نوستالوژی

بازیگرا

نمیدونم این خارجیا اصلن واسه چی ازدواج میکنن...به نظرم تو ایران مسئله ازدواج به خاطر مسائل جنسی و بعضی اوقات به استقلال رسیدنه، مخصوصن برای دخترا ! اما تو خارج که هم مسائل جنسیشون تامینه و هم استقلال ، ازدواج برام غیرقابل هضمه !

واسه بچه دار شدنه؟ که خوب خیلیا اول بچه دار میشن بعدش ازدواج میکنن! خوب این چه معنایی میده....هنر پیشه ها که مامانشون قربونشون بره ، خیلی خیلی  غیر قابل هضم تر هستن ! مثلن این هنرپیشه های هالیوودی  ، تو فیلما همه کاری با هم انجام میدن..یعنی همش فیلمه ؟ یعنی بعداز اتمام  فیلم ،  تورو به خیر و مارو به سلامت ؟ مگه انسان نیستن...هنریشه های هندی کمی با حیاتر هستن و فعلن به جاهای باریک نرسیدن..اما خوب مثلن شاهرخ خان دوتا بچه هم داره ...خیر سرش مسلمون هم هست ...چجوری تو فیلما اینجوری با هنرپیشه های  خانوم رابطه داره؟ مگه احساس نداره ؟ مگه میشه ؟ ما یکی یه جور بهمون نیگا میکنه ، تا دوروز میریم تو فکرفرشته ، اونوقت اینا ، بااون کارا ؟ مگه میشه ؟  من که سر از کار این هنرپیشه ها در نیاوردم......یعنی همش فیلمه؟ سوالمن که تو کَتم نمیره!

پ ن : برای یکی ازبرنامه های زنده ، با یه هنرپیشه معروف که الان رو بورسه ، تماس گرفتیم که بیا مهمون برنامه بشو...کلی خوشحال شد و قربون صدقه برنامه رفت...بعد از چند لحظه گفت من وضع مالی ام الان خوب نیست و ....چقدر میدید؟ ما هم گفتیم تا یک میلیون میدیم....خنده تلخی کرد و گفت : متاسفم من دفعه قبل تو شبکه فلان،  15 میلیون گرفتم....یک میلیون کمه! تعجب.آخرشم نیومد! خواستم بگم ، برید هنرپیشه بشید که نونتون تو روغنه!( زنگ زدم به شبکه فلان که ببینم ، بلوف زده یا نه....متاسفانه حقیقت داشت)

+ ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قطار

1- صبح رفتم جام جم، تو صف عابر بانکش پول بگیرم ... هرکاری کردم کارتمو نگرفت و دوباره وایسادم تو صف ، چند نفر اومدن کمکم و هر کاری کردیم ، کارتمو نمیگرفت...وسطای تلاشهای مذبوحانه همکاران اداره ، کارتمو گرفتم وبا سری  خمیده و خجلت زده جیم شدم ...هم من گیج بودم هم همکاران عزیز....نیم ساعت بود اشتباهی کارت بنزینو میکردیم تو دستگاه...

2- امسال سال دویست و شیشه (ماشین206)!بعد از جماعت فامیل ، همکاران محترم 206سوار شدن!

3-این جمله رو خیلی دوست دارم : مهم نیست سوار چه قطاری میشی، مهم اینه که تو بهترین ایستگاه پیاده شی....اما دارم فکر میکنم اتفاقن  مهمه سوار چه قطاری بشیم..اگه قطاره درجه 3 باشه ، دیوونه میشی تا به مقصد برسی، اگه قطار سبز  یا سیمرغ باشه که چند روز هم تو راه باشی مهم نیست ...اگه قطار مرگ باشه....که خوب هیچی!ولش کنین!

 

+ ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

امروزِ دیگر

امروز صبح با تو رفتم هلند ، در یک رستورانی با ابوزید قهوه نوشیدیم و درباره آثارش گَپ زدیم ....بین خودمان باشد ، به چاقی زیادش ، خندیدم...زیاد!  ظهر با هم رفتیم قاهره ...در میان خبرنگاران مصری به محاکمه ابوزید مسلمان و همسرش نگاه کردیم و به سوال تو خندیدم که گفتی : ابوزید یک اسلام شناس باسابقه است ، چرا زنش بی حجابه ؟!

امروز تصمیم گرفتم خودمو بازخرید کنم و به سفر بروم...فرانسه .. هلند ..استرالیا ... رویم نمیشود بگویم که امروز عاشقت شدم....دلم لرزید ....بهت حسودیم شد.....احساس بیهودگی کردم ....

امروز خدا رو جور دیگر دیدم ، از دید یه مسلمان ، مسیحی ، یهودی و حتی بودایی....امروز از دنیای محدودم آمدم بیرون...از دنیای کوچک خودم....امروز ، روز دیگری را با تو تجربه کردم...امروز، برای من،  روز ِ دیگری بود !

 

پ ن : این متن رو وسط یه کلاس درسی واسه استادم نوشتم ....ضمنا ً  برای شش ماهه پیش !

+ ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هفت سالگی

هفت سالگی.....

          طعمِ گَس بی پدری.....

                     گریه های ریز مادر.....

                                مهربانی های مادر بزرگ.....

                                                موسیقی دلنشین بارانِ موشک.....

صدای پر طنین مردی که مدام می خواند : « شنوندگان عزیز توجه فرمایید»

نگاه زُل گیتی خامنه که همه رفتارهایم را از پشت جعبه جادو حدس می زد.....

دیکته های پُر غلط...

                            انشاهای همیشگی " علم بهتر است یا ثروت"...

                                                   

کارتونهای خانوم حنا..پسر شجاع ، نِل ..سگِ آقای پِتیبِل....

  همه آن سالها رفتند و من ماندم و تصمیم کبرایی که هیچوقت نگرفتم در جستجوی حسنکِ زندگیم! 

+ ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سیزده به در

سیزده به در امسال متفاوت بود...هر سال بعد از ارسال کلی پیامک به  خاله ها و دایی ها و هماهنگی و رفتن به یکی از پارکهای شلوغ تهران ، تصمیم گرفتم در خانه بمانم و تنها باشم ...به خودم و زندگیم و تصمیماتم در سال جدید فکر کنم ..

تا ساعت یک ظهر خوابیدم ...بعد از خواندن نماز ظهر ، دوباره به رختخواب برگشتم و به سقف اطاقم خیره شده و فکر کردم...کتاب جدیدی که دیروز از شهر کتاب خریده بودمو باز کردم و آنرا خواندم ..(لبخند بی لهجه از فیروزه جزایری) وسطهای کتاب یادم افتاد این کتاب را چند ماه پیش خریده بودم و خوانده بودم...چون کلاسهای تندخوانی نصرت را گذرانده ام  پنجاه تا کتاب را با هم می خرم و همه را باهم می خوانم !  به خاطر همین دارای حافظه ای قوی هستم! خدا  رحم کرد آخرای کتاب متوجه تکراری بودنش نشدم  وگرنه واقعن از خودم ناامید میشدم ! حیف 4000تومن پولم!

چند ماهی است که بعد از یکسال تحقیقات گسترده در اینترنت و اقوام و ...به قول بابام بچه امو خریدم ! روز های تعطیل ، قبل از سلام به مامی و بابی ، بچه امو بغل میکنم و چند ساعتی باهاش ور میرم ... امروز هم بچه بغل به جای صبحانه و ناهار ، به بسته شکلات 20دلاری رو که داییم از چین آورده بود خوردم در عرض 5 دقیقه  ...الان حس پشیمانی بسیاری دارم که چرا این کار احمقانه را کردم حیف 20دلاری که دایی بابت اون داده بود ! پسر عموم چند وقتیه خیلی اطرافم میپلکه ...قراره از هفته آینده به گروه کوهنوردیش اضافه بشم ...حس غریبی دارم ...من هیچکدومشونو نمیشناسم اونها چند سالی هست با  هم هستن و من غریبه ...چند وقت پیش ها ، پسر عمو به بابام گفته بود : اگه یه خانوم تو فامیل باشه اونم سمیه است ! بابام هم در اوج سادگی به مامانم گفته فکر کنم سیاوش یه فکرایی داره ! خوبه جورشون کنیما ؟ ! وقتی مامان این حرفارو بهم زد چهره ی مثل لبوی زن عمو را تجسم میکنم که با یک ساطور داره دنبال من میدوه که  پسر یکی یکدونه اش رو از چنگش در آوردم  ! من حاضرم بمیرم ولی عروس زن عمو نشم مخصوصن با اون زبون تلخش!ولی بی رودربایستی همیشه از سیاوش خوشم میومد مخصوصن به این دلیل رمانتیک که اول اسمامون بهم میخورد !فقط یه ایرادی وجود داره و اونهم شباهت زیاد رنگ پوستمون به همدیگه است ! من در مقابل اون مثل خامه ای میمونم که قراره روی یک کیک قهوه ای سوخته ....ولش کنین!

الان آبجی کوچیکه  دست به کمربالا سرم ایستاده  که پاشو بریم پارک پیاده روی ...میخواد  متفاوت بودن این سیزده رو بهم بزنه ! با اخم داره بهم میگه : ناسلامتی امروز سیزده به دره....بریم سبزه گره بزن تا بختت بازشه .....

ترجیح میدم برای بار سوم کتاب تکراری فیروزه جزایری رو بخونم ولی بختم باز نشه !

بعدن نوشت : بالاخره خواهرم اینا رفتن پارک ،  ولی من روی حرف خودم ایستادم و نرفتم !  

+ ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عید دریایی

عید امسال خیلی خوب شروع شد، سال تحویل کنار دریا بودیم و همه خانواده خوشحال و خندون....خدا کنه تا آخرش اینجوری باشیم..خونه اقوام، همه خاله ها و داییها و بچه هاشون با هم رفتیم...امسال همه 206 خریدن با رنگهای متفاوت...یه شب همه خونه ما خوابیدن و فرداش با هم رفتیم خونه یکی دیگه و بازهمه شب اونجا خوابیدن و ...همینجور قصه ادامه داره ...وقتی اینجوری همه به هم نزدیک میشن ، دوری ازهم خیلی سخته ...یه جور عادت قشنگ با هم بودن ایجاد میشه ! وقتی عید تموم میشه وفاصله ها ایجاد میشه دلم میگیره...دلم میخواد هرهفته خونه یکی باشیم ...جالبه همه جوگیر میشن و پیشنهاد سفرهای همگانی و دوره های ماهیانه و ...میدن ...بعد از عید هر کی میره سیه خودش...روز مرگی و مشغول بودن به اداره باعث شده از حال هم کمتر خبر بگیریم ، من که جونم به جون داییم بسته بود، اینقده مشغول کار و زندگی بودم که خبر نداشتم داییم 4 تاکشور خارجی رفته و من ازش بیخبر بودم ...پسرداییم پاش شکسته بوده و دو روز تو بیمارستان بستری بوده ...طفلی همسردختر داییم 6 ماهه بیکاره ...عمه پدرم ، یکماه تو بیمارستان بوده...پسر عموم کوه اورستو مجدد فتح کرده...دختر عمه ام اینا علاوه بر شتر مرغ ، مرغ هم پرورش میدن!هم جالبه و هم دلگیر... من که این چند روزه شدم کوزت ، گارسون ، سرآشپز و ...هرچی فکر کنید ...عوضش دستم همچین راه افتاده که سریع چند نوع غذا رو آماده میکنم و می پزم و میشورم و مرتب میکنم و ساعت 2 شب میخوابم و صبح ساعت 9 میرم سرکار!امیدوارم سال خوبی باشه ، پر ازشادی و خبرهای خوب واسه همهلبخند

+ ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()