نوستالوژی

مهر

عینهو برق و باد داره سال 91 هم تموم میشه...و من هنوز در تصمیم کبرای خودم موندم...مهر اومد و بوی برگای پاییزی حالمو دگرگون میکنه...بچه های خواهرم دارن میرن مدرسه و هرچی سال تحصیلیشون بالاتر می ره من احساس بزرگ شدن می کنم(پیری نه ها؟بزرگ شدن؟!)

دلم برای مدرسه تنگ شده...خیلی

+ ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

زبون نفهم

از مدیرشبکه امون که زبون نفهمه و بلد نیست با یه برنامه ساده ی نرم افزاری کار کنه و منو مجبور میکنه دوباره کاری کنم بگیر ............... تا مدیر ساختمونمون که با دستورالعملهای جدید هر روز مزاحممون میشه که شومینه استفاده نکنید چون پول گاز میره بالا ، از در پارکینگ استفاده زیاد نکنید خراب میشه، دستشویی و حمام میرید کف سرامیکارو سریع پاک کنید تا سقف طبقه پایین نشت نکنه و ....

هر ماه یا آسانسور خرابه ، یا درب الکترونیکی پارکینگ ، یا نمای سنگ ساختمون در حال ریزش...بهشم گلایه کنی میگه : من فقط برای رضای خدا دارم کار میکنم و یک قرون نمیگیرم ...بیاین مسوولیت تحویل خودتون...بعد هر روز میاد پول واسه نمیدونم کجای ساختمون میگیره...چقدر مردم خدادوست شدن و ما عقبیم!

از هرچی آدم زبون نفهم که بی مسوولیت هستن و کلی ادعاشون میشه ، حالم بهم میخوره!

+ ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

حرص داره واقعن!

از یه چیز طلاق و جدایی بدم میاد ...اینکه یه گدا گشنه ی تارک دنیا و افسرده و بی خانواده و بی پول و بیکارو ، بهش خونه بدی، کار بدی ، ماشین دارش کنی ، درس خوندش کنی  و به خانواده بی فرهنگش بفهمونی که زن فقط جاش تو آشپزخونه نیست و کارای دیگه هم میتونه بکنه  و .... هزار تا کار دیگه واسش بکنی و بعد ازش جدابشی و بعدش  بسپاریش دست یکی دیگه !

از اینکه یکی دیگه تو بهشتی که تو ساختی ، بدون دردسر وارد بشه و بعد بگه این زندگی که همه چیزش مرتبه ! چرا فلانی طلاق گرفت! حرصم درمیاد !زیادم در میاد!

+ ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مودی

ما یه مدیری داریم که یه هفته میره تو نخ من ، هفته دیگه تو نخ همکار بغل دستیم!

الان اون هفته است که مودش اینه که به من گیر بده....ازشانس من ، اون هفته که بامن درگیریش شروع میشه ، از امور اداری ، برگه های تایید ساعات کار و اضافه کار میاد....حدس بزنید چی میشه دیگه!

+ ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

اگر...

اگر...

اگر ماهی از سال بودم : اردیبهشت ماه

اگر یک روز هفته بودم : پنچ شنبه

اگر یک عدد بودم : 20

اگر جهت بودم : شمال

اگر همراه بودم :ماندگارمیشدم

اگر نوشیدنی بودم : آب می شدم

اگر گناه بودم : دروغ کودکانه ای

اگر درخت بودم :کاج

اگر گل بودم : یاس

اگر آب و هوا بودم : بارانی و دو نفره

اگر رنگ بودم : آبی فیروزه ای

اگر پرنده بودم : کبوتر

اگر صدا بودم : صوت یک دعا

اگر فعل بودم :بودن

اگر زمان بودم : حال دوست داشتنی

اگر یک خیابان بودم : قیطریه

اگر یک فیلم بودم : تاثیرگذار

اگر یک پزشک بودم :جراح قلب

اگر تاریخ بودم : سال 1363

اگر ساز بودم : گیتار یا سه تار

اگر کتاب بودم : خیلی......

اگر شعر بودم : آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست ...هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

اگر طبیعت بودم : ساحل دریا

اگر حس بودم: دوست داشتن

 

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

ناهار رایگان

جمعه به عشق ناهار رایگان ، رفتم امتحان دکترا دادم....؟! صبح 7 صبح رفتم تا 8 شب....بعد ازکلی ترافیک نزدیک ده شب رسیدم خونه.....واقعن سازمان سنجش باخودش چی فکر کرده بود با اون سوالات مزخرف.....به نظرم سرکاری بود....یعنی کسی قبول میشه؟ استعداد تحصیلیش بانمک بود..من یکساعت تو نخ این بودم که اگه چکمه زهرا ، بالای کفش ورزشی سیما باشه ، اونوقت کفش مجلسی مریم کدوم قسمت جدوله!

من ازجمعه تصمیم گرفتم به تمام دکترای عزیز احترام ویژه ای بذارم...دیگه دکتری رو مسخره نکنم...حتی دکترای پولی دانشگاه آزاد!

خلاصه سازمان سنجش دوستت داریم....زیاد......به چشماتم خیلی میاد!

البته دروغگویی به چشمات میاد چون قرار بود ناهار مهمون شما باشیم...نامردا واسه یه قیمه 2000 تومن ازدانشجوی بدبخت مملکت پول گرفتن!

اما با این امتحان مزخرف من دیگه قصت ادامه تحصیل ندارم....اصن قصت هیچی ندارم!

+ ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

علامت سوال؟

رفیتم خونه جدید...به سلامتی...بالای کوهیم رسمن! بعد از چند ماه خاک و خل خوردن و انتظار یه جای بزرگ و خوب کشیدن....

مستاجر قبلیه خیلی خوشگل بود...خیلی ...یه پسر خوشگل و خوشتیپ و خوش هیکل...با خواهرام درباره خوشگلیش حرف می زدیم...خوش به حال زنشم گفتیما...زیاد

این هفته همسایه بالاییمون به مامانم میگه : آخیش اون قبلیا رفتن... راحت شدیم....هر شب از دعوا و بزن بزنشون ، خواب نداشتیم!

+ ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بعله

یکی از دلایل چاقی من خانواده محترمه !

از صبح تا شب تو اطاقت باشی ، کسی نه گرسنه میشه ، نه تشنه میشه ...آقا کافیه از در اطاق بیای بیرون :

سمیه جان حالا که سرپایی ، زیر چاییرو روشن کن ، حالا که ایستادی غذارو گرم کن...حالا که از غار تنهاییت اومدی بیرون ، چند تا انار بیار دون کن تا دور همی بخوریم........آدم یاد مسابقه صندلی میفته ، بعد قطع شدن موزیک همه به سمت صندلیها حمله میکنن ....|(نمیدونم این مثال من چه ربطی داشت به اصل قضیه؟!)

ولی در هر صورت خواستم بگم  با این تنبل خونه شاه عباسی که ما داریم ، همون بهتر لپ تا پ به بغل ، همش بنشینم  و کار کنم و تحقیق کنم تا بایستم و راه برم  و ...! البته قضای حاجت که جای خود دارد...

+ ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

موعود

ما که تو دوران مدرسه ، سر صف ، هر روز دعای فرج می خوندیم و غروب های جمعه دلمون میگرفت و موعودمون مهدی (عج) بودیم...این شدیم !سوال

بچه های الان که موعودشون مرد عنکبوتی و بِن تِن و ...است ، چی خواهند شد؟!

 پ ن : یه بچه دبستانی می گفت : من آرزومه یارِ مرد عنکبوتی بشم!

پ ن : ایده ی جذاب واسه ساخت برنامه رادیویی ندارین؟

بعدن نوشت : دوستایی که درخواست آدرس " ف . ب " منو دارین...من همه همکارا و دوستای مدرسه ایم عضو اونجا هستن ، و شرمنده نمیتونم آدرسمو بدم....لبخند

+ ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرد چند زنه

من الان مثل مردی میمونم که چند تا زن داره و بصورت غیرعادلانه ، وقتشو بین اونا تقسیم میکنه! من نامردم میدونم!

وقتی تو ف ب باشی، سه تا وبلاگ داشته باشی..احساس باکلاس بودن بکنی و هر سه شنبه بری سینما و هفته ای یه دونه تیاتر بری و هرشب بچه اتو بغل کنی و بازی کنی تا صبح ....وضعت این میشه دیگه!

ولی عوضش بعد از چند وقت اومدم اینجا و کلی نظرات خصوصی و غیر خصوصی دیدمو  حال کردم...ولی الان کمی حالم گرفته است...هی برنامه میسازیمو هی پخش نمیشه!پایان نامه ام پیش نمیره...یه عده هم به زور میخوان شوهرم بدم....بابا من الان حس شوهرم نمیاد! یه وقت ما میخوایم بریم خونه بخت و هی عاشق هر کور و کچلی میشیم، هیشکی نمیاد مارو بگیره...حالا که وقت نداریم ....اعوذ بالله...

+ ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد صفحه قبل →