من اینجوریم یا همه آدما...همیشه حس رفتن دارم...نمیدونم چه مرگمه؟ سراپا آتیشم تو این شب برفی ! چمدونمو باید ببندم  و از اینجا عبور کنم  !

 5سال بود میخواستم از اون زندگی لعنتی بیام بیرون ولی نمیتونستم ...یه سری وابستگیها بود .....بالاخره تصمیمو گرفتم...شال و کلاه کردم... آسمون خیس بود...چتر تنهاییمو برداشتم ...عازم شدم.........چندبار پشت سرمو نیگا کردم....میخواستم بگم خیلی دلم گیره...خیلی دوست دارم....خیلی گرفتارم....حیف 5سال صبوری و زحمت و....اما دیدم نه ! باید بروم از این زندگی ...زندگی ای که پایه اش از تارهای عنکبوت بود و با یه تلنگری حرف جدایی میومد وسط  ... هی انرژی میریختم اون وسط و هی یه حرف خاله زنکی تارها رو پاره میکرد .....به هر دری زدم...حرف عشقم یه چیزی بود، یه منطق خیلی خوشگل : میخوای بخواه! نمیخوای بخواه ! دقیقن همین ضرب المثل : آش کشکه خاله اته بخوری یا نخوری مهم نیست.باز این آش هست و خوشمزه است ولی  اون چی؟ با اینکه بعد جدایی خیلی اتفاقها واسه وصلت دوباره پیش اومد...اما ته دلم یکی تلنگر میزد که : "با بدبختی اومدی بیرون ...اینهمه تنهاییتو تحمل  کردی...یاد بدیهاش بیفت و ...میری تو زندگی ولی آخرش  دوباره باید شال و کلاه کنی و بیای بیرون".....خیلی به خودم فشار آوردم و گفتم نه ! الان پشیمون نیستم ...فقط  یه چیز ناراحتم میکنه که چرا 5 سال طول کشید! ازدواج باید تو رو به خیلی چیزا برسونه اگه قراره پس رفت کنی و از نظر روحی داغون بشی ..اگه قراره خرج خودتو خودت بدی و تنها باشی پس یدک کشدن یه پاراگراف تو صفحه دوم شناسنامه ات چیه ؟ اگه قراره همه قدمها رو خودت تنهایی برداری ...بهتره دیگه برنداری و تمومش کنی !

حالا هم ماجرای اداره است. 10ساله میخوام از اداره بیام بیرون .  اداره ای که جلوی رشدتو میگیره به چه درد میخوره ! مگه قراره چند سال زندگی کنم....20سالشو تو اداره باشم و از صبح تا شب کار کنم ...کارهای یَدی باعث میشن فکر آدم  بسته بشه – من الان پایان نامه دارم و تا ساعت 8 شب اداره هستم ....پس کی درس بخونم ؟ نمیدونم مرخصی بدون حقوق بگیرم یا بازخرید کنم خودمو ...خواهرم زبانشو عالی کرده ....داره میره فرانسه... به اراده اش حسودیم میشه...از صبح تا شب زبان میخونه ....ولی من همش تو اداره هستم...خیلیا رفتن و خوب شد...مثل اصغر فرهادی که همکارم بود و تو شبکه بازبینی برنامه ها رو انجام میداد...رفت...و چقدر خوب شد....یادمه خانومش (پریسا بخت آور) اونموقع که سارینارو حامله بود بهم گفت بیا بیرون تو حیفی...........من فقط خندیدم... حالا سارینا 12 سالشه و من هنوز جای اولم هستم ..... .... میدونم منم یه روزی میرم...... فقط امیدوارم مثل زندگیم نشه بعدن پشیمون بشم چرا زودتر نرفتم!

پرنده ای هستم اما اسیر کوچ خودم- همیشه هم میرسم به هیچ و پوچ خودم.

 

 

+ ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()