نوستالوژی

حس خوب دوستی !

عروسی دیشب خیلی خیلی خوب بود...من تا ساعت 6 محل کارم بودم و بعدش پارک وی و جردن و ترافیک زیادش و بعدش تالار حافظ شیراز... توجه کنین عروسی ساعت7 تا 10 بود و من ساعت 30/6 اونجا بودم ...من عروسی خودمم اینقده زود نرفته بودم !کمی تو ماشین ، رادیو جوان گوش دادم ولباسامو پرو کردم (دیگه کارمندیه و هزار تا بدبختی) کمی سوت زدم وکمی تلفن بازی کردم و جای پارک واسه مامانم اینا نگه داشتم و...بالاخره ساعت 7 مامان اینا اومدن و به اتفاق هم وارد شدیم....دوست مامانم کلی ذوق مرگ شد از دیدن ما ! کلی از نعمات الهی شیکم مبارکمان را مستفیض نمودیم تا دیگر میهمانان از راه برسند...(آی تردمیل کجایی که یادت بخیر) خدا صاحبخونه رو عاقبت به خیر کنه که هرچی همسایه و دوستای قدیمی بود دورهم جمع کرده بود...کلی خاطرات دوران کودکیم زنده شد و کلی اطلاعات از زندگیها بدست آوردم و چند تا از دوستای مامانم زرنگی منو واسه بچه دار نشدن ، زدن تو سر خواهرم که 2 تا پسر شیطون داره (که من عاشقشونم)غذا هم از این مدل حمله ایها بود که من خیلی بدم میاد ! ولی انصافن هم خوشمزه بود و هم خوشرنگ ! یکی از دوستای مامانم با اینکه 60 سالشه ، واسه اینکه تو سالن موزیک نذاشتن و به جز عروس هیشکی نرقصید ، تا آخر واسه ما سخنرانی فرمود و آخرسربلند شد یه چهچهی زد و کمی حرکات موزون انجام داد... من هم که از عنفوان کودکی از رقصیدن جلوی ملت بدم میومد و حس بد دلقکی بهم دست میداد..کلی ذوق کردم که مجلس بی ریا بود ! کادو هم من و خواهرم یه سکه دادیم و با خوشی و خرمی برگشتیم خونه!من که تو خواب هم از حس خوب دیدن دوستان لبخند رو لبام بود..الان هم یکی از همکارا از پشت شیشه منو نیگا کرد که نیشم بازه(عیب نداره میگه این خانومه هر از چندگاهی دواهاشو نمیخوره خل میشه ، واسه خودش جوک میگه و با خودش میخنده)

+ ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()