نوستالوژی

سال معجزه

فیلمی دیدم به نام فشن ، جدای از عالی بازی کردن بازیگراش ، موضوع خوبی داشت و بسیار آموزنده بود( نیست قبلنا میخواستم مدل بشم ؟!، حالا که فیلمو دیدم دیگه دلم نمیخواد) . ماجراش این بود که : دختری شهرستانی که آرزوی مدل شدن داشت ، با کلی سختی  و بدبختی و تغییر رفتار و ترک دیار، میرسه به جایگاه سوپر مدلی ! همونیکه آرزوشو داشت  و بعد از دست دادن داشته هاش و سقوط ....و در آخر به خود آمدن....یاد این جمله افتادم که :  به قلّه نرسیدن مهم نیست ، اما از قلّه نیفتادن مهمه! بعد از دین این فیلم خیلی تو فکرم ، به خودم ، به آینده ام به اینکه میخوام چه خاکی بر سرم کنم...به اینکه هنوز معلوم نیست مذهبی هستم یا لامذهب ! روشنفکرم یا سنتی ! خوش اخلاقم یا بداخلاق! عاشقم و یا تنها ...و هزار جور آیا و آیا و آیا....

میگن : سوسکها خیلی خوشگلن ، به شرطیکه پروانه ها رو ندیده باشی! منکه پروانه ها رو دیدم و یا شایدم خودمم یه پروانه هستم از خود راضی، چرا میخوام سوسک بودنو تجربه کنم ؟!

دلم میخواد حالا که یه رمضون دیگه ازرمضونای عمرم داره میرسه ...تکلیفم با خودم روشن بشه...آدم بشم ! به قول دوستی امسال سال معجزه است ! خداکنه معجزه زندگی هممون روبشه !

رمضون امسال با همه رمضونای عمرم فرق داره...یه فرق گنده...من امسال در تنهایی خودم افطار میکنم و تنهایی سحرا از خواب پامیشم و ....اینم یه جور متفاوته دیگه!...ایشالله خدا قابل بدونه و هم سفره ام بشه !

 

پ ن : تا حالا بیسکویت با پنیر و خیار خوردین؟ خیلی حال میده... فقط بعدش یه عمل گلاب به روتون باید انجام بدین!

پ ن : فکر میکردم فرهاد توحیدی خیلی بداخلاقه! اما دیدم خیلی باحاله و کلاس فیلمنامه نویسیش عالیه !

پ ن : واقعن متاسفم اینجا

 

+ ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یه روز پر خاطره !

جای همه شما سبز، دیشب با 7 تا از اقوام رفتیم پارک ارم...با حس نوستالوژی فوران زده ام ، سوار ترن هوایی شدم....بهتره هیچّی نگم...اینقده جیغ زدم جیغ زدم ،مخصوصن اونموقع که لامصّب یواش یواش میره بالا و آدمو گول میزنه و بعدش یهو انگاری از بالای یه کوه پرتت میکنه پایین..خواهرم که رسمن به غلط کردن افتاده بود و هی به خدا التماس میکرد که یه فرصت دیگه واسه زندگی کردن بهش بده...خلاصه پدر بزرگ و مادربزرگ و ننه ها و باباهاشون جلوی چشممون اومد تا این ترن سواری ما تموم شد...امروز تو اداره همه دلشون واسم میسوخت که چه سرمایی خوردم که اینجوری صدام خروسک گرفته !امکاناتم اونقد زیاد نیست  که عکس صدای خروسک گرفتمو واستون جهت دانلود بذارم....ببخشین من دیگه نای حرف زدن ندارم...

+ ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دله بازی بعضیا !

با اینکه ازش خوشم نمیاد  ، معمولن ماهی یه بار ازش خرید میکنم ، اونم اگه هوس کنم  از کوچه پشتی برم تو بزرگراه ! آخه همیشه رو تمام جنساش ، پنجاه تومن ناقابل میکشه...اگه  پنیر سر قرمزای پگاهو که روش تایپ شده 2150 تومن ، برداری، حساب میکنه 2200! نون بسته ای  150 تومن رو اگه دو تا برداری میگه میشه 400 و...فقط موندم بستنی دومیس دایتیرو که قیمتش سیصد تومنه ، چجوری حساب میکنه که مثلن 10 تاش میشه 3100 ! رو هر بستنی ، دو قرّون میکشه؟؟؟؟

منم عادت کردم تواین مغازه که میرم اول خودم قیمتا رو حساب میکنم و جمع میبندم ،بعدش از روی ادب میگم : چقد شد؟...نکته بامزه ماجرا اینجاست که ..همیشه و بدون استثنا ،با اینکه 50 تومن رو هر جنسی میکشه..جمع بندیش کمتر از حساب من میشه....مثلن اگه حساب من شده 2500 میگه : حسابتون شد 2100.. و من ته دلم میخندم به این دله بازیا !اینجور آدما ،قطره قطره از مال مردم برمیدارن و حروم خوری میکنن و خدا هم یهو از مالشون کم میکنه !مثل بعضی راننده تاکسیا که هی از گرونی مینالن و پول کرایه ها رو50تومن ،50 تومن میبرن بالا!

منم اوایل تو  خرید کردن شاسکول بودم و خجالت میکشیدم به مغازه دارا بگم اینو گرون حساب کردی و...میترسیدم انگ گدایی و بیکلاسی بهم بچسبه...اما بعدش که دیدم  500 تومن و بعضی اوقات 2000 تومن رو جنسام کشیده میشه...چند تا تخم کفتر با نوشابه خوردم و زبونم واشد ! زبان

+ ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

زلف بر باد مده !

ما به سلامتی و میمنت برگشتیم...سفر خیلی خوبی بود ...به علت زیاد بودن جمعیت ، مجبور شدم ماشینمو ببرم !........این بچه های خواهرم ، ماشین منو به گندستون کشیدن و از اتفاقات جالب سفرمون ، مراسم پر فیض و برکت گیس کشون بین من و خواهرم بر سر آهنگهای درخواستی ، کورس گذاشتن با یک تریلی 18چرخ دراز و بدقواره ، دیدن یکی از دوستان قدیمی 10سال ندیده ، تصمیم لحظه ای خانواده مبنی بر برپایی مراسم سیر و سفر در آخر هفته ها (این فکر زیبا فقط تا دو روز دوام میاره )ووووووووعشق بازیهای من با پسر خواهرم که مامان من میشد و واسم به زبون گرجستانی لالایی میخوند(عشق مادری تو پسرا هم وجود داره ها)لازم به ذکره ایشون چند روزه دیگه 2ساله میشن!

 

پ ن ها :

1- چقدر دل کندن از هم ، بعد از عادت کردن به هم ، سخته !

2- خیلی دلم میخواد سیگار بکشم ، خیلی زیاد ! ولی حوصله ترک کردنشو ندارم !

3- بعد از شنیدن بعضی از آهنگای محسن نامجو ، آدم دلش میخواد وسط بیابون بره و بعد از اینکه حسابی واق واق  کرد، داد بزنه : بیابان را سراسر مه گرفته ! و بعدش با برانکار ، یکی ببرتش تیمارستان مرحوم امین الدوله قزوینی  عجب موهایی داره!

۴- آقای ایکس : میشه بگی چی بهت میرسه هر روز میای خصوصی میذاری و چرت و پرت میگی؟میخوای عمومیش کنم آبروت بره؟

۵- باورم نمیشه ماه مبارک رمضون داره پیداش میشه !

 

+ ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

منم یه تقویم پر از زمستون !

داشتم فکر میکردم .... الان که من دارم میرم مسافرت ، اگه خدایی نکرده  بمیرم ، چی میشه ؟ شما دوستای ندیده و مثلن مجازی ککتونم میگزه آیا؟!

یه شعری این محسن یگانه خونده که میگه : حوّ ای چشمای من ، تو حسرت یه سیبه! خیلی جمله خوشگلیه اما من یه اعتراضی دارم ! چرا از بچگی تو سرمون کردن که شیطون ، حوّا رو گول زد و حوّا هم ، سر حضرت آدم علیه السلام رو گول مالید و بعدش از اون سیب ممنوعه خوردن و شوت شدن تو دنیا ؟! من  قرآن محترم مجید رو هرچی میخونم ، میبینیم خدا قربونش برم همه جا گفته 2 تاییشون(یعنی حوّا و آدم) گول خورده شدن و 3 تاییشونو ( شیطون هم حساب بوده!) از بهشت راندیم ! پس کدوم از خدا نشناسی ،  این موضوعو هی تو سر جامعه نسوان زده ؟

 

جملات قصار:

فراموش کن آنچه را که نمی توانی به دست آوری و به دست آور آنچه را که نمی توانی فراموش کنی !

لحظاتی را طی کردم تا به خوشبختی برسم ، اما وقتی رسیدم دیدم خوشبختی همان لحظات بود !

به خدا نگویید مشکلاتم بزرگ است ، به مشکلات بگویید خدایم بزرگ است!

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود !

مهم نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی !

خوشبختی ، داشتن « دوست داشتنی ها» نیست ، دوست داشتن « داشتنی ها» است !

سعی نکن تو دنیا کسی باشی ، سعی کن دنیای کسی باشی !

 

+ ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

من نظرکرده خدا هستم ؟!

به دعوت دو تا گُل  (الهام و مهدیس)واسه بازی ، عادات نامتعارفمو میگم . البته هیچ صد درصدی وجود نداره....بعضی اوقات نامتعارفا متعارف میشن و بالعکس!

از نظر خودم :

1- چون عاشق کارتون و سریال سارا کورو بودم (همونی که تو اطاق زیرشیروونی زندگی میکرد و یه آقاهه هندی با میمونش ، یه روز میان خونشو تمیز میکنن و خوشگل میکنن) همه چیو ولو میکنم و خونه رو به گند میکشم....بعدش ایکی ثانیه برقش میندازم....ولی خوبیش اینه ،هیشکی از این گند بازی خبردار نمیشه!

2- بسیار مهربونم و بدیای دیگرونو سریع میبخشم! اما چون حافظه ی خوبی دارم  فراموششون نمیکنم! (باید سعی کنم کمی کینه ای بشم)

3- در همه حال لبخند رو لبام  رژه میره ! تو عزا و تو عروسی !جدی هم هستما ، اما این لبخنده همه چیو خراب میکنه!

4- خیلی زیادی امیدوارم....تو بدترین شرایط ، روحیمو حفظ میکنم و انگار همه چی بر وفق مراده!

5- به هیچّی  تو این دنیا وابسته نیستم و هیچّی واسم خیلی ارزش نداره و هیچّیو جدی نمیگیرم ... (این بدترین خصوصیت اخلاقیمه)

6- خیلی رک هستم که جدیدن دارم مهارش میکنم ولی چون با خنده و مهربونی حرفمو میزنم زیاد دلخوری پیش نمیاد!

7- بعضی اوقات سر یه مسائل جزئی ، خیلی زود عصبانی میشم که البته 2 ثانیه بعد آروم میشم (خیلی مسخره ام نه؟)

8- عاشق مجله و کتاب هستم... جهیزیه ام ،3 تا کامیون بود که یکیش کتابا و مجله هام بود!

9- با سرعتی دیوانه وار رانندگی میکنم !

10-فوق العاده دیقه نودی هستم ! ....ولی بالاخره کارامو تموم میکنما !  اما جونم بالا میاد!

11- حوصله مقدمه چینی و مقدمه شنیدن و...ندارم (یکی از اختلافاتم با همسرم این بود که خانواده اش میگفتن : 2 سال نامزد باشین ،3 سال دیگه عقد باشین ، 2سال بعدش عروسی کنین ولی خونه بابات باش ،2 سال بعدترش ما تشک و متکای عروسی واستون بدوزیم ، 5 سال دیگش پسرمون نوکری مارو کنه و بعدش که  ریق رحمتو سرکشیدیم خواستین برین زیر یه سقف ، نخواستین برین بمیرین!) تو همه کارا سریع هستم و از آدمای لاک پشتی حرصم میاد زیاد!

از نظر دیگران بخصوص بابام :

1- خیلی غد هستم(ینی یک دنده) قبلنا بیشتر بودم!اما چند ساله زمونه آدمم کرده، اما خوب چون معروف به غد بودن هستم ، تغییراتم دیده نمیشه!

2- بسیار کمال گرا و بلند پروازم ! تو مدینه فاضله ذهنیم زندگی میکنم !

3- زیادی مستقل هستم که واسه زن تو جامعه ایران خیلی خوب نیست !

4- خیلی نترسم (زن باید کمی ترسو باشه)

5- گاو هفت من شیر هستم ! خیلی مهربونی و خوبی میکنم و با یه غر زدن همرو به هم میریزم (اصلن قبول ندارم)

6- افراط و تفریطم زیاده  ! (فقط نظر بابامه ، اصلن این باباهه با من پدر کشتگی داره) شیش هفت سالی میشه متعادل شدم ، ولی این باباهه هنوز منو با یه چشمش میبینه!

هزارتا بدیه دیگه دارم که بعضیاشون جزو گوشت و استخونم شده و متعارف شدن ، بعضیاشون هم چند ساله دیگه کشف خواهند شد!

اینایی که گفتم کلّی هست !بعضی اوقات استثنا هم وجود داره ها!

خوشتون اومد با چه موجود بیخودی آشنا هستین؟! 

 

+ ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شاعر شنیدنی است !

بعضی از ابیات ، تا آخر عمر تو ذهن آدم میمونه! مثلن پدربزرگ خدا بیامرزم کل ابیات بابا طاهر عریان رو حفظ بود و جالبه  سعی میکرد با همون لهجه خود باباطاهر بخونتشون!

من به خاطر اینکه  عاشق مجریگری و گویندگی رادیو بودم ، کلی شعر و مطلب حفظ میکردم و اولین قطعه ای که حفظ کردم این بود : منت خدای را عزوجل ،که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت و....

بعدش که همیشه جلوی آینه تمرین اجرا میکردم و سرم رو مثل گیتی خامنه ای(مجری محبوبم) هی اینور و اونور میچرخوندم ، اینو میخوندم : اول دفتر به نام ایزد دانا ، صانع و پروردگار حی توانا/اکبر و اعظم خدای عالم و آدم،صورت خوب آفرید و سیرت زیبا و....تا آخرشون همه رو حفظ بودم و مدام میخوندم!

شعرهای حافظ رو خیلی دوست داشتم و وقتی واسه کنکور درس میخوندم ، کنار رادیوی کوچیکی که باهاش شب تا صبح ، صدای محمد صالح علاء رو از رادیو پیام گوش میدام  ، اونارو هم میخوندم...عاشق سهراب سپهری بودم و شعرهای مهدی سهیلی و فریدون مشیری و فروغ رو هم خیلی میخوندم...واسه گویندگی که گلستان و بوستان  سعدی رو با چه بدبختی بلت شدم بخونم و...

این دو بیتی که نمیدونم مال کیه ، همیشه یادمه و خیلی دوسش دارم:

ای دوست برای دوست ، جان باید داد       در راه محبت امتحان باید داد

هرگز نبود رسم محبت گفتن                 یک مرتبه هم عمل نشان باید داد

 

پ ن : شعرهای خیلی زیادی از بچگی خوندیمو تو مدرسه یادمون دادن ، اما چرا بعضیهاشون فقط تو ذهنامون میمونه ؟ به خاطر نوع تدریس؟معلما؟ علاقه خودمون ؟ و یا ...

پ ن : دیروز آخرین برنامه  " نقره " که پر از نوستالوژِهای دوره کودکیم بود تموم شد !یهو یاد گیتی خامنه ای افتادم و خواستم لابلای حرفام ارادت خودمو بهش نشون بدم!

 

 

+ ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

مماغ !

هر خوبی که داشته باشید ، بالاخره یه نفری پیدا میشه که به شما حسودی کنه! تنها خوبی که هیچکس بهش حسودی نمیکنه ، تواضعه !

کسایی که ناامید هستین " الیس الله بکاف عبده " خدا برای هممون بس نیست؟ فقط خدا رو بچسب !

یه برگ سفید ، هرچقدر هم که سفید و تمیز باشه کسی اونو قاب نمیکنه، برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت!

پ ن : یک عدد دکمه کوچولوی ناقابل ، بدون اجازه رفته داخل بینی مبارک بچه خواهرم!

بابای بچه خواهرم که همون دامادمونه : پسر! واسه چی دکمه کردی تو دماغت؟ تعجب

بچه خواهرم : خواستم دماغم بزرگ شه ، تا زودتر بزرگ شم و مرد شم! از خود راضی

+ ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خواهرانه !

وااااااای که چه حالی داره صبح زود  بیای سرکار...شاد و قبراق و سرحال..! همکارام که همشون بعد من اومدن اینجوری بودن تعجبنیشخند

همسر خواهرم دیشب رفته بود ماموریت اداری یه شهرستانی!منم شب رفتم پیش آبجی کوچیکه و با هم اخبار دیدیم و فیلم دیدیم (خانوادگی اهل فیلم بازی هستیم) کلی خوردیم (جد اندر جد گامبو هستیم) و حرف زدیم ودرد ودل کردیم و مجله خوندیم و خواهر بازی دیگه !

 کلی حال کردم اطاقاشو دیدم (رفته اطاق خوابشو کل دیوارو بننفش کرده و ست روتختی و فرش و پادری و پرده اطاقو و دمپایی و...همه رو بنفش گرفته که آدم وقتیکه وارد اطاق میشه ، اولش چشاش بنفش میشه و باباقوری میگیره و بعدش یه حس خوب و آرامش بخشی از یه سرنگی ، کم کم وارد بدنت میشه ...آی چه آرامش بخش ! بعدشم اطاق کار همسرشو سبز کرده و کلی چیز سبز خریده ریخته تو اطاق ...دمش گرم با این سن کمش چه سلیقه ای داره ! توی بانک هم کمک هزینه تحصیلی برده  و میخواد باهاش مبلمان بخره (توجه دارین دیگه کمک هزینه تحصیلی و مبل و...) کلن میبینین خانوادگی خوش شانسیم ..دست راستم رو سر همتون (البته جهت نوازش و اینا)

ساعت یک نصفه شب بعد از کلی خوردن  میگه : پاشو بریم خیابون گردی ،گردو بخوریم و بستنی!

من : سبز

اون : من و امیر ، هروقت دلمون میگیره  ، میریم گردو و بستنی میخوریم و حرف میزنیم و میام میخوابیم!

من : مگه الان دلمون گرفته؟

اون:  خجالت نه....میدونی آبجی ....آخه هوس گردو کردم!

(ذلیل نشده چه سیاستی داره!همینجوری شوهرشو خر میکنه  که آخر ماه جیبشون خالی میشه دیگه)

منم نه گذاشتم و نه برداشتم! یه راست رفتم تو رختخواب و  ولوشدم!ینی لالا! از خود راضی

صبح  ساعت 6 بلندشدم که بیام اداره (خیر سرم یه روز زود بیام) میگه منو سر راه میرسونی خونه بابا اینا ؟بعدشم بریم حلیم بخوریم ؟! بعدش بابام به من میگه : تمام پیتزا فروشیهای تهرونو میشناسه ! خبر نداره ته تغاریش آدرس همه حلیم فروشیها و گردوفروشیها رو از بحره !

خلاصه رفتیم یه حلیمی زدیم تو رگ وآبجی رو خونه باباهه رسوندم و وسط چله تابستون ، آهنگ زمستون افشین مقدمو  گذاشتم و ولومو بالا بردمو شارژ شارژ ، گازیدم تا خود اداره!

زمستون ....تن عریون باغچه چون بیابون...دین دین دین دین...درختا با پاهای برهنه  زیر بارون....(موزیک دین دین دین دین)

نمیدونی تو که عاشق نبودی...چه سخته مرگ گل برای گلدون...گلدون خالی ندیدی...نشسته زیر بارون...گلای کاغذی داری تو گلدون

 

پ ن : امروز تولد خواهرم بود وصبح زود بهش تبریک گفتم  و کلی ذوق کرد که اولین سالی هست که اول صبح تبریک میشنوه!(خداییش خدای معرفتما)

+ ; ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

این یک فصل دیگر است !

تمام خونه بوی سیر و بادمجون گرفته...آخه دخترمون هوس کشک بادمجون کرده بود و رفته بود  کلی بادمجون و سیر و کشک و دوغ و گوجه فرنگی خریده بود تا  یه مهمونی بده...ولی خونه ای که توش بوی غذا بپیچه ، یه گرمای دیگه داره!

جالبه ها 2 ساعت پای گاز و غذا درست کردن وقت گذاشتم و..آخرش ظرفه 5 دیقه 2 لقمه خوردم و سیر شدم!

چرا همیشه نتیجه ها ، اینقده کوتاه و زودگذرند ؟ولی تلاشهایی که برای رسیدن به اون نتیجه میکنیم خیلی زیاد و طولانی؟

بعضی اوقات هم اثرات اون نتیجه کوتاهتره و یا شاید دردناکتر!...مثل  بیخواب شدن من که تا صبح طول کشید !

 البته میتونیم این اثرات مخرب رو با روشهایی خنثی کنیم...مثل من که تا صبح  هی اینوری شدم و اونوری شدم و کتاب خوندم!

این یک فصل دیگراست (مرجان شیرمحمدی) : من قلم این نویسنده رو دوست دارم .با وجودیکه زیاد حوصله خوندن رمان رو ندارم و بیشتر داستان کوتاه میخونم ...اما خوب این رمانو دیشب خوندم و خوشم اومد ...داستان کشش خودشو داشت که منو تا صبح بیدار نگه داره !در مورد مردی به نام " عماد " است که در خانه موروثی پدرش تنها زندگی میکند و خانه اش را به گروههای فیلمبرداری اجاره میدهد و از روزهای عاشق شدن و دردسرهایش و ارتباطش با دوست نزدیکش و ...  سخن میگوید .

+ ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

گزارش لحظه به لحظه!

5شنبه و جمعه فقط فیلم دیدم و فقط دوباره فیلم دیدم !

شب یلدا(کیومرث پوراحمد)  : برای بار دوم دیدم و با تنهاییهای محمدرضا فروتن کلی  اشک ریختم ! انصافن بازیش خوب بود!

چهارشنبه سوری (اصغر فرهادی) : برای بار سوم دیدم و باز لذت بردم!مرسی حمید فرخ نژاد!مرسی هدیه عزیز!

دوستانا *(کارن جوهر) : یه فیلم هندی بسیار خنده دار(نمیدونم من 2 بار دیدمش و کلی غشیدم) درباره کراهت همجنس بازی !البته به زبان طنز !با بازی جان ابراهام و آبشیک باچان و پریانکا چوپرا .

بیلو *: فیلم جدید شاهرخ خان که  همشو رد کردم و ندیدمش ! چون جدیده و از رو پرده بود گویا !فقط فهمیدم شاهرخ خان تو فیلم بازیگری معروف است !

میلیونر زاغه نشین *: واسه بار دوم دیدم و چون زبان اصلی بود یه حال دیگه داشت ...بد نبود!

حالا میرسیم به فیلمهای استکبار جهانی  !

Two lovers * این زنه گویینت پالترو توش بازی کرده بود که من از قیافش خوشم نمیاد !ولی همش تو فیلم بهش میگفتن: چه خوشگلی و تو جذابی و تو الی و بلی  (اوغ) بقیه بازیگراش خیلی  آشنا بودن ولی من اسماشونو بلت نیستم!

Shopahli  اینو به خاطر این دیدم که بهم چند نفر گفتن هنرپیشه اش  شبیهمه ! ما هم رفتیم ببینیم فیلم چیه!در مورد یه دختری بود که عاشق خرید بود و  آخرش آدم میشه و هرچی خریده بوده  حراج میکنه !

دشت سوزان * اسم خارجیشو حوصله ندارم بنویسم ! در مورد خیانت یه زن  به شوهرش و پاشیده شدن زندگیشون و تاثیرات منفی روی دخترش (با بازی زیبای چارلیز ترون ) که آخرش دختره هم بدکاره میشه و....!

لابلای فیلم دیدن هم چند تا سی دی جدید موزیک گوش دادم   .مرسی مردی که زیاد میخندید(البته قدیما)

بی تو تنهام ( امیر یگانه)...صداش خوب بود ولی تو همه آهنگا رد پای زانیار و سیروان بدجور معلوم بود!

بدون نام (بابک جهانبخش) ...زیاد خوشم نیومد

با تو میمونم ( گروه سون) فقط یه آهنگش عالی بود (همون با تو میمونم)

عمو زنجیر باف (روزبه نعمت الهی) : سی دی قبلیش بهتر بود( هفته عاشقی) که کلی باهاش خاطرات دارم !

مجموعه آهنگهای رضا صادقی : با بعضیاشون گریه کردم !

بیخوابی (سعید شهروز) : من عاشق این سی دی هستم  ! نمی دونم چرا! اصلن انگاری منو بازخونی کرده!

زبان نصرت ! برای تقویت زبان! (هه هه هه )

کلی بستنی دایتی خوردم (طالبی ، یخی ، لیوانی نسکافه ای و اسم بقیشو بلت نیستم)

تخمه شکوندم....پیتزا سفارش دادم ...خونه تکونی کردم...فکر کردم...دلتنگ شدم...خندیدم...و قربون خدا رفتم !

پ ن : چقده حال میده پشت فرمون اشک بریزی و مثل فیلما با نوک انگشت سبابه ات آروم آروم پاکشون کنی! (دارین تمرین میکنین؟)

 

 

 

  

 

+ ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را !

قبل از نوشت :

من از این حرفا بلت نیستم که " نه میخوام کسی رو نصیحت کنم و نه از نصیحت شنیدن خوشم میاد" اصلن این وبلاگ زدن یه رسالتی هست که هممون رو دوشمونه! خیلی هم از نصیحت کردن خوشم میاد(اگر قابل باشم ؟!) و از نصیحت شنیدن هم بسی لذت میبرم (اگه قابل باشین؟!)...مگه پیغمبر یا پیغمبر زاده ایم که به این چیزا نیاز نداشته باشیم (تازه اونم اگه بودیم نیاز داشتیم)!

اصل نوشت :

جان مادرتون این  دعا رو به دعاهای روزانه تون اضافه کنید : خدایا آخر و عاقبتمون رو ختم به خیر کن ! خیلی مهمه ها! یه عمر علی گونه زندگی کنی و آخرش شمر ذی الجوشن از دنیا بری! یه عمر عبادت خدا کنی و آخرش مرید شیطون بمیری....دوره ، دوره آخرالزمونه و دین و ایمون و انسانیت داشتن مثل نگه داشتن آتیش تو دسته!

امروز اینا رو که میخوندم اشکم دراومد...شاید شما تو این وادیها نباشین...اما خوب حالا امروز رو باشین! می دونم که همتون خراب رفیق!

اول اینو خوندم و بعدش رفتم سراغ این و بعدشم سراغ این یکی! البته اول اول اینو خوندم که منو کشوند به اون جاها که نباید! بعدشم از این زمونه بدم اومد و با خودم زمزمه کردم :

" در این زمانه بی های و هوی لال پرست     خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست "

بخش معرفی کتاب رو که داشتیم؟ این کتابو اضافه کنید و بخونینش ...محشره...یک عاشقانه آرام که  منو عاشق کشون کرد ، شدید! این خانوم امیرانی که از قضا همسر حمید باکری هست ، معلم هندسه دبیرستان من بوده و من عاشقشم !................................ همین!

بعد انتخابات ، جوی پیش اومده که اونوریها ، کاراشونو تاسی از علی(ع) میدونن و اینوریا هم خودشونو مطیع علی(ع) میدونن و بعضی ها هم خودشونو ،خود علی(ع) میدونن!

پی نوشت :

1- من حرف ،  زیاد تو کله ام میاد !اما حوصله نوشتن نیست...گزافه گویی بالا رو ، به خاطر نون و نمک خورده شده ای که با معلم ترک زبان هندسه ام داشتم و به خاطر تمام نون و نمکایی که الان به خاطر شوهرای شهیدشون تو سفره هامون هست ، نوشتم! ببخشایید بزرگواران!

2- یه دوستی به ما آدرس سایت فیلتر شکن داد...مرسی زیاد...دستت درست...زکی بابا! میگن :هرچه بگندد نمکش میزنند ...وای به روزی که بگندد نمک....بعله...دمش گرم .... فیلتر شکنمون گندیده و خودش فیلتره!

 

+ ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اینجا برای از تو گفتن ، هوا کم است!

1- وقتی پشت سر پدر می ایستم تا بهش اقتدا کنم، 3بار میگوید : غیرالمغضوب علیهم...و مخرج "غ " را جوری ادا میکند که خنده ام میگیرد...فکرش زیادی مشغول است ...حواسش نیست...اصلن !

قلبش هم  اینروزها زود به زود درد میگیرد و رنگش هم  زود به زود تغییر میکند و دلش هم  زود به زود میگیرد و زود به زود هم ، آه میکشد و میگوید :..............................................................حذف شد!

 

2- من از طرف ادارمون اردویی رفتم که توش پر از خوردن و خوابین و انجام مسابقات ورزشی بود! من اونجا روی هرچی مسابقه ورزشی بود کم کردم... و صد البته برنده نشدم ....چون تو همشون نفر چهارم شدم و طبق مصوبات کنفدراسیون آسیا ، تا نفر سوم برنده محسوب میشه و جایزه میگیره! بعله....به جاش تمام بدنم مثل چوب خشک شده  و درد میکنه ! حتی یک سرفه خشک و خالی هم با بالا آمدن تمام متعلقات درونیم انجام میشه....الان هم با خمودگی و بدبختی هرچه تمام تر دارم تایپ میکنم...

3- دیروز قرار بود ختم یه جبرئیل نامی در مسجد ادارمون برگزار شه که لغو شد ! و چمنهای ادارمون پر بود از نیروهای مخلص خدا !  یه عده هم تو پیاده روها ی نزدیک ادارمون  شعار میدادن :  "الله اکبر ،استعفا استعفا! " متوجه نشدم استعفای کیو خواستارن ! موتوریهایی هم که چوب بستنی دستشون بود در پیاده روها ویراژ میدادن وبه بعضیها تعارف میکردن و بعضی ها از هیجان جیغ میزدن! من و بقیه اتل سواران میخندیدیم و از بازیشان لذت وافی و کافی میبردیم! اینروزها پر است از حس نوستالوژی و خنده و نمک تابستانی! شاید هم یخ در بهشت! نه...یخ در جهنم !

4- دیشب اخبار ساعت 30/20 یک عدد زن را با عنوان "خواننده لس آنجلسی"  نشان داد که 30سال ممنوع التصویر بود و .... فکر کنم گ....و...گ.....و....ش بود! زنهای ایرانی مفسد فی الارضی را نشان داد که آستینشان رکابی بود و در خارج شعار میدادن! یک عدد شیرین عبادی را هم نشان داد که خیلی بامزه بود...راستی روسری سرش نبود و کچل هم نبود و مو هم داشت ،از نوع  کوتاهش! راستی...بدنم هنوز درد میکنه!

5- ضرب المثلی هست که میگه : یه عاقل دیوونه یه سنگی میندازه تو چاه که هزارتا عاقل و نخبه هم نمیتونن درش بیارن!........................والسلام علی من اتبع الهدی !

 

 

 

+ ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()