نوستالوژی

مقصد اگر پرواز است ، قفس هرچه ویرانتر، بهتر !

هر کتاب داستانی که میخوندم ، بلافاصله دلم میخواست داستان بنویسم و دستی هم بر آتش داشتم . هر سریال و یا فیلمی که میدیدم ، بازم ته دلم غنج میرفت که یه روزی فیلمنامه ی نوشته شده ام ، تبدیل به یک فیلم پرفروش میشود و...اینکه وقتی وارد گود نشدیم و از دور نظاره گر همه چی هستیم، خیلی ادّعامون میشه و سخنرانی های چندساعته در مدح و یا سرکوفت  خیلی از کارها ، سر میدهیم  . اما وقتی میدونو میسپارن دست خودمون ، کاسه ی چه کنم چه کنم سرمیدیم و مثل یک فرشته زیبا ، میمونیم در گل !

حکایت منم حکایت تمامی پر مدّعاهای این روزگاره! حالا که کلاس داستان نویسی سیامک گلشیری میرم و کلاس فیلمنامه نویسی فرهاد توحیدی ، دیگه چشمه ی سوژه های داغم خشکیده و میبینم ، بابا چقده نوشتن ، کار سختیه ! یه آدم باحالی یه روز بهم گفت : قبل ازاینکه درباره راه رفتن کسی صحبت کنی و البته قضاوت ، کمی با کفشهایش راه برو !

 

پ ن :

١- ارشد قبول نشدم ! نیشخندمنتظر جوابای دانشگاه آزاد هستم !یول

2- حوصله وبلاگ بازی ندارم و ثانیه شماری میکنم ساعت 2 بشه و الفرار به سمت خونه!سوال

+ ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()