نوستالوژی

ما کور هستیم؟!

« چرا ما کور شدیم، نمی دانم ، شاید روزی بفهمیم ، می‌خواهی عقیدة مرا بدانی ، فکر نمی‌کنم ما کور شدیم ، فکر می‌کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند اما نمی‌بینند.»

اگه کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو رو نخوندین ، تشریف ببرین بخونین ! یادمه پارسال یه تئاتری دیدم از فرهاد آئیش به نام کرگدن که با خوندن این کتاب یاد اون افتادم !

در کتاب کوری  ، از شهری نام برده میشه که  اپیدمی وحشتناک کوری- نه کوری سیاه و تاریک که کوری سفید و تابناک-  درآن شیوع پیدا کرده . که معلوم نیست کجاست و می‌تواند هر جایی باشد، خیابانهاش نام ندارند. جالبه که شخصیتهایش هم نام ندارند : دکتر، زن دکتر، دختری که عینک دودی داشت، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، پسرک لوچ .

در کتاب گلستان اثر فاخرسعدی هم شخصیتها تقریبن بی نام و نشان هستن : جوانی خردمند ،عالمی معتبر را مناظره افتاد  ، یکی در مسجد سنجار ، ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی‌خواند و.....!

 حالا جالبتر از همه اینها ، در کتاب فاخرقرآن است که اکثر مطالب  ، بی نام و نشان عنوان شده ! در ماجرای یوسف  : اسم برادراش نیومده ، اسم زلیخا نیومده (گفته شده زن ِ عزیزمصر) یا اسم آسیه که همسر فرعون است نیومده ! درداستان اصحاب کهف ، نمیگه چند سال خوابیدن ؟ ! نمیدونیم چند سالشونه و حتی چند نفر بودن !  یا در جزء آخر قرآن : یا ایها المدثر(ای جامه درسرکشیده ) یا ایها المزمل ( ای جامه به خود پیچیده)  و...هیچ اسم مشخصی وجود نداره ، جز در موارد خاص ! چون اسمها خیلی مهم نیست ، مهم موضوع و پندگیری از اونه !

ساراماگوی پرتقالی  و سعدی شیرازی و خیلیهای دیگه که من نمیشناسمشون ، بعد از نزول قرآن اومدن و این نوع سبک را باب کردن ...در صورتیکه قرآن 1400سال پیش اومده بوده ! و این جامعیت و جهانی بودن قرآن رو میرسونه !(خیلی سخنرانی کردما)این بود نکته جالبی که کشفیدم!

جمله ای که اول پستم نوشتم از متن کتاب بود .ضمنا ًخلاصه کتاب رو تو ادامه مطلب میذارم . 

 

پیام بازرگانی : هر وقت یاد فیلم " پر پرواز " و کار زشت داود ناقور(دوست شادمهرعقیلی) میفتم...چشامو میبندم و چایی اداره رو میخورم ! واسه همین همیشه سعی میکنم با بچه های آبدارخونمون بهترین رفتارو داشته باشم....الحمدلله متوجه منظورم شدین که؟!


‌خلاصه داستان :

 در پشت چراغ قرمز ، راننده ی اتومبیلی ناگهان کور می شود . این مرد به کوری عجیبی دچار شده ،‌یعنی همه چیز را سفید می بیند و گویی در دریای شیر فرو رفته است . مرد دیگری او را به خانه اش می رساند ، اما اتومبیل این کور را می دزدد . همسرش او را به چشم پزشکی می رساند ، اما علت کوری کشف نمی شود . چشم پزشک و دزد اتومبیل هم به همین ترتیب کور می شوند ، چشم پزشک مسئولین بهداشت را با خبر می سازد . این فاجعه را هیولای سفید می گویند . مسئولین برای جلوگیری از سرایت آن، کورها و نزدیکانشان را در ساختمان تیمارستانی قرنطینه می کنند ، اما روز به روز تعداد کورها بیشتر می شود . همسر چشم پزشک کور نمی شود ، اما خودش را به کوری می زند تا از همسرش جدا نشود ، او تنها کسی است که تا پایان داستان بیناست . در قرنطینه چه بلاهایی که بر سر کورها نمی آید . همسر چشم پزشک از رفتارها و مصیبت های آن ها گزارش عبرت‌انگیزی می دهد . بسیاری از کورها به دست سربازان و نگهبانان قرنطینه کشته می شوند . اما سربازها هم کم کم کور می شوند .بزرگ ترین مشکل برای کورها برآوردن نیازهای اولیه یعنی خوراک و مستراح است و با این که دولت به آن ها غذا تحویل می دهد ، اما تقسیم کردن و استفاده از آن بسیار دشوار می شود . آن دزد اتومبیل به دلیل دست درازی به دختر عینکی زخمی و به دست سربازان کشته می شود . دولت و رسانه ها وعده های دروغین می دهند که کوری در حال کنترل است . نظم و ترتیب شهر از بین می رود و کسانی که یک باره کور می شوند ، همه چیز را از بین می برند ، اتوبوس ها و هواپیماها ،‌سقوط می کنند و حوادثی مانند این ها .در قرنطینه که کشوری مستقل است ، دسته یی از کورها اوباش و مسلح ،‌کنترل غذا را به دست می گیرند . از بقیه کورها می خواهند که به خواسته های آنها تن دهند و گرنه غذای هر بخش را قطع می کنند ، کورها هم برای زنده ماندن تن به همه چیز می دهند ، ابتدا پول و جواهرات و وسایل آن ها را می گیرند و در مرحله بعد زن های هر بخش را می خواهند .همسر چشم پزشک که بیناست ، قهرمانانه سر دسته اوباش را از پا درمی آورد و لشگری درست می کند تا با اوباش بجنگند . با چند کشته ، بالاخره بخشی که اوباش در آن هستند به وسیله همین زن به آتش کشیده می شود ،‌اما آتش قرنطینه را فرا می گیرد . کورها فرار می کنند ، اما از سربازهای نگهبان اثری نمی بینند . گروه گروه به شهر می آیند ، اما شهر را زباله دانی متروک ، ویرانه ، بدون آب ، برق ،‌ گاز و دیگر امکانات می یایبند . مه کور شده‌اند و کورها که خانه هایشان را گم کرده اند ، گروه گروه با هم به حرکت در آمده و به دنبال غذا همه جا را خراب می کنند.آن زن که همسرچشم پزشک است گروه خود را راهنمایی میکند و به خانه خود می برد و برایشان غذا تهیه می کند . با هم به عشق و محبت می رسند ، کودکی و سگی نیز با آنهاست. بالاخره همان کسی که نخستین بار کور شده بود و در این گروه بود به طور ناگهانی بینا می شود و دیگران نیز یکی یکی با شادی فریاد می زنند که می بینند و در شهر این فریادها شنیده می شود .

+ ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()