نوستالوژی

یک زن در آستانه بهار!

صبحانه نخورده ام ، به جایش 2فنجان چای کشیده ام بالا!

ناهار نیز نخورده ام و جایش چند عدد بادام خورده ام !

آنقدر گرسنه ام و هوس املت گوجه با پیاز خام کرده ام که در صف سنگکی می ایستم - می رسم خانه و با قیچی نانها را مربع مربع کرده و داخل کیسه فریزر و سپس خود فریز جاسازی میکنم-میوه های خریده شده را هم داخل آب و مایع ظرفشویی حمام میدهم!

همه لباسهای گوشه خانه را جمع میکنم و اخل لباسشویی میریزم و دکمه شروع و دینگ تا 2 ساعت دیگر!

10 تومان پول مجله های رنگارنگی را داده ام که به بهانه عید و ویژه نامه چند برابر قیمت داشتند، دور خودم پهنشان میکنم و شروع به چشم چرانی مطالبشان میکنم...هر از گاهی ادوکلن جدیدی را که از شهروند خَر شدم و 62 تومن خریدم دید میزنم و حرص میخورم که اصلن بو ندارد به جز پشیمانی !

گرسنه ام اما حوصله خوردن ندارم..یخچال را باز و بسته میکنم و به محتویاتش نیگا نیگا میکنم و پشیمان می شوم..سریالهای رنگارنگ تی وی ، دلم را می سوزاند که نیستم ببینمشان ! می روم سراغ گاز و با مسواک و خلال دندان و چوب کبریت و سیم ظرفشویی میفتم به جانش ! لامصّب آنقدر جذاب است که تمام چربیهای عالم را کُشته مرده ی خودش کرده !

ظرفهای یک هفته مانده را که اندازه کل جهازم است میشویم..سری بعدی لباسها را ، میریزم داخل ماشین...کمی کمرم درد گرفته و دستهایم...زیر کتری را روشن میکنم و میروم دوشی میگیرم و خستگیهای این چند ساعت را در میکنم ....

چه لذتی دارد زن باشی ! و بعد از خستگی و دوش ، یک چای فنجان داغ برای خودت بریزی و کنار شوفاژ لم بدهی و از تمیزی خانه ات لذت ببری...با سشوار تمام تنم را خشک میکنم و آنهم چه لذتی دارد...

ساک سفرم را می بندم ... فردا عازم خانه مادر بزرگ و پدر بزرگ هستیم تا سال تحویل کنارشان باشیم، خدا کند کُرسی اشان هنوز به راه باشد...گرچه در تهران می شود در خیابان حمام آفتاب گرفت !روز دوم عید هم با چند تا از دوستان میرویم روستا گردی و بعد هم با مامان و بابا پیش به سوی زیبا کنار...عجب عیدی شودامسال!

پ ن : انشالله سال خوب و پر برکتی داشته باشین!

پ ن : خدایا آدمم کن! اگه نخواستی آدم تَرم کن !

پ ن : چه زود در عنفوان جوانی پیر شدم!پیر توام پیر تو ای زمونه !

+ ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()