نوستالوژی

مرگ

هر چی فکر کردم یه پستی بنویسم که توش پر از امید و امنیت و آرزو و چیزای خوب باشه نشد، جز اینکه الان حالم خیلی خوبه خیلی زیاد، کلاس مکالمه عربی بصورت خصوصی می رم، دکترا قبول نشدم، در تدارک مراسم عقد کنون هستیم، روابط فامیلیمون زیاد شده و من که خیلی اهل ارتباط و فامیل بازی و مهمونی و خاله بازی هستم، خیلی خوشحالم، خیلی! اما یکی از اقوامم که دوست داشتنی بود زیاد، به رحمت خدا رفت، و روزای اول عید ،عسل بدیعی هم در کمال ناباوری رفت ....

نمی دونم تا حالا چقدر به مرگ فکر کردین.. اما من واقعن یه روزایی از مرگ و مردن می ترسم و یه روزایی میگم وا مگه ترس داره، یه حیات دوباره است و از این حرفایی که همه بلتیم، با خودم می گم!

اما واقعن بعضی اوقات فکر میکنم اینهمه درس و تلاش و کار و امید و برنامه و جنگ و دعوا و قهر و شادی و نشاط و .... آخرش باید گذاشت و رفت!قبل ترها خیالمون راحت بود تا 60سال موندنی هستیم و حالا بعدش به فکر رفتن می افتیم، الان دیگه جوونای سی به بالا پیشتاز شدن!

ولی دوست ندارم زیاد به مرگ فکر کنم، احساس می کنم این حرفایی که از انرژی به کائنات و ازاین جور چیزا میگن راسته! به فیلمای عسل بدیعی نگاه کنید ، همش غمگین بود و بوی رفتن می داد. تازه یه چیز دیگه ، اونایی که می رن فرم اهدای عضو رو پر میکنن، یه جوری می میرن که اعضاشون قابل اهدا باشه! منم کارت اهدای عضو دارم!

زیاد چرت و پرت گفتم. فکر کنم کمی هم خرافاتی شدم! بیاین از مود مردن و رفتن بیایم بیرون، اردییبهشت دوستداشتنی داره میاد!

+ ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()