نوستالوژی

باران که میبارد.....

خدا چهارنوع  عذاب تو قرآن گفته :

عذاب شدید : مثل کتک زدن درد داره ، صدا هم داره !

عذاب الیم :عذاب دردناکیه ! مثل سنجاق زدن تو گوشت آدم، صدا نداره اما لامصّب خیلی درد داره!

عذاب مُهین : نه صدا داره و نه درد ، اما توهینه ! مثل فحش خوردن !آی بسوزیم !

عذاب عظیم : یعنی افتضاح ! یعنی هم فحش بخوری و هم کتک بخوری و هم دستت بشکنه و هم خونت بریزه و....

ظلمی که به مردم فلسطین توسط اسرائیل میشه از نوع عظیمشه!

حالا شعاردادن و پرچم آتیش زدنای ما از نوع مُهینه ! اگه دردشونم نیاد حداقل کمی میسوزن !

 

 

پ ن : واسه اونی توضیح دادم که هی میگفت چرا جمعه بریم شعار بدیم !

پ ن : عیدتون مبارک ! دیدین چه زود ماه رمضونم رفت !روسیاهیش موند به من !

پ ن : دلبری خدا از صبح شروع شده ورحمتش تمومی نداره! تمام خیابانورا خیس کرده!

پ ن : انگار وبلاگ و عالمش مثل امامزاده است ، هرکی حاجت میگیره دیگه کم پیدا میشه!

پ ن : صبح رفتم ثبت نام! خیلی حس خوبی دارم !

پ ن : این محل کار منم با این گزارشاش گَند همه چیو درآورده ها !

 

+ ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

حس خوبی ندارم !

علاوه بر دلمشغولی هایی که جدیدن واسه خودم دست و پا کردم ، تغییر دکوراسیون میز کامپیوتر و متعلقاتش تو محل کارم دلیلی شده واسه کم پیدابودنم تو عالم نت ! قبلنا با خیال راحت میومدم وبلاگ  بازی میکردم و هیچ بنی بشر فوضولی ، صفحه مونیتورمو نظاره نمیکرد...اما حالا ، هرکی از در وارد میشه ، زل میزنه به صفحه مونیتورمو و شروع میکنه باهام حرف زدن ! مثلن من تو وبلاگ آزاده هستم و مشغول خوندن پست جدیدش که یکهو یه فوضولی وارد میشه و منم عین این دستپاچه ها ( هرکی ندونه فکر میکنه دارم فیلم غیرمجاز نگاه میکنم ) انگشتامو رو صفحه کیبورد میرقصونم و با رنگی پریده ، یه صفحه دیگه رو میارم بالا! چند بار این اتفاق بیفته خوبه ؟ من هم لقای وبلاگ بازی رو به این استرسهای بی موقعش بخشیدم...اولش بیخیال بودم و میگفتم : خوب بذار ببینن ! مگه چیکار دارم میکنم ....ولی دیدم بعضیها خیلی بی جنبه هستن و درک بالایی از روراستی و صداقت ندارن، من هم شیوه ام را عوض کردم ! خلاصه این توجیهی بود واسه کم آپ شدن بنده ! دکورشم فعلن نمیتونم عوض کنم !

 

پ ن 1 : دلم میخواست مثل کاراکتر محسن تو سریال " پنجمین خورشید " میرفتم سال 64 و تو خونه مامان بزرگم اینا ظاهر میشدم !

پ ن 2 : چند روزه مدام تو فکر خاطرات بدی هستم که با خانواده همسر سابقم داشتم...خیلی اذیتم کردن ! از اونطرف همسرم هی زنگ میزنه و میگه بیا دوباره شروع کنیم و من نمیتونم خانواده شو فراموش کنم و این باعث میشه کمی حالم بد شه ! هرچی هم تلفناشو قطع میکنم و محل نمیدم باز سر و کله اش پیدا میشه !

پ ن 3 : حس خوبی از قبولی تو دانشگاه ندارم ، نمیدونم چرا!

+ ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ببخشیدا تازگیا!

بیزحمت سلام !

با عرض ادب سلام بر وبلاگیون عزیز و باخدا!

شرمنده اخلاق ورزشی همتون!

خیلی بامعرفتین : ماندانای عزیزم (تلخون) ، نیلوفر دقیقم (پاییزان) ، امید یگانه ی علم غیب دانم (بستنی داغ) ، آزاده ام (کلبه ویوارا) ، یلدای مهربانم(یلدانگار)،حسام با معرفتم (بیوتن) وبچه های باحال دیگه که رسم دوستی و معرفتو به جا آوردید!

ماندانای نازنین!  دعات گرفت...ارشد سراسری قبول نشدم ،اما خوب دانشگاه آزاد هم بد نیست...تو این دوره زمونه مهم مدرک تحصیلیه ! میخواد از مجاری تنفسی قرقیزستان باشه ، میخواد از سوراخ دماغ انگلستان! و یا علوم تحقیقات دانشگاه آزاد!  ایشالله تا اونروز دوستیهامون ادامه پیدا کنه که دوباره یه هفته غیب بشم و بیام بگم دکترا قبول شدم (خیلی پررو هستما؟! خودم به سمیه : حالا بذار دوروز از قبولی ارشدت بگذره !)

 

پ ن : ببخشینا تازگیا چند تا کلاس با هم میرم...واسه همینه دیر به دیر اینجا میام...دیگه ارشد هم قوز بالاقوز شده...

+ ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

مقصد اگر پرواز است ، قفس هرچه ویرانتر، بهتر !

هر کتاب داستانی که میخوندم ، بلافاصله دلم میخواست داستان بنویسم و دستی هم بر آتش داشتم . هر سریال و یا فیلمی که میدیدم ، بازم ته دلم غنج میرفت که یه روزی فیلمنامه ی نوشته شده ام ، تبدیل به یک فیلم پرفروش میشود و...اینکه وقتی وارد گود نشدیم و از دور نظاره گر همه چی هستیم، خیلی ادّعامون میشه و سخنرانی های چندساعته در مدح و یا سرکوفت  خیلی از کارها ، سر میدهیم  . اما وقتی میدونو میسپارن دست خودمون ، کاسه ی چه کنم چه کنم سرمیدیم و مثل یک فرشته زیبا ، میمونیم در گل !

حکایت منم حکایت تمامی پر مدّعاهای این روزگاره! حالا که کلاس داستان نویسی سیامک گلشیری میرم و کلاس فیلمنامه نویسی فرهاد توحیدی ، دیگه چشمه ی سوژه های داغم خشکیده و میبینم ، بابا چقده نوشتن ، کار سختیه ! یه آدم باحالی یه روز بهم گفت : قبل ازاینکه درباره راه رفتن کسی صحبت کنی و البته قضاوت ، کمی با کفشهایش راه برو !

 

پ ن :

١- ارشد قبول نشدم ! نیشخندمنتظر جوابای دانشگاه آزاد هستم !یول

2- حوصله وبلاگ بازی ندارم و ثانیه شماری میکنم ساعت 2 بشه و الفرار به سمت خونه!سوال

+ ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

عشق تو مثل آتیشه ، اما خودت کوه یخی!

1- وقتی کمترین پروازمان ، قدّ کهکشان راه شیری  است !بیا دل نبندیم به آنان که دنیای بزرگشان از اینجاست تا نوک بینی !

2- دیشب در شعر سپیدم ، قافیه ها رنجیدند . امشب در جشن آشتی کنان ، غزلی سرودم !

3- عینکم که نیست ، پنجره ها دیوار میشوند . مینشینم گوشه ای و شاعر میشوم!

۴- امروز عجیب بوی رمضان دو سال پیش پیچیده در پرّه های بینی ام ! میخواهم بسترم را بر بام گذشته بگسترانم و کمی با جوانیم قدم بزنم ، همراه با تنهاییم!

 

+ ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یه عالمه بوس واسه خدای خوبم!

چه روزهای کشداری است! معجون خواب آلودگی و سکوت و خمیازه و در و دیوار! بازار کسالت داغ است ! در پی حل کردن صورت مساله ای که میدانم جوابش چیز بدرد بخوری نمیشود ، بر سر دوراهیم ! دوراهی ای که یک طرفش پر از میخ طویله است و طرف دیگرش پر از سوزن ته گرد ! مهم این است که در هرصورت  زخم و زیلی میشوم !

خدایا میشه بیزحمت  این دکمه Ctrl  را  بگیری ، بعدش  A را بزنی  و من و گذشته امو سیاه کنی ؟! البته لطفن ها !...حالا که اینقده باحالی اون دکمه خوشگله  Delete رو هم بزن  و بومب......آخیش .... دیدی چه زود سفید شدم! مرسی خدا جونم!...

+ ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()