نوستالوژی

کم آوردم!

میگن هیچوقت از مشکلات زندگی شکایت نکن ، چرا که کارگردان همیشه سخت ترین نقشها رو به بهترین بازیگرش میده !

یا با دوز مذهبیش در نظر بگیریم که میگه : هر که در این بزم مقرب تر است ..جام بلا بیشترش میدهند...

اما مگه خدا نمیگه هر کی به دین من عمل بکنه جز خوشی و سعادت و راحتی ، چیز دیگه ای نمیبینه؟! پس اون چیه و این یکی چیه ؟

خلاصه که من بچه خوبی نیستما ...اما خوب  3هفته  است قاطی کردم شدید...کم آوردم وحشتناک...بر سر دوراهی بدی هستم..هردو طرف بدی داره و خوبی...شبا کابوس میبینم.....عین بچه ها ناخن میجوم و ....همین !

+ ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

عشقولانه

1- خوش به حال لاک پشتها !

وقتی عشقشون میخواد قهر بکنه و بره ...کمتر ضربه روحی میخورن...چون کلی طول میکشه که ازشون دور بشه !

2- دقت کردین وقتی از چیزی یا کَسی میترسیم ، ازش فرار میکنیم؟ اما وقتی از خدا میترسیم بهش پناه میبریم!

+ ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی جوابمو بده!

چرا های انرژِی منفی دار :

چرا تو خیابونا هر چند قدم ، یه پیتزا فروشیه ؟ ولی هر صد فرسنگ یه کتابفروشی؟(چون مردم زود به زود  گُسنه اشون میشه)

چرا سینماها تو سانس 12 شب ، فقط دو ردیف تماشاگر دارن؟ ا(وا...خوب اونموقع همه خوابن)

چرا 90درصد کاربران اینترنتی ، واسه چَت میان ؟(چون همه عاشق سرِکار گذاشتن همدیگن)

چرا نمایشگاه کتاب فقط یه جاست و یه بار تو سال برگزار میشه؟ (امکانات کمه)

چرا همه چی آروم نیست و من اصن خوشحال نیستم! (چون غصّه ها بیدارن)

چرا کارام اینقده زیاده ولی حقوقم کم؟ولی خانوم فلانی همش بیکاره و حقوقش زیاد؟(چون اسمش شمسی خانومه)

چرا من اینقده بر سر دوراهی میمونم(چقده گفتم مجله خانواده نخون...حالا بفرما)

 و ... چرا من اینقده تپلم ؟چرا اسمم " شمسی کوره " نیست؟ ....

اصن چرا هیشکی منو دوس نداره؟ (نمیدونم)

چراهای انرژی مثبت دار :

اصن از کلّ این زندگی انرژِی مثبت میباره دیگه چرا نداره!

 

+ ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کار فرهنگی؟!

پشت میزم نشستم و دارم نقشه میکشم امشب کجا برم؟خونه مامان اینا یا خاله یا آبجی بزرگه یا خونه خودم؟....مامانم زنگ میزنه که لوبیا گرفته و هندونه میذاره زیر بغلم که تو لوبیا پلوهات حرف نداره و....

دم کنی رو میذارم روی قابلمه که آبجی کوچیکه زنگ میزنه : برای سانس 10 میریم سینما فرهنگ ، شماها میاین ؟ با اینکه خیلی خسته ام اما جواب مثبت میدم...مامان و بابا نمیاین و من خواهرم و همسرش میریم فیلم آل .بلیط4000تومن!

با خورد و خوراک و پارکینک 25تومن یه سینما رفتن خرج داشت! به قول خواهرم 12 تومن امشب به نفع فرهنگ جامعه خرج کردیم!(بچّم فقط بلیطو حساب کرده)تازه معلوم نیست واقعن اینطور باشه!

اما فیلم آل: مصطفی زمانی خیلی سعی خخودشو کرده بود خوب بازی کنه و تا حدی موفق بود... هنگامه حمیدزاده رونوشت برابر اصل گلشیفته فرهانی!یکی از دوستای منم که نقش چغندر قندو بازی میکرد اسمشو نمیگم! فیلم تو ژانر وحشت بود و به عقیده خرافی " آل " نگاه انتقادی داشت...برید ببینید !

حرف درگوشی: تو 30 سال عمرم از هیچ هنرپیشه ای خوشم نیومد...اما این یوزارسیفِ آل ، جای برادری یه چیز دیگه استخجالت

آل : درگذشته مردم بر این باور بودند که موجودی به نام "آل" با موهایی بلند به زن‌های زائو علاقه‌مند شده و به‌منظور گرفتن انرژی، جگر زن زائو را درآورده و باخود می‌برند. البته امروزه در علم پزشکی، این مسئله رد شده است و محققان آن را خرافات عام در گذشته قلمداد کرده‌اند.

 

+ ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دلتنگی

لبخند تو را چند صباحیست ندیدم....!

یکبار دگر خانه ات آباد، بگو : سیب....!

 

+ ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مالشگاه کتاب

دیروز از ساعت 11 صبح تصمیم گرفتم برم نمایشگاه بین المللی کتاب!نشون به هیچ نشونی که 3 دور تمام از در مصلی تا خیابون بهشتی و مفتح رفتم و تازه یه سری مجبور شدم تا پارک وی بیام و دوباره دور بزنم واسه یافتن جای پارک!حالم دیگه ازخیابونا بهم میخوردا...کنار هر کدوم از درهای نمایشگاه هزارتا پلیس ایستاده بود و جا واسه ماشینای خودشون نیگه داشته بودن!...ملت هم برن سماق بمکن! خلاصه رفتم یه جای دور پارک کردم و با مترو رفتم نمایشگاه ! هر جنس مذکری تا تونست و جا داشت بنده رو مورد عنایت خودش قرار داد ! با دهن گشنه و تشنه رسیدیم به مراسم 13 بدر ! چقده خودمو فحش دادم که قابلمه غذام یا فلاکس چایمو نبرده بودم.صف ساندویچ هایدا و همبرگر و...از صف کتابا بیشتر بود....امسال از همه سالهای عمرم بیشتر کتاب خریدم!کلی بنزین خرج کردم و کلی کالری سوزوندم به خاطر خرید یه کتاب درسی با تخفیف 150تک تومنی! 

پ ن : من با سایتای بلاگفا مشکل پیدا کردم نمیدونین دلیلش چیه؟

+ ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شمع سوخته روزت مبارک!

معلما کلّن 3روز در هفته تعطیلن - سه ماه تابستون تعطیلن- برف میاد تعطیلن - زلزله میاد تعطیلن - هوا آلوده میشه تعطیلن - دانشگاه قبول میشن ، مرخصی با حقوق بهشون میدن  و 4روز در هفته تعطیلن - روز معلم میشه بچه ها پول جمع میکنن واسشون سکه طلا و گردنبد طلا و النگو و..واسشون میخرن و آخر اسمش میشه تابلو و کارت تبریک ! روز مادر میشه واسشون کادو میگیرن ( چند ساله روز پدر هم به آق معلما جایزه میدن) - حقوقشون هم  از منی که تو یه جای دهن پُر کُن کار میکنم بیشتره!  آخرم اسمش اینه که بیچاره ها مثل شمع میسوزن و از پارافین ِ آب شدشون ، من و توی نوعی پروانه میشیم!

پ ن : با عرض معذرت از حضور انور بعضی معلما!

+ ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سوتی

سریال " در چشم باد " کار عمو جوزانی..سریال خوبی است...یا بهتره بگم : سریال خوبی بود...چون مثل عروس تعریفی این اواخر حالمونو گرفت...از سوتیهای اون هفته اش گرفته ..تا سوتی دیشب :

1-پارسا پیروزفر با خوشحالی تمام وارد فرودگاه تهران شده..اطرافش خانمهای محترمی در حال عبور هستن که شالها ی رنگارنگی سرشونه که فکر کنم همین پارسال مُد شده بود! زمان اول انقلاب کی شال سرش میکرد؟

2- پارسا پیروفر به همراه راننده ای با یقه خرگوشی در بازار تهران در حال گشتزنی هستند..دو دختربچه مدرسه ای در کنارشان میایستند...توجه کنید رد نمیشوندها...می ایستند..که هر دو مانتو و شلوار صورتی با مقنعه سرشان است و کوله پشتی به دوش دارند....روی کوله پشتی عکس خانوم یانگوم هست! مانتو ومقنعه اش به کنار ...رنگ صورتی مانتو و شلوار هم به کنار(والله تا دبیرستان هم که میرفتیم اجازه استفاده از رنگهای غیر تیره رو نداشتیم تو مدارس)...ولی یانگومتو عشق است!

+ ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

9اردیبهشت سلام !

30سالگی برای من  یعنی :

بُزرگی ، آرامش ،  مخزن خاطره ، مشاور خانوادگی ، مرز بین هیجان و سکوت ، صبر ، وقار ، لبخندهای مادرانه ، کوله باری از تجربه ، احترام  و ....پُختگی !

 

 

+ ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آینه

بچه که بودم ، مامانم میگفت هرکی حرف بدی بهت زد سکوت کن!یا شرمنده میشه و معذرت میخواد و یا حداقل تو دهنت آلوده نشده ! بعدن که مدرسه رفتم و به اطلاعاتم افزوده شد؟! به جای سکوت ،  کف دستمو افقی به سمت آدم روبروییم  نگه میداشتمو و با تبّحر تمام میگفتم : آینه !

درسته الان بزرگ شدیم و عقلمون زیاد شده و هیشکیو جز خودمون قبول نداریم و هی تو سر دین و نسل دوم مملکت میزنیم..اما من از همین دین که هزارتا سوال بیجواب ازش دارم و الان واسم خیلی جاهاش شبهه شده، هزار تا چیز خوب یاد گرفتم که جزو خصوصیات درونیم شده...همین " آینه"  هزارتا معنی پشتشه: فحشت به خودت برمیگرده ، یه روزی یکی دیگه همین فحشو به تو میده ، بیتربیتی و بی ادبیتو تو آینه ببین ، داری حرف زشت میزنی ببین چقده زشت شدی !پس خجالت بکش و...(خدایی تفسیرارو حال کردین)حالا ما تو همین دینمون که راحت و نسل اندر نسل و بدون زحمت بدستش آوردیم ، آیات و احادیث فراوون داریم که  اگر خوبی کنی به خودت برمیگرده و اگر بدی کنی بازم به خودت برمیگرده...اینکه میگن دنیا مزرعه آخرته ، درست ! اما به نظر من دنیا مزرعه خودشه! هرکاری میکنیم همینجا جوابشو میبینیم..دیر و زود داره ولی سوخت و سوزم داره نیشخند

پ ن : گرچه دردی از من و گذشته هام دوا نمیشه اما خیلم  راحته که جواب کاراتو میبینی...یکی عین خودت جوابتو میده!

پ ن : مرسی از راهنمایی واسه لب تاپ /خصوصیات لب تاپی که من میخوام : چون من مهاجر فی سبیل الله هستم و یه روز خونه خودمم و فرداش خونه خاله و بعدش آبجی و بعدش بابا و..باید سبک باشه/ در حد استفاده از اینترنت و تایپ مقاله و ذخیره اطلاعات موبایل و فیلم دیدن و...

+ ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

حس ِکهنه!

اوایل سرِکار اومدنم ، بیشتر اوقات از جام جم تا تجریشو پیاده میومدمو کلی مغازه هارو دید میزدم و انرژی میگرفتم - بعدن که از سرویسِ اداره  استفاده کردم ، بازم سرِ پل تجریش پیاده میشدم و ...

امروز به هوای قدیم ماشینمو نیاوردم (دروغ نگم ماشینِ دخترخالم جلوی ماشینم بود و حوصله جابجا کردنشو نداشتم)اولن که وقتی تو تاکسی نشستم ، همش این حسّو داشتم که یکی از پشت الان چاقو میذاره و میگه کیفتو خالی کن ، دومندش از دیدن مغازه ها و خیابون ولیعصر(عج) و ..هیچ لذتی نبردم..دیگه اون مزه قدیم ندیما رو نداشت!

پ ن : من وبلاگ همتون میام ولی یا باز نمیشه و یا نمیتونم نظر بذارم!

 پ ن : من میخوام یه لپ تام بگیرم راهنمایی میکنیدم؟

+ ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

رویا

وقتی در حال دیدن رویا هستیم ، هیچکسی نمیگه قراره در عوض بدست آوردنشون چه چیزایی رو از دست بدیم!

11سال پیش وقتی آرزوم بود که وارد صدا و سیما بشم ، نمیدونستم قراره در عوضش از چه چیزایی دور بشم...رشته خوب دانشگاهی(معماری دوست داشتم اما مجبور شدم برم انسانی،چون بتونم کارمو ادامه بدم)-ادامه تحصیل ( میبینید که الان باید دکترامم میگرفتم اما تازه دارم ارشد میخونم) - همسر خوب(البته مطمئن نیستما ، اما یکی از بهترین خواستگارامو به خاطر شغلم از دست دادم) - نوشتن داستان (که با مشغله کاریم دیگه ادامه ندادم) و هزارتا زنانگی مثل پرسه زدن تو پاساژای مختلف ، ترشی و مربا درست کردن ، رفتن به کلاسای مختلف و مورد علاقم و ...

یه مدت خبرنگار بودم و روزای خیلی خوبی بود و اصلن خستگی نداشت ..اما به خاطر کارم (رسمی بودم) ولش کردم...

اینارو گفتم که بگم دیدن رویا اولش خیلی جذّابه  !

یکی از رویاهام اینه که پلیس باشم و با ماشینم با خیال راحت و بدون ترس از جریمه ، تو خیابونا ویراژ بدم ! بدم نمیاد وسط یه خیابون شلوغ ، تفنگمو بگیرم بالا و داد بزنم : ایست!

+ ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آی دو رقم!

هیچوقت این احساس بهم دست نداده بود تا چند هفته پیش! تو جمع هم دانشگاهیام بودم(همکلاسیام نه ها !) و منم که همیشه عاشق ! از یه جنس مخالف ، محض شوخی و جوانی خوشم اومد و بچه ها دست گرفتن و مسخره بازی و...بعد از بررسیهای لازم ، کاشف به عمل اومد که پسره با اون هیکل گنده و قیافه بابابزرگا ، متولد 67 ِ ؟! اونجا بود که احساس پیری بهم دست داد! واقعن میگما !احساس کردم خیلی بزرگ شدم...

هرچقدر هم بگیم شناسنامه مهم نیست و مهم دِله و اینکه خودت احساس جوونی کنی و...همش کَشکه ! اون عدد چهار رقمیِ گوشۀ سمتِ چپِ شناسنامه ، حکایت از چیزای دیگه ای داره، مخصوصن دو رقم آخرش! پُشت این دو رقم کلّی خاطره پنهونه!کلّی خوشبختی و بالعکسش ! کلّی تجربه ناب و بینظیر! کلّی عشق و عاشقی! کلّی سَفر !کلّی نجابت ! کلّی تنهایی و.....کلّی احساسات ناگفتنی.....

+ ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()