نوستالوژی

میشه راهنمایی بفرمایین؟

اول:

اولین روز مکتبخانه ، یک عدد هرکول از ما خوشش آمد و از دامادمان شماره خواست (آخه دامادمان تو دانشگاه ما درس میخونه) و....کاشف به عمل آمد سن ایشان 20سال میباشد و ما دهنمان مثل موقع بلعیدن یک عدد تخم مرغ کامل ، وا ماند!

- قدم آن هرکول بسیار خوب بود و پسرخاله اش را برای ما فرستاد (همونیکه تو پست قبلی درباره اش گفتم) جلسه خواستگاری برگزار شد و من الان بر سر دوراهی هستم !

نکات مثبت : بادیگارد بسیار خوبی است (پسرخاله ها عین هم هستند) 2- مجرد است(تا به حال ازدواج نکرده)3- خانه و ماشین دارد 4- خانواده خوبی داره(حس ششمم گفت)5- لجباز و غد نبود(تو حرفاش فهمیدم)

نکات منفی : 3 سال از من کوچیکتره 2- از ظاهرش خوشم نیومده 3- کار ثابت نداره 4- من در برابرش جوجه هستم(نکته مثبت اولی) 5- حوصله ازدواج ندرام!

دوم :

ماشینمو تو کوچیه ای پارک کردم و...

یک آقا : ماشینتونو پارک کردین اینجا ، کی میاین؟

من : نیم ساعت دیگه ! چطور مگه؟

همون آقا : اینجا جای یه ماشینه!

من : خو ب ینی چی؟ من که جلوی در خونه ای پارک نکردم که!

اون : خوب اینجا کوچه است و مال ساکنین اینجا!

من : کی گفته؟

اون : اصن هیچ چی...اومدی دیدی ماشینت پنچره به من ربط نداره !

منم محلش ندادم و رفتم ...

وقتی اومدم ...4 تا چرخ پنچر، آینه بغل شکسته ، پنجره کاپوت جلو ، از جا در اومده و هواکش ماشینو از کار انداختن ! لامصبا معلوم نیست چه شیر پاکی خوردن ؟! جالبه این اتفاق  دم خونه خواهرم تو خیابون ظفر افتاده که مثلن بالای شهره و آدمای باکلاس توش هستن ! الان دو روزه تو فکره انتقامم شدید!

+ ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()