نوستالوژی

چه خوب میشد !

برای ساعت پنج و نیم صبح بلیط دارم واسه تهران . اول صبح گرفتم که بتونم  سر ساعت اداره باشم...هواپیما نیم ساعت تاخیر میکنه و به دلیل ترافیک لاینحل تهران ، نیم ساعت به اداره دیر میرسم ! سرم حسابی شلوغه و وقت ناهارهم مثل مدیران سازمان؟! کارمیکنم تا جبران تاخیر صبح بشه...بعد از ظهر هم یکساعت اضافه کاری برای جبران صبح و ...دیر رسیدن به منزل و خستگی و دیر خوابیدن و در نتیجه صبح فردا دیر بلندشدن از خواب و دیر رسیدن به اداره و... روز از نو و روزی از نو !

اگه همه چی روی نظم بود ، همه سر جای خوشون بودن ، هیچوقت دیر نمیشد...اونوقت همه صبحها خوشحال تر و شادترازرختخواب بلند میشدن و به دنیا لبخند میزدن...به نظرم آسمون تهرون هم اینقده خاکستری نبود...

یعنی میشه یه روزی که میدونم خیلی هم دور نیست هممون منظم بشیم ؟هممون سر جاهای خودمون باشیم؟شاید اونموقع منم به جای یه کارمند کوچولو یه نقاش ، یه نویسنده و یا شایدم یه موسیقی دان بودم؟............ نه خیلی خوشگل فکر کردم...شاید اگه همه چی سر جاش بود من یه دختر لپ قرمزی روستایی بودم که الان به جای اینکارا کنار همسرم تو مزرعه سبزمون داشتیم نون و پنیر میخوردیم و به بازی بچه های قد و نیم قدمون که تو این سرما دماغشون آویزونه با عشق نگا میکردیم!

البته تو این سرما کی حوصله مزرعه رو داره؟ مزرعه ما این شکلیه خوب!

+ ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()