نوستالوژی

گفت دوشنبه روز میلاد منه!

دیروز  خیلی عجیب بود ...من روزه ای گرفتم که نه گشنم و نه تشنم و نه حالم بد شد ! تازه یه جشن خصوصی هم رفتم که یکی از دوستای خیلی پولدار مامانم تدارک دیده بود . پر از خوردنی که من اصلن دلم نخواستشون! یه کیک گنده به شکل کعبه بود ، کلی  میوه و شیرینی و آجیل و کلاس و دست دستی  و... آخرش هم یه هزاری بهمون عیدی دادن که روش یه گل مصنوعی چسفیده بود! سالن فشن بود و تزئینات خونه شون بیست بود ! قبل رفتن به اون جشن (یک ظهر) ، قورمه سبزی ای بار گذاشتم که تا اومدنمون(9 شب) خودتون قضاوت کنین ، خوردن داشت یا نگاه کردن؟!

هفته دیگه ،2 تا حاجی خورون و یک عروسی دعوتم ! خواهر شوهرها ی خواهرم و پدرشوهر خواهرم از مکه اومدن و برادر زن داییم که قبلن رزرو بنده بودن ، داماد شدن! حالا بگید این عروسی رفتن داره.... یا نگاه کردن؟؟؟ نه بگید دیگه...بگید(ورژن جدید بگم؟نه...بگم؟)

من و مامانم تو خونواده یه رگمون به حضرت یوسف(ع) رفته! البته مامانم تقریبن 100 درصده(تقریبن = صدر درصد؟) و  من هم ... ای ... 80درصدی درزمینه رویای صادقه مسبوق به سابقه هستم ! چند وقتیه خواب جاری قبلیمو میبینم (جاری= زن برادر همسر قبلیم)همشم با بچه کوچیکشه و پاتوقشم خونه بابام ایناست و میاد واسطه واسه آشتی! باور کنین اصلن تو یادش نیستم، که بگید اثر فکر زیاده! شاید چون خیلی تو اختلافات ما نقش فتنه رو بازی کرده ، میاد تو خوابم که حلالش کنم...ولی متاسفم فعلن امکانش نیست!

در مورد کتاب و فیلم :

داستانهایی کوتاه از آندری تورگنیف و همینگوی ، عقاید یک دلقک و ناطوردشت رو خوندم! یه داستان کوتاه هم نوشتم که استادم گفت خوبه!کتابم که اومد توبازار حتمن بهتون نمیگم!

یه فیلم ایرانی دیدم که درحد ...مسخره بود :  مامان میای بریم خواستگاری (از اسمش بفهمین چی بود دیگه...روم نشد نصفه ببینمش و بعد تعریف کنم)

اینقده این سی دی احسان خواجه امیری ( فصل تازه) و مسعود امامی (امون بده) رو گوش دادم ....دیگه خسته شدم...یه سی دی خوب معرفی کنید واسه گوش دادن تو مسیر اداره تا خونه و خونه تا اداره!

 

+ ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اینقده آی لاو یو هستم!

اینقده دلم میخواد دسته جمعی پاشیم بریم سفر....حالا نشد هم ، دونفری...بازم نشد ...تنهایی ! ...با اینکه خیلی سر نترس دارم و از بدو خلقتم اشتباهی بودم (باید پسر می شدم)..اما اون ته تهای دلم از وسط جاده موندن یه نموره میترسم...یعنی یاد راننده کامیونا ! تریلیا ! وانتیا و ...میفتم ، ترجیح میدم جلوی تلویزیون خونه خوشگلم دراز بکشم و باد کولر بهم بخوره و فیلم ببینم و کتاب بخونم ، تا برم در جوار راننده های  ملوس جاده ای!

اینقده دلم میخواد زودتر شهریور بیاد ببینم ارشد قبول شدم یا نه!

اینقده دلم میخواد زودتر ماه رمضون بیاد ببینم در چه وضعیتی هستم(خصوصی)

اینقده دلم میخواد خدا حال بعضیارو بدجور بگیره !

اینقده دلم میخواد یکی بهم زنگ بزنه بگه تو یه بانکی یه جایزه ای بردی !

اینقده دلم میخواد مامان و بابابزرگ مرحوم شدمو تو خواب ببینم .

اینقده دلم میخواد یه سفر خارجی برم .

اینقده دلم میخواد فامیل بازی کنم .

اینقده دلم میخواد الان یه نوزاد داشتم .

و....

اینقده دلم میخواست الان 23 ساله بودم!

 

 

پ ن ها :

1- عید مبعث مبارک ! اگه اهل روزه گرفتن هستین فردا خیلی ثواب داره ! آره میدونم ، روزای تعطیل ، تو جمع خانوادگی و عید و جشن وبخور بخور ... روزه حال نمیده ! ولی خوب هرکی موقعیتشو داشت دمش گرم!

2- کلی کتاب خارجی خوندم که بعدن میام واستون تعریف میکنم .

+ ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شنبه روز بدی بود !

صبح زود برام سخته از رختخواب جداشدن !عادت دارم...یعنی لذت میبرم بعد نماز صبح با چادر و مقنعه روی جانمازم ولو بشم و یه 20دیقه ای چرت بزنم و 10بار هم با صدای جیک جیک موبایلم ، چشامو واکنم و به خودم هی بگم : 5 دیقه دیگه،همش سه دیقه دیگه، یه دیقه دیگه و ....یکساعت دیگه با هول و ولا بپرم و دوباره به خودم لعنت بفرستم که شب زود بخواب! بعد نماز صبح نخواب! از فردا زود برو اداره ! و ...تصمیم کبری میگیرم که : از شنبه ،  دیگه شب سرساعت 11میخوابم و صبح زود بلند میشم و صبحونه و کمی نرمش وپیش به سوی اداره و ایضن با کفش پاره پاره(واقعن کفشام پاره شده و دنبال یه کفش خوبم) ، آره جون خودم چقدم عمل میکنم (نمیدونم این شنبه  چرا هیچوقت تو تقویم ما پیداش نمیشه ! )امروزم که شنبه بود و با بدبختی تمام صبح زود بلند شدم که خیر سر مبارک زود برم اداره و ....بعله بنزین نداشتم و یکساعت تو صف بنزین بودم ! البته زودتر از روزهای قبل رسیدم که جای شکرش باقیه ، اما خوب استارتو زدم و انشالله فردا زودتر هم میرسم!

 

پ ن : از بچگی با اینکه از خونه دار بودن بدم میومد...از کارمند بودن هم بدم میومد!تو مغزم نمیگنجید که یه نفر 6صبح  پاشه بره اداره و پشت میز بشینه و بعد شب خسته و کوفته دوباره بیاد خونه و بخوابه ودوباره .... !

ضرب المثل میگه : از هرچه ترسیدی ، رسیدی!

+ ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دردواره

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست ، درد مردم زمانه است !

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

                              درد میکند!

 

 

پ ن : سمیرای عزیزم ! دو تا کتاب کنکورت  و دو تا نوار آموزش سه تارت ، با کلی یادت ، دست منه  و از خاطرم نمیرن ! چیکارشون کنم ؟ زودی بگو........

+ ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

مدل من

اینروزها اونقده خستم  و کمبود خواب دارم که  پشت میز اداره ،هی سرم میوفته رو میز و هی از ترس اینکه مبادا یکی ببینه ،میارمش بالا و دوباره تکرار....

تو این هیری ویری خوابزدگی من ، دیشب کلی کتاب خریدم و به دکور خونم اضافه کردمو فیلم " به همین سادگی "را واسه بار دوم دیدم و لذت بردم و به این فکر کردم که چرا همیشه از خانه دار بودن بدم میومده..

احساس میکردم در حق خانومها ی خونه دار ، مرداشون اجحاف میکنن .با اینکه اونا هم واسه خودشون عالمی دارن و کلی هم خوش خوشانکشونه .صبح تا 11 میخوابن و بعدش تلویزیون و غذا و چرخیدن تو بازارا و...اما اینکه صبح مرداشونو میفرستن اداره ، تا برن با همکارای خانومشون گل بگن و گل بشنوفن و یا بعضن درد و دل کنن ، حالم یه جوری میشه!

من خودم تو اداره با هیچ مردی بگو بخند ندارم و اگه مردی بخواد شوخی کنه ، ازش اول بدم میاد و بعدش فاصله میگیرم ...یاد  زنش که الان تو خونه به فکر غذای شب اونو و بچه هاشه دلمو میلرزونه! به نظرم اینم یه خیانت پنهانه و یا شایدم مقدمه یه خیانته!

 زن و یا مردی که صبح تا بعدازظهر با همکاراش درد ودل میکنه و غش غش میخنده و...شب که میره خونه ، دیگه نه حرفی داره که با همسرش بزنه و نه حوصله ای که بخواد اونو صرف همسرش کنه! از اونطرف بچه ای که تو همچین خانواده ای رشد میکنه و حساسیتشهای پدر و مادرشو میبینه و بی حوصلگیهاشونو، از کانون خانواده فاصله میگیره و.... بعدها تو انتخابش واسه ازدواج ، ملاکهاش تغییر میکنه و مثلن پسر ، خانوم کارمند نمیخواد و یا به خانومش شک داره و ...هزار تا مشکل دیگه و از اونطرف دختره هم همینطور ...این سیر ادامه داره تا ابدالدهر .  واسه همینه اگه ما خودمونو تربیت کنیم و آدم بشیم ،اونوقت یه جامعه رو درست کردیم !مجردها بحثشون کمی جداست...چون به همسری تعهد ندارن! اما خوب اونها هم باید رعایت بکنن !

 من بعضی از همکارامو میبینم که طوری با جنس مخالفشون دل میدن و قلوه میگیرن که خودم شرم میکنم و اون صحنه رو ترک میکنم و با خودم میگم : بیچاره همسرانشون...البته میگن از هر دست بدی با همونم میگیری...یاد فیلم انعکاس افتادم و فکرکنم اونهم منظورش همین حرفای من بود!

شاید اعتقاد یا فرهنگ و یا تربیت شماها یه چیز دیگه باشه...ولی خوب من اینجوریم !  

+ ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یکشنبه عزیز

دیروز ساعت4 بعد تعطیلی اداره ، رفتم کلاس داستان نویسی ،که استادش سیامک گلشیری است و چقد سنگین و نجیب است و چقده قلمش را دوست دارم .به عموی مرحومش رفته حتمن! بعدش با آبجی کوچیکه و مامان ،  قرار سینما داشتم که مادر محترمه ،ترجیح داد پیش شویش بماند...من و نگار به سمت سینما فرهنگ  حرکت کردیم و به چند تا تردمیل فروشی هم سر زدیم و از قیمتاشون زیاد خوشمون نیومد و بعد هم دنبال مسجد که نماز بخونیم و به مسجد قبا که رسیدیم  خاطرات هفته گذشته و ... واسمون تداعی شد .عجبا تو مملکت اسلامی و مسجد به این بزرگی و درب بسته!

خلاصه با ترافیک وحشتناک خیابون شریعتی ساعت 28/9 شب رسیدیم دم سینما و پارکینگ و سانس 30/9 و رویت فیلم  " امشب شب مهتابه" . من دوس داشتم دوباره "  درباره الی " رو ببینم ، اما خواهرم هفته پیش با همسرشون برای بار دوم دیده بودن و دلشون نمیخواست سه باره ببینند!

فیلم بدی نبود اما بعد ازدیدن فیلم ، درگیری بین مخاطب و فیلم ایجاد نمیشه ! اما یادمه بعد از دیدن " درباره الی" تا یه هفته دپرس بودم ! از بس فیلم تلخ بود و تاثیرگذار...و اما ....بعدش رفتیم رستوران عابدزاده و 12 هزارتومن ناقابل افتادیم بابت 2 تا پیتزای ناقابل تر! عابدزاده خودشم کنار رستورانش نشسته بود و ...ببخشید روم نشد بهش بگم: عقاب آسیا !میشه ازتون یه عکس بگیرم واسه وبلاگم؟....ولی از باقیمانده پیتزامون عکس انداختم!

 از بچگی از این عکس و امضابازیها بدم میومد...احساس میکردم منزلتم بالاتره...به اوناییکه اهل این کاران بر نخوره ها؟ من خوشم نمیاد...تازه نوجوونیام کم مونده بود به دوستام بگم : بازیگرا باید از من امضا بخوان!

داشتم به این فکر میکردم که عابدزاده و خداداد عزیزی و بقیه برو بچ فوتبال دوران نوجوونی ما ، عجب واسه خودشون پادشاهی بودن و دبدبه و کبکبه ای داشتن؟! اما حالا... واقعن که "  فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعًا " عزت و منزلت همش پیش خودشه ! یه روز میده  ، یه روز میگیره!

مثل بعضیا که قبلن واسه خودشون عزتی داشتن و الان دیگه خبری نیست!فهمیدین که کیو میگم؟

 

پیتزاخوری در رستوران عابدزاده

+ ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بعد از سفر

من برگشتم... هر کی دم دستش اسفنده...دود کنه لطفن! به قول برو بچ ، من  خود خود  شانسم ! فقط سمیه اشونم ...آقا دو روز مرخصی گرفتیم و چه حالی داد تو سفر،یهو گفتن تعطیله!قربون معرفتت خداجون!

فیلم بنجامین باتن رو دیدم ... من از مترجمش که هم فیلم میدیده و هم تایپ مویکرده واردتر بودم ، از بس غلط املایی و انشایی و لفظی و مرامی و... داشت ! اینقده جای " من "و " تو" رو اشتباه تایپیده بود که آخرش نفهمیدم بالاخره "من  "کیت بلانشت بود یا براد پیت! ولی اول فیلم خیلی بد بود و وسطاش خوب شد....در کل روز جمعه ما رو ساخت!

کلی صله ارحام خاله ها   و مادربزرگ و پدربزرگ مرحومتانمان (غلط تایپی نیست ،ادغام شده مرحومه و مرحوم میباشد) را انجام دادیم و کلی بر طول عمرمان افزوده شد انشالله!

من امروز مهمون دارم و دیشب تا 4 صبح بیدار بودم و گلاب به روی همتون توالت میسابیدم و...کمر ممرمون تعطیل شده!

واسه همین امروز ناهار زنگ زدم واسم مرغ مخصوص اوردن! وقتی دیدمش (مرغه رو میگم) حالم گرفته شد...اولن تو نون همبرگر بود که من باگتشو دوس دارم...آخه آدم نمیفهمه تو نون همبرگری، کی به آخر ساندویچش میرسه از بس تندی تموم میشه! بعدش که تا اومدیم یه گاز بزنیم همکارا دونه دونه کارشون به اطاق من میفتاد و من هی این بخت برگشته رو قایم میکردم تو کشو و هی میاوردمش بیرون وهی.... دیگه بیچاره مزه کامپیوتر و کشو و میز و ...میده ...واقعن مرغ مخصوص شده!

من 3 تا عادت بد دارم که هم خوشم میاد ازشون و هم خوب نیست:

1- مجله هایی رو که دوسشون دارم ، هی الکی هر هفته میخرم و اگر هم وقت نکنم بخونم ...کلکسیونشونو جمع میکنم ...کتابخونه ام آرشیو کامل مجله های ایده آل و شهرزاد و هنراشپزی و موفقیت و همشهری و سیب سبز و منزل و ....برو تو دکه ،  بقیه اشو ببین!

2- هر کتابی میاد تو بازار ،  عادت دارم بخرم و انبارشون کنم و بعد از بازنشستگی بخونمشون...کتاب " دا " رو 2 ماهه دستم گرفتم و چند صفحه خوندمش و الان هم به دکور بالای تختم تبدیل شده!

3- هر سی دی  موسیقی و یا فیلمی که میاد ... الکی میخرم...البته اینارو حداقل یه بار میبینم و بعضیهاشونو مثل فیلمهای " لیلا" و "پارتی" و "شوکران" و "شام آخر" و ...چند بار میبینم!جدیدن هم " به همین سادگی "  رو گرفتم تا دوباره ببینم!

در مورد معرفی کتاب : من کتابهای رضا امیرخانی و زویا پیرزاد و گلی ترقی و...همشونو خوندم !واسه همین ازشون نمیگم!

 

 

+ ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

پانوشت

در خصوص معرفی کتاب  و فیلم:

احتمالا ً گم شده ام  را جدیدن خوندم .نویسنده اش سارا سالار همسر سروش صحت است ! خواستم بگم اطلاعاتم زیاده....کتابی بود که قلمشو دوست داشتم فقط نمیدونم چرا جدیدن هر کتابی میخونم توش پر از فحشه! نویسنده ها زیادی احساس صمیمی بودن میکنن و هی فحش میچپونن وسط داستانهاشون!

فیلمهای ایرانی هم زیاد دیدم برای بار چندم...

نفس عمیق (پرویز شهبازی) : با اینکه تلخه ولی دوسش دارم!

باغ فردوس 5بعدازظهر(سیامک شایقی) : نمیدونم چی بگم!

هامون (داریوش مهرجویی) : وسط فیلم 3 تا فیلم سینمایی از شبکه های دیگه دیدمو آشپزی کردمو خونه تکونی کردمو ...لامصب تموم نمیشد از بس طولانی بود!

افسانه آه ( تهمینه میلانی) : اولین داستانی که تو نوجوانی نوشتم و برای اعضای خانواده چاپش کردمو فهمیدم که بعله...بلدم بنویسم ، بر اساس همین فیلم بود ! نکته جالبش اینجاست که  اینقد خنگول بودم که اسم داستانم رو هم  افسانه آه گذاشتم ! (اونموقعها کپی رایت مد نشده بود!)

غریبانه (احمد امینی ) : با اینکه خود هدیه تهرانی دوسش نداره ، اما من دوسش دارم و برام نوستالوژی داره!چقد دلم واسه هدیه تهرانی تنگ شد!

بقیه رو هم حس ندارم بگم ....تا بعد..

حال کردین تو یه روز،2 تا پست گذاشتم!

+ ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

.......

یه پایان تلخ ، بهتر از یه تلخی بی پایانه.............

 

 

 

 

 

 

پ ن : تو جشنواره دیدمش و معرکه است...  " درباره الی " رو میگم ....شما هم ببینیدش!

پ ن : من یه هفته نیستم ...تولد امام علی علیه السلام  رو به همه دوستان تبریک میگم...هرکی هم میره " اعتکاف " التماس دعا !

+ ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

واقعن که؟!

خیلی خیلی زشته که با وجود ذی شعور بودن، مدام گول بخوری و مورد گول خوردن قرار بگیری و هی گولت بزنن و هی دوز گول خوردنت بره بالاتر و هی گوگولی مگولی تر بشی!

+ ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خوشحالی باکره!

بعد از 10سال کار کردن، شاید دومین بار بود میرفتم طلافروشی ! با مامانم قرار میذارم . طلافروش آشناست و بادیدن ما یه لبخند تعارف میکنه و دینگ...در طلافروشی باز میشه! من و مامان تعارفشو زیاد جدی میگیریمو تا بناگوش نیشمونو باز میکنیم !

خیلی سریع  دو تا زنجیر خوشگل انتخاب میکنم و با گوشه چشم به مامان اشاره میکنم که طلا خرابامو که یا شکسته اند یا تنگ شدن و یا...در هر صورت خوشم ازشون نمیادو به یارو نشون بده و تعویض کنیم...500هزارتومن ناقابل میشه و جاش 2 تا زنجیر و یه جفت گوشواره با مارک ورساچه میگیریم!چقدر از این تلفظ ورساچه خوشم میاد..ورساچه...ورساچه...هه هه هه!

تا خونه میرسیم بعد از مراسم بغل و روبوسی  با بابا ، طلاهامو آویزون خودم میکنم و چند بار جلوی آینه خودمو ورانداز میکنم!

شب هم بعد از اومدن خواهرا، کلی پز طلاهامو به اونا میدم!بین خودمون باشه...ته دلم همچین هم خوشحال نیستم!

چون شب کلی حرف زدیم و خندیدیم و فیلم دیدیم و بحث کردیمو و هی خوردیم و بازم خوردیم و بازم واسه هدیه روز پدر نقشه کشیدیمو بازم ساعت 2 خوابیدیم...صبح دیر میام سر کار!تیترای روزنامه جام جمو میخونم و....بادیدن عکس زنی با صورت سوخته از اسید ، که عکس زنی زیبا تو دستشه ، که حتمن خودشه قبل از مراسم اسیدپاشی توسط شوهر قمه کشش! دلم ریش میره و کنجکاو میشم تا ماجراشو بخونم... بعد از خوندن ماجراش اشکم درمیاد و خدارو شکر میکنم که صورتم سالمه!خودم سالمم! عقل و شعور دارم !مهمتر از همه خدارو دارم و توکلشو! حس انساندوستانه ام گل میکنه و تا این حس خوشگل ،تو روزمرگیهام گم نشه، سریع با گزارشگرش تماس میگیرمو شماره حساب واسه کمک مالی ، ازش میگیرم تا کمی از حس عذاب وجدانیم کم شه!

...................................

به من طلا نیومده... باید با مامان قراری دوباره  بذارم دم همون طلافروشی! واسه فروش طلاهای کالی که ناکام موندن!

+ ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

از اعصابه !

این روزا چپ میرم ، راست میام میگن...از اعصابه!

تو راهروی اداره داشتم راه میرفتم ،  یهو یکی از پشت در مثل جن بو داده پرید جلو و سلام کرد ! منم ترسیدم و یک ثانیه بیهوش شدم ...طرف میگه : ترسیدی؟ زود ترسیدنات از اعصابه ....

دیروز فیلم از کرخه تا راین رو واسه هشتادمین بار ملاحظه کردم و کلی گریه کردم ....خواهرم میگه : مگه گریه داشت ؟...دل نازکیت از اعصابه...

امروز خیلی خوشحال بودم وسرتا پا تیپ صورتی زدم و مشرف شدم اداره  ! موقع پانچ چند تا کاغذ ، روسری خوشگلمو پانچیدم ...همکارم میگه :حواست نیستا؟! اینا همش از اعصابه...

همسر قبلی چند روزه هی زنگ میزنه و هی میاد محل کارم و هی پیشنهادهای مختلف واسه آشتی دوباره میده...حوصله گوشی کوبوندن و چشم و ابرو نازک کردن و تهدید کردن ندارم ،واسه همین جوابشو میدم ...میدونم که اینا همش  از اعصابه...

صبح از یه وانت قوزویت سبقت گرفتم ...تا کجا افتاد دنبالم و هی از پشت شیشه بوس فرستاد و کلی قربون صدقه واسم ایمیل کرد!

منم که از بچگی ننمون یادمون داده هرکی فحش داد جوابشو نده تا خودش گناه کرده باشه و زبونت آلوده نشه و ...، دهنمو بستم وهی لبخند زدم و هی گفتم :خیلی ممنون !خیلی ممنون ...میدونم دیگه ،این کارا همش از اعصابه!

الانم چون مشنگ تشریف دارم و اعصابم خیلی خورده ،  میخوام سفارش پیتزا به قیمت خون باباشون ، بدم .... بفرمایید پیتزا!

+ ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آش کشک خاله !

چه بخواهیم و چه نخواهیم ، دنیا دار مکافاته!

هر بدی و خوبی ، جوابش بهمون خواهد رسید... دیر وزود داره ، ولی سوخت و سوز؟ بازم البته داره!

گیرم که دعا کنم ، گیرش  یه آدمی بدتر از خودش بیاد و یا پس فردا بچه اش همین بلاها رو سرش بیاره و یا یه روزی بفهمه که چه اشتباهی مرتکب شده و هرشب و روز کارش گریه باشه وایضنات (کلمه من درآوردیمو حال کردین؟) چه دردی از من دوا میکنه؟ دلم خنک میشه؟ جیگرم حال میاد ؟ میخوام نشه! میخوام حال نیاد ! ( جاش یه بستنی دایتی میخورم ! ) روزهای ناراحتی  و درد من ، دوباره از نو میاد؟ نه بابا! اون روزا رفته و به باد فنا سپرده شده...

پس بهتره دعاهامونو حیف نکنیم و جای بهتری و واسه کارهای بهتر خرجشون کنیم.... چون چه بخواهیم و چه نخواهیم هرچی از این دست بدیم ، با اون یکی دست میگیرم! و این بلاهای درخواستی ما ، بالاخره سرش میاد!

اینجاست که شاعر میگه : لذتی که در عفو و بخشش هست ، در نفرین و ناله نیست!

 

پ ن : میسپرمت دست خدا! البته از نوعی که صدا نداره!

+ ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

؟

سرشار از حسهای ناتنی ام هستم! که حتی نمیدانم از پدر جداییم ....یا از مادر! و یا از هردو!

در تنهایی های خود غرق میشوم بی آنکه حتی  کمی شنا بلد باشم و یا لباس شنا به تن داشته باشم!

نمیدانم....واقعن نمیدانم...در این روزهای طولانی تیر ، که غمها تیربارانم میکنند سهم من کجاست؟!

 

+ ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

هرچی آرزوی خوبه مال تو!

فردا شب لیلة الرغائب است!

یعنی شب آرزوها !

اگه میخواین دقیق تر بدونید : برید تو گوگل و یه سرچ کوچولو و ...بعدش هلو برو تو گلو!

روزه گرفتن فردا خیلی ثواب داره اما خوب تا 9 شب دهنمون سرویس.....(منظور سرویس مدارسه!)

هرکی روزه گرفت التماس دعا! و موقع خوردن چای داغ و دهن سوزی بعدش ، یاد یه سمیه بدبخت فلک زده بیفتین و واسش دعا کنین!

شب مهمیه و یادتون نره واسه همه آرزوهای خوب بخواین ! حتی دشمناتون زبانمخصوصن تو این روزای قاراشمیش ، دعا کنین پیش پیش!

+ ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()