نوستالوژی

بعضیا

به مناسبت هفته پژوهش ، سمیناری شرکت کردم . آخر مراسم پذیرایی بود...بماند که همکاران پژوهشگر چجوری دم در سالن پذیرایی ایستاده بودند و مدام به هم تعارف میکردند و همدیگرو اصلن هول نمیدادن ! نمیدونم باز چرا یاد جومانجی افتادم و اون وسط خنده ام گرفت ! اینجور جاها ترجیح میدم یه گوشه بایستم و همکارا رو رصد کنم ! واسه همین یک عدد پرتقال وموز بهم رسید...چند تا از همکاران خانم یک بشقاب پر از شیرینیهای گوناگون برداشتن(احیانن همشون در رژیم بودن)با سوراخ دماغهای باد کرده ، کنار من ایستادن ومشغول میل کردن هستن! به هم میگن : خوب شد صواب شد بعضی ها که میوه نخورده بودن اینجا بخورن ! منهم با لبخند گفتم : ایضن شیرینی ! که گفتن : ما منظورمون شما نبودین و... (تو دلم : منظورتون احیانن عمه های محترمتون بودن)

غرض اینه که چرا بعضیا همیشه چشمشون دنبال بشقاب این و اونه؟  حالا جای این بشقاب هزارتا چیز دیگه بذارین !

+ ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()