نوستالوژی

خَستمه..خیلی خَستمه!

تو این اداره جاتها کار نکنی بهتره(بحث حلال و حرومو بذارین کنارکه اعصاب ندارم)..چون اگه عین من هی از زیاد شدن کارهاتون به سبب حلال تر شدن حقوقتون ، ذوق مرگ بشین...رئیستون تو ذهنش میگه: از این گاگولتر پیدا نمیشه! پس هر قسمتی کارش لَنگ میمونه، حوالش میدن به شما! اگرچه سِمتهای دهان پُرکنی هم نصیبتان شود!طوری سرمو گرم کردن که  تا میام به خودم بجنبم ساعت 6 غروبه !لامصبا غیرمستقیم میگن درس نخون! ناسلامتی امتحاناتمم داره شروع میشه !مثل اون خواستگارایی که اولش میگن : با ادامه تحصیل موافقیم ! با کار کردن شما موافقیم !بعدش  وقتی خَرشون از پُل رد شد ، شب امتحان همه فامیلشونو دعوت میکنن واسه بُخور بُخور!خوب برادر من همون اولش بگو : مرد ایرانی چه دکتر باشه و چه پروفسور ....مَرده! نه پروفسور!(متوجه شدین که )

پ ن : سرم اونقده شلوغه که سوژه هامو، شبا لای متکام میذارم ومیخوابم !

پ ن : میدونم این دلِ بیشعورم چِش شده که هی هوای باریدن داره ..دلم بیخودی تنگه ! نیگا نیگا...همین الان ولش کنم داره میاد پایین ! اشکامو میگم!

+ ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()