نوستالوژی

توفیق اجباری !

بعله... بنده قرار بود با یک سری از دوستان عزیزتر ازجان ! بریم یه هفته مسافرت خارجه . اصرار نکنید که شرمنده ام نمی تونم بگم کجا(نه اشتباه میکنید...لبنان نیست! )...خلاصه بنده رفتم عکاسی و خوشگل عکس گرفتم(دوربین یارو منو عینهو بچه دبیرستانیهای کج و کوله ای که بعد تعطیلی مدرسه رفتن تو عکاسی! انداخت) و بعدش رفتم جهت تمدید گذرنامه...کلی دنبال جا واسه پارک ماشینم گشتم و ....بعله یه جای خوب پیدا کردم و رفتم به کارم برسم ....جای همگی خالی وقتی برگشتم... دیدم بعله جا تر است و ماشین ما غیبول شده ! منهم با اعتماد به نفس180 رفتم به یه آقا پلیس مهربون از اونایی که وقتی شبا ما خوابیم ، اون بنده خدا بیداره! گفتم اون ماشین سفیده که اینجا بود را ندیدین؟ که بعله کاشف به عمل اومد چرثقیل محترم از صبح بیکار بودن اومدن ماشین بنده رو بردن جهت استراحت...گفتم: آقا اینجا تابلو نداره واسه چی بردنش؟ گفت : روی خط عابر پیاده بود! ....ما هرچی گشتیم خط عابر پیاده کشف نکردیم! احتمالن قبلن موجود بوده و از بس عابر پیاده از روش رد شده ناپدید گشته!

بماند که آقا پلیسای مهربون چقدر بنده را خوب راهنمایی کردن و کلی پول آژانس رو دست من گذاشتن و هی فرستادنمان اینور و هی فرستادنمان اونور... و دست آخر،  پول چرثقیلشونم از من گرفتن (به من چه ؟! مگه من گفته بودم بیان ماشینمو ببرن !خدایی اگه ماشینمو با تویوتا کمری هم میبردن20هزارتومن نمیشد؟! )

بعد کلی پاسکاری شدن رفتیم پارکینگ نیروی انتظامی! بیشتر شبیه آشغالدونی بود ! یاد هنرپیشه های بدمن فیلمهای مسعود کیمیایی افتادم که تو این خرابه های ماشین از خودشون قیصربازی در میآوردن...با ترس و لرز رفتم ماشینمو از زیر ماشینای دیگه کشیدم بیرون و بعدش بردم یه کارواشو و حسابی بهش رسیدمو تا خونه محسن چاووشی گوش دادمو به افتخار تمامی پلیسای زحمتکش با سرعت وحشتناک تو خیابونای تمیز شهر ویراژدادمو به تلافی 20هزارتومن بر باد رفته ! 20 هزارتومن دیگه خوراکی واسه خودم خریدمو خلاصه ... خیلی خوش گذروندم!

بازم بعله...اینجوری شد که به دل ما بد اومد و به دوستانمون خبر جانگداز نرفتنمون رو دادیمو...از سفر جا موندیم ...

.....

.......

نکات ایمنی :

1- قدر ماشینمو بهترتر دونستم !

2- یاد قدیما کردمو کلی اتوبوس و مترو سواری کردمو تونستم  یه پست عشقولانه  در کنم !

3- پلیسها آدمای زحمتکش و دانایی هستن و البته بسیار خوب راهنمایی میکنند !

4- پارکینگ نیروی انتظامی عجب جای خوش آب و هوایی است !

5- نمردیم ودیدیم ماشینمونو با چرثقیل بردن!

6- اگه دیدید کلی ماشین تو خیابون پارک شده و یه جای مشکوک اون وسط هست که نه تابلو داره ونه جلوی پارکینگه و هیچ اوشکولی اونجا پارک نکرده ! بدونید مشکوک میزنه و حتمن در دوران دقیانوس کبیر ، خط عابر پیاده بوده و واسه رد گم کنی شما خالی مونده و پولدار شدن آقا پلیسا!

+ ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

همیشه عاشق !

من هنوزدلم میخواهد بدنم با میله های اتوبوس مماس شود و سرم هر دقیقه 3 بار میله ها را محکم لمس کند و یواشکی ، دکمه قرمز بی غیرت روی میله ها را ، که حالا میدانم رویش نوشته  stopفشار دهم و بعد برای ندیدنم توسط راننده ، خودم را به کوچه علی چپ بزنم .

من هنوز دلم میخواهد بعد از تعطیلی اداره ، در کتابفروشی های انقلاب ، ول بگردم و کتفهایم از خرید کتابها تا خود خانه ، بشکند !

من هنوز دلم میخواهد از ایستگاه مترو ، ساندویچ کالباسی بخرم و در میان ازدحام زنهای همیشه خسته، برای نشستن روی صندلیهای ژاپنی ، پای کسی را لگد کنم و بعد نشستن و گازیدن ساندویچم ، شیرینی خنده پیروزمندانه ام را تا خود رسیدن با خود حمل کنم .

من هنوز دلم میخواهد با تو! دریکی از شلوغترین ایستگاه های مترو بنشینم و با ورود مردهای پیچیده درهم ! فریاد بزنم :  " جومانجی "  آمد و خنده ام را با عشقی در دل ، تا خود اداره مزه مزه کنم .

من هنوز دلم میخواهد تا خود صبح ! پشت در خانه ، با تن پوشی به رنگ شب ، منتظرت بنشینم و در لحظه ورودت درآغوش خسته ات پناه گیرم.......

.....

......

........

..........

ولی من هنوز هم دلم نمی خواهد به تلفنهایت جواب بدهم !

 

 

 

پ ن : شبکه 2 سیما  چند سال پیش فیلمی به نام " جومانجی " پخش کرد که من خیلی دوستش داشتم و حس نوستالوژی برایم دارد! خلاصه فیلم : یک پسر دوازده ساله به اسم آلن یک تخته بازی عجیب و جادویی به اسم جومانجی را در سال ۱۹۶۹ پیدا می کند او و دوستش سارا شروع به بازی کردن با تخته می کنند و ناگهان آلن در مقابل چشمان وحشت زده سارا به درون جنگل جومانجی منتقل می شود . بیست و شش سال بعد دو بچه دیگر به اسمهای جودی و پیتر این تخته بازی را در خانه قدیمی آلن پیدا می کنند و زمانیکه بازی را شروع می کنند آلن مجدداً از جنگلی که درون بازی بوده بر می گردد . با ادامه دادن بازی ، حیوانات گوناگونی از بازی خارج می شوند  و اتفاقات عجیب و وحشتناکی رخ می دهد بنابراین آنها بایستی سارا را پیدا کنند تا با کمک او بازی را به اتمام برسانند

(توهین به أقایان نشود منظورم طرزهجومشان به داخل مترو بود نیشخند)

+ ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بعضی قیافه ها تا همیشه تو ذهن آدم میمونه ( نه آنکه نارگیل میخورد ! )

خمیازهدیشب از طرف دوستی قدیمی به محفلی دعوت داشتم . خوش و خرم داشتیم ازشبمان استفاده میکردیم که یکهو یه آقایی صدایم زد :

آقاهه : خانوم نوستالوژی؟قلب

من : بله  ...شما؟(تعجب شناختمش و قلبم تالاپی افتاد رو زمین ! خم شدم که جمعش کنم که دوباره ادامه داد)

اون : منم ..فلانی...سال80 ...همکارتون بودم....فلان جا...خوبید؟قلب

سمیه : ممنون...بعله... بعله... به جا آوردم و ... ناراحت

بقیه مکالماتو ولش کنید... حالا منظورم چیه؟!

آقای مثلن ایگرگیان ،  در سال 80 ، یک دوره بسیار کوتاه همکار بنده بودند (در سازمان عریض و طویلمان که به دلایل امنیتی از نامبردنش معذورم ! چشمک) ایشان به یکی از همکاران مامان بزرگمان(نه اینکه مامان بزرگم کار میکرده و همکار داشته! نه.... اون خانوم همکار بنده ، اینقدره باسابقه بود که تو ادارمون مامان بزرگ شده بودیول) موضوعی را مطرح میکنند(خواستگاری دیگه!) و ایشان از قول من میگویند : نه ! تعجب (چون من اونموقع ها حس ازدواج نداشتم و الکی به همه میگفتم نه! ولی از شانسم از این یارو بدم نمیومد و بعد چند سال که این موضوع رو شنیدم ، هر چی فحش ناموسی و بی ناموسی بود نثار این مامان بزرگ اداره کردم عصبانی) بعدشم ایشون (آقاهه) به خاطر من از آن اداره می روند (پدر عشـــــق بسوزه ، گم و گور می شوندخجالت)

حالا دیشب نمی دونم چی شد و چی پرسید که منم زبونم لال شه گفتم مجردم! ابله آی چشمان این برادر یک برق گنده ای زد و رنگش گچی شد که نگو!(ایشان هنوز مجردند) بعدش نمیدونم چی شد که مادرشان آمد با بنده صحبت و تلفن و از اینجور چیزا(محفل نیمچه خانوادگی بود)

حالا این وسط چند مشکل وجود دارد:

1-  بنده یک بار ازدواج کردمو ...اون بنده خدا نمیدونه (بنده که قصد تزویج مجدد ندارم ولی خوب ..چی بگم...خجالت)

2-  شماره خونه مامانم اینا رو دادم و پدر بنده هنوز از جدایی من اطلاع ندارند(یا خدا ... چه گندی زدمگریه)

3-  هنوز ته قلبم خالی نشده و مستاجر قبلی فعلن خیال خالی کردن ندارد ! قلب

4- حالا با این مشکلات امروز فکرم حسابی داغونه ! من هنوز نمیدونم باید بگم متاهلم یا مجرد(آخه کسی نمیدونه جدا شدم)سوال

5- دنبال راهی میگردم که عشق قبلیمو فراموش کنم ولی خوب به هیچ مذکری هیچ احساسی ندارم (فعلنه) نمیدونم چی بگم؟!سوال

 

 

پ ن اول : هرروز3 بارمزاحم تلفنی (صبح ، ظهر و قبل تعطیلی اداره) دارم (تابلوست که کیه! نه؟) خمیازه

پ . ن دوم : بعضی اوقات میگم که چی ؟ آدم بیاد خاطرات روزانشو تو اینترنت پخش و پلا کنه و یه عده بیان نظر بذارن و برن؟!حداقل علاوه بر همدردی ،  یه پیشنهادی ؟! نظری؟ راهنمایی ؟! لطفن کلافه

پ ن سوم : من یه سفری در پیش دارم که میام واستون تعریف میکنم!لبخند

+ ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دلبری به رسم خودش !

بازم خدا ، دیشب در یکی از روزهای خوبش شروع کرد به دلبری کردن واسه بنده هاش ! ماچ

الان که دارم این پستو مینویسم ...هنوز داره دلبری میکنه... بغل

خدایا دلبریتو شکر...دوست دارم دوست دارم دوست دارم .... تنهامون نذار! قلبقلبقلب

 

پ . ن : دلم میخواد برم وسط خیابون و مثل فیلمای هندی ، زیر بارون بچرخم و بچرخم و ... تا سرم گیج بره و بخورم زمین ! نیشخند

---------------------------------------------------------------------------------------------

بعدن اضافه گردید :

با اجازه تموم دوستای بی احساس  قهر  من الان عین یه موش آبکشیده ، در حال لرزیدن هستم....فکر کنم اثرات فیلم هندیه بوده

+ ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تواریخ !

ساعت3 صبحه . با اینکه چشام تنگ شده اما خوابم نمیبره! داستان کوتاهی میخونم و به تاریخ نوشتنش خیره میشم9/2/85.

پشت میز مبلمان خونه مامان اینا نشستم و با ادا و اصول و شکلک ، شمعای روی کیک تولدمو فوت میکنم و کل فامیل میرن رو هوا (هم خودشون و هم صداشون)بابا نترسید چیزی نترکیده...منظورم رو هوا رفتن از شادی و هیجانه !دلقک

همونروزی که من غرق در شادی و کادو و ... بودم نویسنده این داستان کوتاه احتمالن تک و تنها پشت رایانه اش نشسته بوده و داشته این داستانو تایپ میکرده ! احتمالن پکی هم به سیگارش میزده(تجسم میکنم یه زیرشلواری آبی نفتی هم پاش بوده!)یول

یا مثلن تو وبلاگ خانوم ایکس : اولین نوشتش ماله 2/8/82 ! اوه.... اونموقع من نمیدونستم وبلاگ خوردنیه یا پوشیدنیه(نه بابا اینقده هم خنگول نبودم ، گفتم حال و هواتون عوض بشه نیشخند )من اونموقع تو جلسه خواستگاری نشسته بودم و به جفنگیات عشقولانه ای گوش میدادم و چند تا جفتک به بختم میزدم(ببخشید اینقدر بی نزاکت شدم ! بازم گفتم حال و هواتون عوض بشه! نیشخند)راستی اونموقعها فکر میکردم آدمایی که وبلاگ مینویسن چه آدمای بیخود و بی دردی هستن که اینقد چرت و پرت مینویسن(دور از جون هممون! خیال باطل) اما حالا میبینم قشر با درد و بدبخت جامعه همین ماها هستیم(ینی وبلاگ نویسا)هورا

یا از تو زیرزمین مامان اینا یه نسخه از مجله " روزهای زندگی " پیدا میکنم و میبینم مال 23/5/76 ... وای خدای من! اونموقع من محصل بودم و هرچی پول تو جیبی میگرفتم یا کتاب میخریدم یا نوار هر خواننده در پیتی که میومد به بازار(یاد شادمهرعقیلی به خیر! البته دور از جونش)، یا همین مجله های خاله زنکی  و بیخودی که از من(سمیه خانوم) یه دختر عاشق پیشه ساخت که بین اونهمه آدم خوب ، عاشق یه مرد اتوکشیده و زبون بازی شدم که بعد اینهمه سال نمی دونم الان که میگه دیوونه وار دوستم داره و بخاطر تهدیدایی که کردمش حاضر شده طلاقم بده راستکی میگه یا داره زبون بازی میکنه! گریه

در هر حال امیدوارم چند سال دیگه که یکی تازه هوس درست کردن یه وبلاگ به سرش زد و اومد سراغ این پست من ، منو مجسم کنه که با چشای نیمه بسته دارم تند تند آشفتگیهای ذهنیمو رو کیبورد فشار میدم(با ناخنهای بلند و خوشملم خجالت) که دهنشم پر از خمیازه های بی صداست(امیدوارم منو با زیرشلواری آبی نفتی مجسم نکنه سبز)

پ . ن: این چند روزه به خاطر یه سری التماس !  قلب کمی آشفته ام. حالم خیلی خوبه و خوشحالم و کیف دنیا رو میکنم و تنها کسانی که از حال روحیم خبر دارن شماهایید!(لطفن محرم باشید مژه)

پ . ن : سعی میکنم که فراموشش کنم و احساسمو بذارم ته کفشم و هی روش راه برم ! عصبانی اما خوب...این سعی کردنه کمی سعی میخواد! میدونید که به این آسونیا نیست... مخصوصن طرفتون سیریش باشه و ول کن هم نباشه و هی با گریه هاش قلبتونو ریش ریشی کنه!کلافه

اما خوب حرف زن یکیه! یه بار گفتم : برو دیگه دوست ندارم...ینی برو...والسلام ختم کلام(یکی منو بگیره با این جذبه!) زبان

+ ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

فردا دیر است !

میگن تو قیامت ، فیلم زندگی هممونو جلوی همه ملت میذارن ! از اول بدنیا اومدنش تا لحظه تو خاک رفتنش!

تو نظرم  یه  LCD گنده n اینچی میاد که ملتی دورش جمعند و نوبتی سرخ و سفید میشن و مچاله میشن تو خودشون!

شبیه سینما 2000!  که بچگیامون دور از چشم بزرگترا بلیط میگرفتیمو می ایستادیم جلوشو و هی  دلمون میومد تو دهنمونو بعدش قلبمون تالاپی میفتاد کف پاهامون!

هیجان من واسه اونروز بیشتر واسه اینه که فیلم تو رو تماشا کنم!

ببینم .... اونروزایی که من تک و تنها تو گریه های شبونم ، مثل بچه تو رحم مادرش در حال پیچ و تاب خوردن بودم تو کجا سیر میکری؟!

بعد جداییمون که شب و روز گریه میکردی و التماس ، با اون اس ام اس های پر شده از توجیهات احمقانه ! واقعن پشیمون بودی ؟یا بعد قطع تلفن به ریش من ساده لوح میخندیدی؟

یا الان که دارم از تو مینویسم و یه بغض به ساحل نشسته ، گلومو میسوزونه ، تو داری چیکار میکنی؟

آخ که قیامت بشه! دیگه با خیال راحت می تونم درد ودل کنم واسه خیلیا!

گرچه فردا هم دیره واسه رفع خورده حسابای دلتنگی من و تو ! چه برسه به قیامت!

+ ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تصمیم اول به وقوع می پیوندد !

اول : من احساس خمودگی می کنم یا خاصیت فصل بهاره ؟!  با اینکه باید سرشار از عشق و هیجان و صفا و پویایی  باشه ، خواب آلودگیش نصیب ما شده؟

دوم : به سلامتی همه دوستان ، اول سالی بنده جرعه گوارای سرما را سر کشیدم و فعلن گلاب به روتون ، آب دماغمان در حال سیر و سلوک در اطراف لب و لوچمان می باشد!

سوم : وقتی تصمیم به بلند کردن ناخنهایم گرفتم به مصائب کثیرش فکر نمی کردم ! بین خودمان باشد کسانی که ناخنهایشان بلند است موقع دستشویی رفتن و انجام عمل شستشوی  ... و یا تخلیه بینی محترمشان ، دچار صدمات روحی و جسمی نمی شوند؟ لطفن راهنمایی فرمایید !

چهارم : دیشب از مریضی در حال موت بودم که یکهو حس ششم بدی افتاد به جونم که الان مهمانی ناخوانده  سر می رسد! در عرض 45 دقیقه خانه تکانی ای کردم مثال شب عید و بوی عید و عطر و بهار و مهربانی در هم پیچیده...دیگه از مریضی خبری نیست ...می شینم پای تلویزیون و تا ساعت 30/2 صبح هی  آب پرتقال نوش جان می کنم و هی قربون صدقه خانه تمیزم می رم و هی  به جنگ و جدلای بامزه "عادل " و " مایلی کهن " تو برنامه نود می خندم و هی خوابم نمی برد!

پنجم : به دلایل امنیتی حذف شد!

ششم : از اینکه دوستان عزیزم به دعوتم پاسخ مثبت داده اند و الان وبلاگ هرکدومشونو وا کنی در مورد دعوت من نوشتند دلم داره غنج می ره !

هفتم : سایتهای شراگیم ، شما همتون دروغگویین ، آرایه  ،  دلا ، بهارنارنج و ... برای من فیلتره ! امروز اینجوریه  یا درشونو تخته کردن؟

هشتم : من با نوشته های چندگانه بیشتر حال میکنم ، امیدوارم شما هم حال کنید.

 

+ ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تصمیماتی که در سال جدید گرفتم

1-     تنبلی رو بذارم کنار و زود به زود آپ کنم (آخه کلی حرف دارم اما حس نوشتن ندارم و میترسم یه روز غمباد بگیرم)

2-     کمی مهربانی و گذشت زیاد از حد ! رو کنار بذارم و کمی کینه ای و قهر قهرو بشم(از مهربانی خیری ندیدم)

3-     به نخوردن ناخنهای دستم ادامه بدهم  ( به جایش آجیل یا شست پایم را بخورم)

4-     محض رضای خدا لای کتابهای ارشدم را باز کنم و صد البته بخوانمشان (شاید به جایی برسم)

5-  زود عصبانی نشوم ( در موقع شنیدن حرفهای چرت و پرت  دیگران ، لبهایم را بخورم و به خاطرات خوب فکر کنم و کمی لال شوم )

6-     دلم زود نسوزد و به رحم نیاید ( وقتی اومد گفت پشیمونم و غلط کردم و بچه بودم و ... نگم آخی ، طفلی ، بیچاره گناه داره ؟!)

7-     دلیل نداره با همه فامیل رابطه دوستانه داشته باشم (دوری و دوستی و عشق و صفا)

8-     کمی آهسته برانم (به خانومهایی که سرعت ماشینشان بیشتر از 40 نمی رود بیندیشم)

9-  کمی حرفهای بی تربیتی یاد بگیرم و پاستوریزه بودن را بذارم کنار ( وبلاگ  موسیو گلابی  و شراگیم      جای خوبی است)

10- کمی شلخته باشم (دنیا دو روزه و دستها فقط به درد سابیدن نمی خورد )

11- کمی به مرگ فکر کنم ، شاید پشت در خوابیده باشد(خداکنه خواب اصحاب کهف داشته باشه)

 

پ . ن : حالا که خاله بازی راه انداختین و هی همدیگرو دعوت می کنین ...منم از دوستان زیر دعوت به عمل می آورم تا تصمیمات مهم و قابل نوشتنشان را در سال 88 بفرمایند.

دوستان به ترتیب قد :

 یادداشت‌های یک گلابی دیوانه 

 گیلاس آلبالو شفتالو

 دختر نارنج و ترنج

الهام توت فرنگی

هوین ژووووری

طعم گس عشق

بــــهار نارنج

کلبه ویوارا

بستنی داغ

اون و این

سیب من

تلخون

باران

 

+ ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()