نوستالوژی

بعضیا

به مناسبت هفته پژوهش ، سمیناری شرکت کردم . آخر مراسم پذیرایی بود...بماند که همکاران پژوهشگر چجوری دم در سالن پذیرایی ایستاده بودند و مدام به هم تعارف میکردند و همدیگرو اصلن هول نمیدادن ! نمیدونم باز چرا یاد جومانجی افتادم و اون وسط خنده ام گرفت ! اینجور جاها ترجیح میدم یه گوشه بایستم و همکارا رو رصد کنم ! واسه همین یک عدد پرتقال وموز بهم رسید...چند تا از همکاران خانم یک بشقاب پر از شیرینیهای گوناگون برداشتن(احیانن همشون در رژیم بودن)با سوراخ دماغهای باد کرده ، کنار من ایستادن ومشغول میل کردن هستن! به هم میگن : خوب شد صواب شد بعضی ها که میوه نخورده بودن اینجا بخورن ! منهم با لبخند گفتم : ایضن شیرینی ! که گفتن : ما منظورمون شما نبودین و... (تو دلم : منظورتون احیانن عمه های محترمتون بودن)

غرض اینه که چرا بعضیا همیشه چشمشون دنبال بشقاب این و اونه؟  حالا جای این بشقاب هزارتا چیز دیگه بذارین !

+ ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

جالبه!

یکی از روزهای هفته رو چون بهم مرخصی نمیدن، نمیرم دانشگاه . ام پی فورمو میدم یکی از دوستام واسم کلاسارو ضبط کنه ! یکی از پسرای کلاسمون لپ تاپ داره و دیروز ازم خواست ام پی فورمو بهش بدم تا بریزه تو لپ تاپش!

امروز مشغول خالی کردن ام پی فورم تو کامپیوترم هستم ، یه فایل غیر درسی میبینم ، بازش میکنم....حدس بزنید چیه توش؟ ...........به دهانم نگاه کنید : اینجوریه! جان من حدس بزنید؟ اینجوریشو ندیده بودم... صداشو ضبط کرده و حرف دلشو زده!

 

 

بعدن اضافه شد : حالا خوبه نگفتم حرف دلش چی بوده! که بعضیا موضع گرفتن!شاید فحشم داده بود!

+ ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

سُس آنفلونزای خوکی!

بدون شستن دست و روی مبارکم ، به سمت یخچال دویده و پرتقالی را برداشته و پوست میکنم ! سپس نوش جان میکنم(گوارای وجود)

آخیش ویار پرتقال خوریم برطرف شد ! بعد از اتمام این عمل خداپسندانه ! به دستان میکروبی ام نگاه میکنم و برای خودم یادآوری میکنم :

میز و صندلی را جابجا کردم ، کشوی میزم را مرتب کردم ، پوتینهایم را به پا کردم ، با دستان عزیزم رانندگی کردم (مگه با پا هم رانندگی میکنن؟!) بعدش ، دستامو شستم ؟ ................با تعجب به دستانم نگاه میکنم و مزه شیرین پرتقال بلعیده شده را به یاد میآورم . عجب صفایی دارد بعد از 3 روز میوه نخوردن ، اینگونه از خودم پذیرایی کنم ! بفرمایید پرتقال میکروبی  با سُس مخصوص!

+ ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

توجه توجه !

دیر آمدن و دیر رفتن ، بی نظمی است !

دیر آمدن و زود رفتن ، خیانت است !

زود آمدن و دیر رفتن ، ایثار است !

به موقع آمدن و به موقع رفتن ، نظم است !

                                           شهید دکتر بهشتی (ره)

+ ; ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

القاب من در آوردی!

1- هر آدمی علاوه بر اسم و فامیل به یه مشخصه ای معروف است !نیما قرطیه! لیلا بچه ننه ! سمانه ته تقاری! ندا تپله!

سمیه بامعرفته(خودمو نمیگما!) و....

مثلن من تو خونه هزارتا لقب دارم!

بابام : سمیه خانوم ! سمیه جان ! کارمندکوچولو!ولیعهدم !قلبم(الان اینا لقب بود؟)

مامانم : سُمی

آبجی کوچیکه : سُم طلا !(ظرفیت داشته باشین) -  آجو - آجی

آبجی بزرگه : سُم سُم -  سیم سیم - سُسُ

بچه خواهر1 : سُمبا

بچه خواهر2 : سُمبولی !سومبیلی! سُمبیلی! سُمبیسم!سوبوسی و... الی ماشا الله در وزن جیلی بیلی!

پسردایی: سُرَلّه (تمام حرکاتشو گذاشتم تا راحت بخونین)

 

2- یادمه دو تا همکار داشتیم که نام خانوادگی هر دوتاشون محمدی بود. منتهی یکیشون " محمدی خوشگله بود" و اون یکی " محمدی درازه" میدونم اینکار درست نیست اما خوب وجود داره دیگه ! حالا ما تو محل کارمون یه خدمه داریم که هم نام خودش نداره اما به یه پسوند معروفه! فردا!

بهش میگیم سلام آقای فردا!

سطلارو خالی میکنی؟ میگه :امروز سرم شلوغه ، فردا!

میزمونو دستمال میکشی؟ میگه : امروز صبح اومدم نبودین ، حالا هم وقت دندونپزشکی دارم ، ولی فردا میام!

شیشه هارو تمیز میکنی؟ میگه : امروز دست تنهام  ، باشه فردا!

امیدوارم هیچکدوممون معروف به فردا نشیم و کار امروز رو به فردا نندازیم !

+ ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

لعنت به من!

تو بعضی وبلاگا دوست ندارم برم ، اعصابم میریزه به هم... عاشق میشم...ناخونامو دوباره میجوم و پره های بینی ام دوباره میرقصند! دوباره زل زدنها به دور دستها شروع میشود و هم آغوشی خاطرات باکره و بغضهای همیشگی و زایش اشکها!

ناخونهایم تمام شدند نیلوفرم !

چشمهای منه که پشتشون آماده اشکیدن!

+ ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

چه خوب میشد !

برای ساعت پنج و نیم صبح بلیط دارم واسه تهران . اول صبح گرفتم که بتونم  سر ساعت اداره باشم...هواپیما نیم ساعت تاخیر میکنه و به دلیل ترافیک لاینحل تهران ، نیم ساعت به اداره دیر میرسم ! سرم حسابی شلوغه و وقت ناهارهم مثل مدیران سازمان؟! کارمیکنم تا جبران تاخیر صبح بشه...بعد از ظهر هم یکساعت اضافه کاری برای جبران صبح و ...دیر رسیدن به منزل و خستگی و دیر خوابیدن و در نتیجه صبح فردا دیر بلندشدن از خواب و دیر رسیدن به اداره و... روز از نو و روزی از نو !

اگه همه چی روی نظم بود ، همه سر جای خوشون بودن ، هیچوقت دیر نمیشد...اونوقت همه صبحها خوشحال تر و شادترازرختخواب بلند میشدن و به دنیا لبخند میزدن...به نظرم آسمون تهرون هم اینقده خاکستری نبود...

یعنی میشه یه روزی که میدونم خیلی هم دور نیست هممون منظم بشیم ؟هممون سر جاهای خودمون باشیم؟شاید اونموقع منم به جای یه کارمند کوچولو یه نقاش ، یه نویسنده و یا شایدم یه موسیقی دان بودم؟............ نه خیلی خوشگل فکر کردم...شاید اگه همه چی سر جاش بود من یه دختر لپ قرمزی روستایی بودم که الان به جای اینکارا کنار همسرم تو مزرعه سبزمون داشتیم نون و پنیر میخوردیم و به بازی بچه های قد و نیم قدمون که تو این سرما دماغشون آویزونه با عشق نگا میکردیم!

البته تو این سرما کی حوصله مزرعه رو داره؟ مزرعه ما این شکلیه خوب!

+ ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

هی ...روزگار

چقده دلم واست تنگ شده...یاد نگاههای دوستداشتنی و دستای مهربونت که میفتم...خون تازه ای تو رگهام وول میخوره..عشقه دیگه ...یهو میاد و یهوترش میذاره میره و دوباره بعد از هزارتا یهوی دیگه پیداش  میشه...حالا هم همونروزای یهوییه! بدجوری هواتو کردم و بعد از داغ شدن صورتم...اشکای عاشقانه ای روی صورتم پخش میشه....میشه زنده شی؟!

 

پ ن : جدیدن حس بدی به وبلاگ پیدا کردم...امتحانات میان ترمم شروع شده و من یک عدد گاگول هستم که هنوز انبارهای مجله هامو پر میکنم و سینما میرم و نمایشگاه و فیلم بازی و کتاب خونی و مهمونی و ....البته آشپزی ! من از دوره راهنمایی که فهمیدم استعدادی در آشپزی دارم ، تا به امروز ، شبهای امتحان استعدادم شکوفاتر از همیشه میشود ! اگه شبهای امتحان زنگ بزنید واسه مهمونی ، در خدمتیم !

+ ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()