نوستالوژی

سال مضاعف عشق مضاعف !

آخر : دیگر نبودنت برایم عادی شده...آنقدر عادی ِ عادی که انگار نبوده ای ...باورت می شود من  ِ عاشق  ؟ من ِ دلداده ؟ من ِ بیدل دهلوی؟ چطور میشود یک نفر را آنقدر دوست داشت و عاشق بود که  روزگاری نزدیک  خاطره اش را بسپاری به دست باد...آنهم نه باد معمولی ..بلکه صدبار بدتر از گردباد...؟ ای تو روح  ضرب المثلی که یادمان داد دوری و دوستی...

چهارم : با 2 نفر از اقوام که حدود یکسال رابطه نداشتم (سر یه موضوع مسخره و سوء تفاهمات الکی ! از جانب من نبودچون من به صله ارحام خیلی خیلی اعتقاد وافر دارم...از طرف اوشون بود) الکی الکی و بر اثر یک سری سوء تفاهمات  (البته با نقشه قبلی من) روز سیزدهمونو با هم بِدر کردیم...هر جفتمون عقده ای ...آی حال کردیم آی حال کردیم...تمام فامیل تو کف عشق ما مونده بودن....مرسی خدا جون که دوباره دوستی رو بینمون انداختی خفن!

سوم : روستا گردی کردیم اِندِ ....؟ خیلی خیلی خوش گذشت ...آخرشم به جای اینکه سوار قطار سمنان تهران بشیم...رفتیم اونطرف ریل و سوار قطار تهران مشهد شدیم ...اینو میگن طلبیدن..که من عاشقشم....یکی از بهترین عیدام بود...یک روز هم تلویزیون ندیدم فقط با دهاتیها حال کردم...

دوم : اولین سال تحویلی که کنار سفره خودم نبودم (تو خونه مامان اینا و زمان متاهلی خودم سفره میچیدیم) بلکه کنار فک و فامیل بابا و تو شهرستان (حال کردی بچه شهرستانیم؟!) مامان بزرگ و بابابزرگ ذوق مرگ شدن از دیدن ما ! طوریکه دم به دیقه میگفتن کی میرید تهران ؟

اول : سلام و عید قشنگ 89 مبارک/ سال خوب و پر برکت و سلامتی رو داشته باشین...دخترا و پسرا برن خونه بخت...زنا و شوهرا بچه دار شن...مامانا و بابا سلامت باشن و آدمای تنها از تنهایی در بیان!

 

+ ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()