نوستالوژی

 

مجریهای شبکه ما تازه از مکه برگشته اند...تقریبن نیمه کچل هستند و خوش و خرم ...کمی هم نوربالامی زنند...البته موقتی است...تسبیح باران شده ام...

درگیر موضوع رساله ام هستم... آنقدر دمدمی شده ام که هر روز یک موضوع انتخاب می کنم و با هیجان میخواهم پروپوزالش را بنویسم .اما روز بعد ناامید می شوم.

ازاول هم احساساتی بوده ام..اینروزها که بدتر هم شده ام...مختار نشان میدهد گریه می کنم..مطالب قدیمی وبلاگم را میبینم ، گریه میکنم...خواهرم را می بینم گریه می کنم...صدای بچه گربه ای راکه زیر ماشینم قایم شده و با سوزو گداز مادرش را صدا می زند، می شنوم گریه میکنم...سریال وفا را میبینم و یاد پشت صحنه هایش می افتم ، گریه می کنم...خوب است دیگر محرم است و روزهای گریه...آماده ام برای تاسوعا عاشورایی که نزدیک است.

+ ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()