نوستالوژی

نفرین!

پاهایم مثل همیشه سنگینند!

وسنگینند پلکهایم موقع خواب!

وخواب آلوده اند لبهایم هنگام نوشتن!

ونوشتنی به سان خط خطی کردن روی صفحه سیاه قلبت!

و ...قلبت دیگر نمی تپد برای من...

و ... من ، بانویی تنها در پستوی خانه بی فروغم نشسته ام !

نشسته ام و با خاطرات تنهاییم نفرینت می کنم تا ابد تا همیشه!

+ ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()