نوستالوژی

خستگی دیوانه وار!

۵شنبه رفتم کارای مالی دانشگاهمو انجام بدم که به سرم زد برم بوستان(خیابون پونک) و کمی خرید کنم ..دو تا لباس خریدم و بعدش ناهار رفتم خونه خالم که همون نزدیکه..لباس در نیورده ، دختر خاله هام گفتن میخوایم بریم بهشت زهرا(س)..خسته و کوفته از آسانسور سواری و اطاق گردیهای دانشگاه ، سوار ماشین شدیم و تو ترافیک وحشتناک شب جمعه ای  و با گاز دادنا و ترمز کردنای خیلی بد و سیستم ساب ماشینشون و آهنگ سوسن خانوم رسیدیم بهشت زهرا (س) انصافن حال و هوامون عوض شد!  حالا ربط بدین سوسن خانوم و شهید چمرانو ! بعد از یکساعت برگشتیم خونه و باز لباس درنیاورده ، پسرداییم زنگ زده مامانم اینا و خالم اینا رو دعوت به شام کرده..با پاهای خسته و مخ تعطیل شده رفتیم خونه پسردایی و چون زنش حامله است ، رسمن خونه تکونی سال 90 شمسیش هم انجام دادیم...شب دوباره اومدم خونه خاله اینا و تا 2صبح حرف زدیم و ...خواب ..صبح از خواب بیدار نشده ف دایی کوچیکه زنگ زده پاشین ناهار بریم چیتگر و باز به خاله و پسرخاله هام زنگ زدن ....جای همه خالی از این سر دنیا پاشدیم رفتیم کرج و چیتگر ..ترافیک و شلوغی و خوردن و خندیدن و عکس گرفتن و ...خیلی خوب بود اما پیست دوچرخه سواریش از همه بدتر بود...رسمن من الان نه صدا دارم و نه نشیمنگاه! از بس جیغ زدم از ترس (بعد 10 سال ، دوچرخه سوار شدم)کف دستام هم تاول زده از بس دسته دوچرخه رو سفت گرفته بودم و هی میزدم رو ترمز ! شب همه اومدن خونه خالم و تا 3 نصف شب چایی خوردیم و حرف زدیم و خندیدیمو و...الان من در حالت نیمه ایستاده ( به علت نشیمنگاه و اینا) و بصورت کَر و لالی و با چشمانی پف کرده مشغول تایپ هستم

+ ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()