نوستالوژی

ماه ِ من

عاشق اردیبهشت هستم/احساس میکنم وقتی میاد کلّی انرژی میگیرم و امیدم به زندگی هزار برابر میشه/

دخترای فامیل نقشه کشیدن ییه تولد درست و حسابی واسم بگیرن! ولی من از آهنگای شیش و هشت و رقص و ...خوشم نمیاد . واسه همین محلشون نذاشتم!

+ ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

همه رو شبیه خودت میبینی

دیدین یه لباس میخرین ، فرداش همه ملت همون لباسو تنشون میکنن؟!

ماشین جدید میخرین ، فردا تو خیابونا همه همون ماشین شما رو سوار میشن با همون رنگ ؟

اما بعد یه مدت که اون وسیله و یا موضوع براتون تکراری میشه و از مُد واستون میفته ، دیگه فکر نمیکنین که همه دارن اینجوری فکر میکنن!

اونموقعیکه من تازه از همسرم جدا شده بودم، هر کانالی میزدم داشتن درباره طلاق صحبت میکردن، تو اینترنت میرفتم، همه  درباره طلاق بحث میکردن ، روزنامه ها یه صفحه راجع به طلاق نوشته بودن، تمام اتوبوسا ، تبلیغای روی دیوار ، حرفای خانوادگی و... راجع به طلاق بود!حتی تبلیغ اشی مشی هم ربط پیدا میکرد به طلاق؟!

اما حالا که همه چی عادی عادی شده ،هیچ کانالی درباره این موضوع صحبت نمیکنه ، = دقّتم راجع به این موضوع کم شده  =  دیگه همه راجع به من و طلاقم صحبت نمیکنن!

ضرب المثل مرتبط: نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار!

پ ن :

کامنتدونی رو بستم به چند دلیل : اینطوری راحت ترم، دوست میدارم ، استرس جوابای ملّتو ندارم و هرچی دوست دارم مینویسم، وقتی تعداد کامنتا رو میبینم دچار افسردگی مزمن نمیشمنیشخند

+ ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خستگی دیوانه وار!

۵شنبه رفتم کارای مالی دانشگاهمو انجام بدم که به سرم زد برم بوستان(خیابون پونک) و کمی خرید کنم ..دو تا لباس خریدم و بعدش ناهار رفتم خونه خالم که همون نزدیکه..لباس در نیورده ، دختر خاله هام گفتن میخوایم بریم بهشت زهرا(س)..خسته و کوفته از آسانسور سواری و اطاق گردیهای دانشگاه ، سوار ماشین شدیم و تو ترافیک وحشتناک شب جمعه ای  و با گاز دادنا و ترمز کردنای خیلی بد و سیستم ساب ماشینشون و آهنگ سوسن خانوم رسیدیم بهشت زهرا (س) انصافن حال و هوامون عوض شد!  حالا ربط بدین سوسن خانوم و شهید چمرانو ! بعد از یکساعت برگشتیم خونه و باز لباس درنیاورده ، پسرداییم زنگ زده مامانم اینا و خالم اینا رو دعوت به شام کرده..با پاهای خسته و مخ تعطیل شده رفتیم خونه پسردایی و چون زنش حامله است ، رسمن خونه تکونی سال 90 شمسیش هم انجام دادیم...شب دوباره اومدم خونه خاله اینا و تا 2صبح حرف زدیم و ...خواب ..صبح از خواب بیدار نشده ف دایی کوچیکه زنگ زده پاشین ناهار بریم چیتگر و باز به خاله و پسرخاله هام زنگ زدن ....جای همه خالی از این سر دنیا پاشدیم رفتیم کرج و چیتگر ..ترافیک و شلوغی و خوردن و خندیدن و عکس گرفتن و ...خیلی خوب بود اما پیست دوچرخه سواریش از همه بدتر بود...رسمن من الان نه صدا دارم و نه نشیمنگاه! از بس جیغ زدم از ترس (بعد 10 سال ، دوچرخه سوار شدم)کف دستام هم تاول زده از بس دسته دوچرخه رو سفت گرفته بودم و هی میزدم رو ترمز ! شب همه اومدن خونه خالم و تا 3 نصف شب چایی خوردیم و حرف زدیم و خندیدیمو و...الان من در حالت نیمه ایستاده ( به علت نشیمنگاه و اینا) و بصورت کَر و لالی و با چشمانی پف کرده مشغول تایپ هستم

+ ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سخنی با فست فودیها!

برنامه شوک از شبکه 3 ، ایندفعه رفته بود سراغ عوامل پشت صحنه فست فودها ! آنقدر موقع دیدن این برنامه حالم بد شد که نگو! از دیدن صحنه های فجیعی که در آن نشان می دادند از هر چی ساندویچ و پیتزا و سوسیس و کالباس منزجر شدم...اصلن از خودم بدم اومد که چطور عاشق همچین چیزای بیخودی هستم...

این برنامه اونقدر روی من تاثیر گذاشت که از آخرین باری که لب به پیتزا زدم ، 2 ثانیه میگذره...جدای از شوخی خیلی روم تاثیر گذاشت اما چرا نمیتونم دل بکنم؟چرا فکر میکنم اونجایی که من ازشون پیتزا میخرم و میخورم تمیزه؟

پس لطفن اگه خودتون تو فست فود کار میکنید و یا فک و فامیلتون اونجاها هستن ، لطفن بهشون بگین :

1- وقتی با چاقو کار میکنید و دستتون خین میاد، برید بشورید! من از پیتزا با سس خون ، بدم میاد!

2- اگه دیدید گوشه آشپزخونتون سوسک راه میره ، قاطی قارچا سُرخش نکنین!

3- اگه دستتونو تو دماغتون کردین .....حالم بد شد!

بدلیل مسائل ناموسی و امنیتی از گفتن بقیه تذکرات شرمنده ام!

 

+ ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

امان

امان از دست این موجود عجیب..از وقتی پایش به زندگیم باز شده ، پس اندازی در کار نیست...با خیال راحت وارد هر مغازه می شوم و روی دستگاه می کشمش و هر چی دلم بخواهد میخرم...احساس میکنم با کارت عابرم ،  پولی از من کم نمی شود ...انگار پول را دستی بشمارم بدهم مغازه دار جزوی از وجودم کنده شده اما با عابر انگار از جیب یه نفر دیگه رفته..انگار نه انگار یکماه از خواب صبحم می زنم و مثل چی رانندگی میکنم و هر شب خسته و کوفته میرم تو رختخواب تا آخر ماه چندر غاز بیاد تو حسابم...بعد خیلی ریلکس و با کلاس یه کارت فینگیلیرو میکشم و ...فِرت..تا ماه دیگه...تازه تلویزیون هم هی تبلیغ میکنه پول موبایلاتونم با این کارتا بدین و رمزشو به هیشکی ندین و...

نتیجه اخلاقی : تا میتونین با موبایلاتون صحبت کنین..آخر ماه کارتاتون پولشو میدن!

+ ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم               
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست
تا بعد، بهتر می شود
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم

 

 

+ ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

جملات بدرد بخور

1- آنچه که زیباست عزیز نیست ، آنچه عزیز است زیباست!

 2- سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد نه به آنچه که نگاه میکنی!(خیلی تکراری بود میدونم)

 3- پرسیدند : بهشت را میخواهی یا دوست ؟گفتم : جهنم است  بهشت ، بی دوست!

4- سلام 4 حرفه ، عشق 3 حرفه ، گُل 2 حرفه....اما من حرف ندارم!

5- ترجیح میدم با کفشام تو خیابون راه برم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو مسجد بشینم و به کفشام فکر کنم!

 

+ ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سال مضاعف عشق مضاعف !

آخر : دیگر نبودنت برایم عادی شده...آنقدر عادی ِ عادی که انگار نبوده ای ...باورت می شود من  ِ عاشق  ؟ من ِ دلداده ؟ من ِ بیدل دهلوی؟ چطور میشود یک نفر را آنقدر دوست داشت و عاشق بود که  روزگاری نزدیک  خاطره اش را بسپاری به دست باد...آنهم نه باد معمولی ..بلکه صدبار بدتر از گردباد...؟ ای تو روح  ضرب المثلی که یادمان داد دوری و دوستی...

چهارم : با 2 نفر از اقوام که حدود یکسال رابطه نداشتم (سر یه موضوع مسخره و سوء تفاهمات الکی ! از جانب من نبودچون من به صله ارحام خیلی خیلی اعتقاد وافر دارم...از طرف اوشون بود) الکی الکی و بر اثر یک سری سوء تفاهمات  (البته با نقشه قبلی من) روز سیزدهمونو با هم بِدر کردیم...هر جفتمون عقده ای ...آی حال کردیم آی حال کردیم...تمام فامیل تو کف عشق ما مونده بودن....مرسی خدا جون که دوباره دوستی رو بینمون انداختی خفن!

سوم : روستا گردی کردیم اِندِ ....؟ خیلی خیلی خوش گذشت ...آخرشم به جای اینکه سوار قطار سمنان تهران بشیم...رفتیم اونطرف ریل و سوار قطار تهران مشهد شدیم ...اینو میگن طلبیدن..که من عاشقشم....یکی از بهترین عیدام بود...یک روز هم تلویزیون ندیدم فقط با دهاتیها حال کردم...

دوم : اولین سال تحویلی که کنار سفره خودم نبودم (تو خونه مامان اینا و زمان متاهلی خودم سفره میچیدیم) بلکه کنار فک و فامیل بابا و تو شهرستان (حال کردی بچه شهرستانیم؟!) مامان بزرگ و بابابزرگ ذوق مرگ شدن از دیدن ما ! طوریکه دم به دیقه میگفتن کی میرید تهران ؟

اول : سلام و عید قشنگ 89 مبارک/ سال خوب و پر برکت و سلامتی رو داشته باشین...دخترا و پسرا برن خونه بخت...زنا و شوهرا بچه دار شن...مامانا و بابا سلامت باشن و آدمای تنها از تنهایی در بیان!

 

+ ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()