نوستالوژی

وابستگی !

چقده بده حرکت آدم ، وابسته  به روشن و خاموش شدن چراغ ترمزای ماشین جلوییش باشه!

بدتر از اون اینه که ، چراغ ترمزای ماشین جلویی خراب باشه !

 

 

+ ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نامزدبازی !

تو این بلبشوی یار گیری سر نامزدهای انتخاباتی ! خونه ما ستاد انتخاباتی شده حسابی ! از اونجایی که از اول ازل خانواده بنده بسیارتیریپ روشنفکری داشتند و هرکسی با هر عقیده ای حق نظر داشت ، الان هم همان بساط پهن است!

بابا جونم ، طرفدار سرسخت میرحسین موسوی است و سخنرانی های شدیدی در وصف ایشان مینماید ! و آنقدر صدایش را بالا می برد که بعد از هر بحث انتخاباتی قلب درد میگیرد !

مامانی نانازم ،  میان احمدی نژاد و موسوی در حال تحقیقات گسترده میدانی است!

خواهر بزرگم طرفدار کروبی است ! با هیچکسی هیچ بحثی ندارد و حرف حرف خودش است!

خواهر کوچکترم سرسختانه از احمدی نژاد دفاع میکند و کم مانده گیسهای پدرم را از ته درآورد! در دانشگاهشان سخنرانی های وحشناکی در دفاع از محمود جان میکند که دهن آدم وا میماند! حالا خوبه صلاحیت رای دادن نداره و دلم بابت این ماجرا آی بندری میرقصد آی میچرخد و میرقصد!

پی نوشت اول : خواهرم کارشناسی ارشد میخواند با 17 سال سن!واسه همین نمیتونه تو انتخابات شرکت کنه!

پی نوشت دوم : حال کردید چه خانواده با کلاس و تیزهوشی دارم!

پی نوشت سوم : قرار شد هر دفعه یک کتاب جدیدو که خوندم ، واستون معرفی کنم تا به قول عادل حرومم نباشه!

یک جای امن " اثر مرجان شیرمحمدی(هنرپیشه و همسر جدید آقای بهروز افخمی) اینجا و اینجا

+ ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

زل می زنیم !

من عاشق اینم که برم یه گوشه بشینمو دستامو پایه چونه ام بکنمو زل بزنم به ملتی که دارن از راست و چپ ، به چپ و راست ، طی طریق میکنن!

یه جای پر ازدحامی مثل نمایشگاه کتاب ، جون میده واسه این خل بازیا! به قول شاعر محبوبم : فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی !

زل میزنم به :

جیغ جیغ دخترکان تازه به بلوغ رسیده از دیدن هنرپیشه ای دست چندم!

هول کردنای جوونای جویای نام در حال دادن تست صدا !

کلافگی بچه های خسته ای که با پاهاشون ، زمینای نمایشگاهو جارو میکشن!

به یواشکی گفتنای : "  چرخ میخواین؟ " کارگرای سیاه سوخته که انگار دارن سی دی های غیرمجاز میفروشن!

و... به پاهای بی جون و ولو شده خودم که روی کاشیهای یه گوشه نمایشگاه به خواب کوتاهی فرو رفتنو منو بی کلاس تر از همیشه نشون میدن!

 

 

ریز نوشت : دیروز نمایشگاه کتاب بودم ! حدود صد هزار تومن فقط کتاب داستان کوتاه و رمان از نشرهای دوستداشنی ام (چشمه ، مرکز، ققنوس و ثالث) خریدم که می دونم به خاطر حممالیشون ، تا یه هفته دست درد و پا درد و کمردرد دارم!

+ ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ردپای خاطرات!

من دیپلمم ریاضیه ! با معدل حدود15! اما چجوری فارغ التحصیل علوم انسانیم، ماجرا داره...نوه های عزیزم قصه زندگی من اینه:

با یکی از دوستان ، قرار گذاشتیم حتمن دانشگاه رشته مهندسی معماری قبول شیم...هر چی کتابخونه تو نیاوران و فرمانیه و پاسداران بود رفتیم...اما بعد چند هفته دلمونو میزدن و به هوای استراحت هی میرفتیم سینما و پارک(اکثر کتابخونه ها وسط پارک بودن)! تا اینکه یه جای دنج و باحالی پیدا کردیم که زمین گیرش شدیم! اون جای باحال پارک نیاوران نام داشت !  شروع کردیم به تست زدن و خرخونی! ساعت 7 صبح  با لقمه های مامان دوز! تشریف میآوردیم تو دخمه مان و غروب ساعت 9 شب!تشریف میبردیم به رختخوابمان! خوشتون میاد چه خانواده روشنی داشتیم که اون موقعها صبح زود ماهارو بدرقه میکردن و شب هم تحویل میگرفتن(از نگهبان پارک)! من و دوستم اونقدر تو پارک معروف شده بودیم که همه مارو میشناختند( به درسخونی و خانومی!)...شماره شناسنامه تمام معتادا و فراریها و دختربازا و پسربازای پارک دست ما بود! یه پا مشاور شده بودیم واسه خودمون! چند تا دختر گول خورده رو به کانون گرم خونواده هاشون سپردیم ، بماند! ولی چقدر خدا با ما بود که هیچ بلایی سرمون نیومد!...خلاصه جواب این خرخونیهامونو گرفتیم : من رتبه ام تو کنکور سراسری شد : 42(چهل و دو) و دانشگاه شریفی شدم ! البته در رشته ای گلابی! گرچه رشته معماری رو دوس داشتم اما خوب صنایع هم بد نبود ! دوست جونم هم تبدیل به سینماگر معروفی شد که متاسفم اسمشو نمیشه بگم!

و اما بعد.... بعدش من 4 تا تجدید آوردم و نتونستم دانشگاه برم!قهقهه به همین راحتی و مسخره ای!(البته هیچوقت حسرت گذشته رو نخوردم .  ولی خوب شاید الان جزو مغزهای فراری بودم خجالت)اما خوب تجربیات آدم شناسی و دنیا شناسی  خیلی ارزنده ای به دست آوردم که با چند تا مدرک دانشگاهی آکسفورد هم نمی تونستم به دست بیارم! از خود راضی...خلاصه بعدش قید دانشگاهو زدم و صدا و سیمایی شدم . سال بعدش دانشکده صدا و سیما شرکت کردم و تو رشته فیلمسازی قبول شدم! اما خوب ، بخت با ما یار نبود خیال باطل.... چون کارمند رسمی بودم ، رئیسم اجازه نداد برم دانشکده ، مگر به شرط استفا! منم که اونموقع کله ام داغ بود و عشق تهیه کننده ای و مجریگری و... داشتم(نیست الان کله ام سرد شده؟!) قید دانشکده رو زدم ! اما نا امید نشید ! که من کله خرابتر از این حرفها بودم که قید دانشجو شدنو بزنم... سال بعد آزمون علوم انسانی شرکت کردم و رشته علوم اجتماعی (پژوهشگری)قبول شدم! یادش به خیر روزهای خوب دانشگاه علامه طباطبایی ! (منظورم این بود که متوجه بشین دانشگاهم علامه بود)...چه روزهایی که با بدبختی مرخصی گرفتم و درس خوندم...تا این مدرک لعنتی رو بگیرم...هی روزگار!هی جوونی...افسوس

اینا رو گفتم که قدرمو بیشتر بدونید! ببینید من چه سختیهایی کشیدم ! حالا حق دارم که بخواهم بهم بگید خانوم دکتر!

 

+ ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

مشوش !

لطفن کمک کنید:

1-  صبح سوار تاکسی شدم ...وسط راه ، راننده بد میپیچه و نزدیکه بزنه یه موتوریو داغون کنه...راننده موتوربا سوراخ دماغی بادکرده که پره های بینیش معلومه ، دندان قروچه ای (غروچه) میکنه و زیرلب میگه : مرتیکه قرمساق(نمیدونم دیکته اش چیه؟ غرمساغ ! قرمساغ! غرمساق ! چه میدونم هر ساق کوفتی!) عصبانی

2-  وسط خیابون جمعیتی به گرد دوتا آقای خوشتیپ که فکر کنم تازه از خارجه اومدن ، حلقه زدن! هم از تیپشون پیداست و هم از حرفای خارجکی که میزنن!

اولی به دومی : مادر قهوه (نمیدونم قهبه یا غهوه یا غهبه یا نسکافه) متفکر

دومی به اولی : شرمنده ! این خیلی خیلی بیتربیتی است ! اما خوب در مورد مادرشون و گاو و گاویدن و... بود!

اولی به دومی : مگه من مثل تو جای کشم!و چند تا شعر در وصف آقادایی یا همون پشت و یا بادسنج طرف مقابل سرود... ابله

بماند... در مورد فرهنگ صحبت کردن و رفتار اجتماعی و...نمیخوام سخنرانی کنم که ماشالله ماشالله هممون فوت آبیم !  از خود راضی درست مثل همین اشعار موزون که به موقعش هممون بلت میشیم....اما یه سوالی بدجور مغزمو قلقلک میده : من هنوز بعد 29 سال سن ! نمیدونم مادر قهوه یا ..یعنی چی ؟ قرمساق هم ایضن..لطفن هر باادب و بی ادبی که بلده به منم بگه تا بعد بگم واسه چی میخوام! ابرو

امتحان ارشد :

مسبوق به سابقه است که اینجانب هر وقت امتحان کنکوری را عالی بدهم ، یعنی قبول نمی شوم!اما این یکی اینقدر واسم راحت بود که در حد لالیگای آزاده ، لالیگا دادم! و آخرش اونقدر وقت اضافه آوردم که کلی عکس دختر و پسر و چشم و ابرو روی دفترچه سوالات کشیدم . کمی هم تمرین خط نستعلیق کردم! اگه به جرم تقلب مردودم نکنن ، فکرکنم ازالان میتونید بهم بگین خانوم دکتر سمیه! خجالت( جدی میگین ؟نه ؟ امتحان ارشد بود؟ ای بابا ...اگه میدونستم ارشد بود اینهمه راه تا خیابون زرگنده نمی رفتم!) سبز

مرگ بعضیا :

بعضیا چه جوون باشن و چه پیر! چه نزدیک باشن و چه دور ! غم رفتنشون یه جوریه...شاید ناشناس باشن اما تا میشنوین فوت شده ، یه غمی ته دلتونو ناخون کاری میکنه! چهارشنبه شب ، با خواهرم مشغول خل بازیهای دونفره مان بودیم که یکهو مادرعزیزتراز قندمان ! از تو پذیرایی داد زد : پیمان ابدی کی بود؟ من و نگار به هم نگاه کردیم وگفتیم : خوب که چی ؟ چیزی شده؟ مامانم : مرده(با ضمه) ! من و خواهرم تا 2 ساعت هی میگفتیم : آخی آخی آخی ...و تا صبح دپرس بودیم ناراحت (واسه همین امتحان ارشدمو خیلی خوب دادم) در هر صورت هنوزم باورم نشده و دلم براش حسابی یه جوریه! خدا رحمتش کنه! دست فرمون خوبی داشت!ناراحتاینجا

بر سر یه راهی!

بر سر دوراهیم حل شده و از جداییم اصلن ناراحت و پشیمون نیستم . لبخند ولی نمیدونم از دست تماسهای بیچاره کننده اش و التماسها و پشیمونیاش چجوری رهایی یابم ؟! سوال چیکار کنم دیگه زنگ نزنه و دست از سرم بر داره؟ سوال

+ ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کنکور!

قابل توجه دوستان عشق درس و امتحان!

5 شنبه همین هفته ، یعنی پس فردا ، یعنی 2 روز دیگه...بنده امتحان کارشناسی ارشد دارم!

اصولن بنده همه کارام دقیقه نوده! در مورد امتحان هم معادلش میشه : شب امتحانی!

تو کل دوره دانشگاه ، هیچوقتی درس نخوندم! جز شب امتحان محترم یا محترمه!

ترم اول: تمام کلاسها را با ذوق و شوق فراوان شرکت میکردم و بعضن سوالاتی بسیار جالب توجه از اساتید محترم می نمودم که باعث شد همه عاشق اینجانب شوند! همچنین تمام بچه های کلاس ، سر و دست مبارکشان را میشکاندند ( من در آوردی بود) جهت برقراری ارتباط با بنده (هم سر و زبان دار بودم و هم کارمند سازمانی معروف  و هم محاسن دیگری داشتم که روم نمیشه بگم! خجالت)و همین گل درشت بودنم در کلاس وبعضن دانشگاه! باعث شد که امتحاناتم را عالی بدهم!(که آبروم جلوی ملت نره)از خود راضی

ترم دوم : یک خط در میون رفتم دانشگاه(به دلیل شغل بسیار مهم و پر مشغله ام !) و فقط شبهای امتحان درس خواندم و نمراتی بالاتر از 16 نگرفتم!تشویق

ترم سوم تا  یکی مونده به آخر: دیگر حتی  شبهای امتحان هم درس نخواندم ! ولی تا توانستم به دوستانی که هرکتاب درسی  را4 بار میخواندند خندیدم!خوشمزه

ترم آخر: به خودم آمدم و کمی حس خجالت کشیدم آنهم با رنگ روغن فراوان! آنقدر محشر کشیدم که شد در حد پیکاسو! دلقک که درس زبان تخصصی ام را شدم20(بین خودمان باشد چند تا سوال کوچولو رو هم تقلب کردم!)یول

اینا رو گفتم که بدونید من الان در چه مضیغه زمانی هستم و تا 5 شنبه ، باید 5 تا کتاب تستی و حجیم را بخوانم!استرس

البته کارشناسان کنکور می گویند : 2 یا 3 روز مانده به امتحان (یا بعضیا میگن شب امتحان) دیگه درس نخوانید و بروید سفر ! تا مختان کمی استراحت کند!  ابله........حالا ببینم چی میشه؟! شاید برای استراحت مخ مبارکم هم که شده با ماندانا رفتم گلابگیری کاشان!خیال باطل

 

پ . ن : ملتمس دعای شدید و کثیر از تمامی برادران و خواهران ارجمندم هستم  که ارشد حتمن قبول بشم مژه (هم کلاسش بالاست و هم حقوقم بالاتر میره)

+ ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

احساسات ساده !

ما آدما موجودات ساده ای هستیم که بعضی اوقات از سادگی زیاد ، دور خودمون پیچ میخوریم و تبدیل به موجودات عجیب ،  غریب و پیچیده ای میشیم که خودمون هم از خودمون سر در نمیاریم (اصولن متوجه منظورم که شدید؟...خداروشکر)

خود من سعی میکنم همیشه سادگی خودمو حفظ کنم و دنبال سادگی و ساده ها برم...امروز هم روز ساده ای بود که با چند اتفاق ساده تر ، خیلی خیلی ساده ، داره تموم میشه !(بازم متوجه جملات ساده ام که شدین؟...بازم خداروشکر)

1-  روی میز یکی از همکارا، جاقلمی سفالی دیدم که روش اینو نوشته بود . لبخند کمرنگی روی لبام نقش بست و حلقه اشکی مردمک چشامو در آغوش گرفت !

2-  آقایی با کلاس ، که امروز فهمیدم دوره مهمانداری ! گذرونده ، شده آبدارچی قسمت ما! امروز اومده بود تی میکشید و روی میزا رو دستمال نیز(جمله رو کیف کردین) یه جوریم شد ... از خودم خجالت کشیدم که از صبح میام پشت میز میشینم و دستور میدم ! و البته وبلاگ بازی میکنم ! و کمی تا قسمتی فکر! باز ماجرای آغوش بازی و...!

3-  چند دقیقه پیش رفتم پشت پنجره اتاقم و به کارمندان خسته و امیدوار سازمان عریض و طویلمان نگاه کردم که با خوشحالی تمام ، سوار سرویسهای محترمشان میشوند تا یه روز پر از روزمرگی رو تموم کنن و به آغوش گرم خانواده بپیوندن! بازم به یاد روزای سرویس سواری خودم و خوشحالی اونا ، پکی به سیگاری که گوشه لبم کز کرده میزنم و اجازه میدم بازم اشک و مردمک همدیگرو در آغوش بکشن و بیخیال دنیا دور هم بگردن!

 

پ ن اول : بابام مثل پارسال بهم سکه داد(البته از وسط نفصش کرده بود) ! مامانم هم مثل هرسال دیگه ، خودشو به بابام چسبونده بود! سپیده جون هم  سکه  پارسیان گنده ای بهم داد(گفتم که فکر نکنید از این در پیتیها بود) آبجی نگارم هم زرنگی کرده بود و از اون سوغاتیهای فرانسویش که عید یکیشو واسمون رو کرد و بقیه اش را واسه روز مبادا(که همین تولد من باشه) گذاشته بود...مستفیضمان کرد! آقای همسر قبلی هم که الان نسبتی با هم نداریم ...دست و دلبازی شدید کرده و یک فقره چک به مبلغ پنجاه هزار تومان از تو پنجره ماشینمون شوت کرد داخل (به سبک رومئو و ژولیت) و چند تا حلقه اشک هم ضمیمش کرد و مثل زورو در رفت !یکی از دوستان صمیمی تر از خواهرمون هم  روز 10 اردیبهشت صبح کله سحر زنگ زده و بنده رو از خواب بیدار کرده و میگه :خواستم اولین نفر باشم  که تولدتو تبریک میگم ! ...با دلخوری تمام گفتم :  ایکیو سان ! به تقویمت نگاه کن و همچنین به ساعت روی دیوار! بعدش مردمو،  زا به را کن ! (نمیدونم دیکته اش درست بود یا نه؟!)....کادوی قابل بیان دیگه ای نداشتم جز اس ام اسها و تلفنهای اقوام و دوستان دور!

پ ن دوم : من نمیخواستم در مورد هدایام بگما..اما خوب ،  این ندا جان!  سیریش شده بودن شدید ! محض خاطر ایشان به تحریر در آمد!

پ ن سوم  : فکر نکنید بنده اهل دود و دم هستم؟! نه بابا  در خیال پکی به سیگارم زدم ، تا حس فیلمهای افسوس برانگیزانه در این پست مشهود شود!  

+ ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

29سالگی !

امسال اولین سالیه که اینهمه آدم یه جا بهم تولدمو تبریک میگن !

هرسال روز تولدم یه غم کوچولو ته دلم مشغول طناب بازیه ! شایدم تاب بازی ویا حتی سرسره بازی!

پارسال همین ساعتا، تو اداره مشغول کار کردن بودم که پدرم (اسمش که اومد اشکمم در اومد) به موبایلم زنگ زد که : بیا من دم ادارتونم ! با خودم گفتم چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه که بی خبر اومده ! با کمی ترس و لرز تمام سربالاییهای جام جمو دویدم تا رسیدم بهش.

از ماشینش پیاده شد و با قیافه ای غمگین کمی حالمو پرسید و جعبه آبی رنگیو از تو کیفش درآورد و روی ماهمو بوسید واز طرف خودش و خانوم خوشگلش(یعنی مامان عزیزم)تولدمو تبریک گفت !بعدم سریع خداحافظی کرد و رفت... با بغضی بدتر از صدتا هق هق ، به سمت محل کارم رفتم و کادوشو بازکردم . یه سکه بهار آزادی بود با یه نامه که توش با خط خوشگلش کلی نصیحتم کرده بود و کلی هم دلبری کرده بود! بعدش رفتم تو دستشویی و چشمامو قرمز خونی کردم و اومدم سرجام نشستم!(کادوش خوب بود، اما کارش و سورپرایزش خیلی خوبتر بود! تا صدسال دیگه هم یادم نمیره)

امسال شماها خیلی کارا کردین! کلی سورپرایز شدم!

هزار بار ممنونم :

از خواهرم سپیده که از اینترنت فقط عکسبازیشو بلده و تنها شخصیه که تو خانواده ام میدونه وبلاگ دارم .

از ماندانا که ندیده است ولی انگار سالهاست میشناسمش(تلخون)

از ندا که خیلی هوامو داره(گیلاس آلبالو شفتالو)

از برادر بزرگم امید یگانه که هر روز یه بستنی داغ منو مهمون میکنه!

از عادل که همیشه اولین نفره که بهم سر میزنه!(تخته سیاه)

از گارنت که خیلی عاقله!(لعل رخ)

از خواهر شیرازیم که نمی دونم واسه چی ازش خوشم میاد(دختر نارنج و ترنج)

از آزاده! با اینکه بی معرفته و پیداش نیست، اما هروقت پیداش میشه دست پر میاد(کلبه ویوارا)

از دوستایی که اسمشونو امروز تازه دیدم ولی معلومه خیلی با معرفتن!

و از رضا....... که زنگها و اس ام اسهاش دیوونم کرده!

تقدیم به همتون که بینهایتین تو معرفت!

 

 

 

 

+ ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

با هم بخندیم!شب تولدمه!

چطوری میفهمی که الان در سال 1388 خورشیدی هستی؟

1.       یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت  3 نفر بیشتر نیستن ولی 5 خط موبایل دارن !

2.       واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه پشت میز بغل دستی تو نشسته !

3.       رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه  !(زیاد درست نیست)

4.       ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک و چیزایی رو که خریدی ببرن داخل !

5.       هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره  !

6.        وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برمیگردی که موبایلت رو برداری. بدون توجه به اینکه 28 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی (خودمو گفتم)

8.       صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و وبلاگ بازی و چک کردن ایمیلته !

9.       الان در حالیکه این متنو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی !

10.   اینقدر سرگرم خوندن این متن  بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره !

11.   الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه  ؟ !

12.   و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالا ،حتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی  !

13.   دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم تا کمی بخندین !چون فردا تولدمه ! ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی...

+ ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بی حسی!

حوصله مقدمه چینی ندارم....

اولش : دیروز اعتماد به نفسم به حد 100 رسیده بود و بدون هیچ آمادگی قبلی زنگ زدم روابط عمومی شبکه ایکس و گفتم آقای فلانی (مدیرشون) هستن ؟ میخوام برای تست اجرا بیام.....

ساعت 2 رفتم نشستم و از نظر ظاهر اکی شدم  خجالت  رفتم برای صدا....صدا اکی شدم خجالت ..... رفتم اطلاعات عمومی ...جای همه شما خالی ! از ما پرسیدن چند تا از برنامه های شبکه رو بگو؟ کلی فکر کردم و دهنم قفل شده بود و....گفتم : متفکراووووم ....نمی دونم ...چند تا از کارشناسای شبکه؟..........نمی دونم....نظرتون راجع به برنامه فلان؟.......نمی دونم....تلویزیون رو روشن کرد و گفت : این چه برنامه ایه؟...........کلی از اینا(اوووووم و بازم اوووووم)..نمی دونم......

هر چی سوال کرد... ما عینهو این منگا! ابلهنه اینکه هاج و واج نگاش کنم ...نه ...کلی جوابای چرت و پرت میدادموبعدش میگفتم نمی دونم ... محترمانه گفت...کمی مطالعه کنید و چند هفته بعد بیایین....سبز

یکی نیست بگه :  تو که اصلن این شبکه رو آدم هم حساب نمیکنی ،  واسه چی رفتی آبروریزی؟عصبانی

دومش : این روزا بر سر دوراهی هستم...به قول شاعر که میگه: یه دلم میگه برو برو...یه دلم میگه نرو نرو....موندم این وسط کجا برم...برم به درک...(با آهنگ فیلم سلطان قلبها بخونید قافیه دار میشه)قلب

سومش : دیدین آدم یه چیز نو که میخره چند هفته اول هی دورش طواف انجام میده  و به دیگران نیز توصیه خریدش را میکنه و کلی سخنرانی در باب فواید کالای مورد نظر ،  سر میده؟ ....بنده چند روزی هست که یک عدد دستگاه مایکروویو خریدم و هی عشق آشپزی و کیک پزی در وجودمان به فوران آمده  و کارمون در اومده...حسابی ! خداروشکردیگه بی ناهاری نمیکشم و چشمان مملو از حسرت آقایان همکار را کور می نمایمو........فعلن خوشیم ! تا چه یار خواهد و چه در نظر افتدنیشخند

چهارمش : ممنون از دوستای با معرفتی که تولدمو تبریک گفتن ! تولدم چهارشنبه نهم اردیبهشته! زباناز تمام دوستای سمت راستی ممنونم . که سردسته تموم با معرفتاشون  یک عدد بستنی داغ هست!هورا

 

+ ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آه دل !

گفته بودم چو بیایی ، غم دل با تو بگویم

                              چه بگویم ؟ که غم از دل برود ، چون تو بیایی

 

 

 

 

پ . ن : بعضی اوقات یه بیت شعر،  خیلی چیزا رو میگه ! که چند صفحه  وراجی هم توان هضمشو نداره ...عرضی نیست ! قلب

+ ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()