نوستالوژی

هی ...روزگار

چقده دلم واست تنگ شده...یاد نگاههای دوستداشتنی و دستای مهربونت که میفتم...خون تازه ای تو رگهام وول میخوره..عشقه دیگه ...یهو میاد و یهوترش میذاره میره و دوباره بعد از هزارتا یهوی دیگه پیداش  میشه...حالا هم همونروزای یهوییه! بدجوری هواتو کردم و بعد از داغ شدن صورتم...اشکای عاشقانه ای روی صورتم پخش میشه....میشه زنده شی؟!

 

پ ن : جدیدن حس بدی به وبلاگ پیدا کردم...امتحانات میان ترمم شروع شده و من یک عدد گاگول هستم که هنوز انبارهای مجله هامو پر میکنم و سینما میرم و نمایشگاه و فیلم بازی و کتاب خونی و مهمونی و ....البته آشپزی ! من از دوره راهنمایی که فهمیدم استعدادی در آشپزی دارم ، تا به امروز ، شبهای امتحان استعدادم شکوفاتر از همیشه میشود ! اگه شبهای امتحان زنگ بزنید واسه مهمونی ، در خدمتیم !

+ ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()