نوستالوژی

قاطی بازار !

1- در یک اقدام انتحاری (فکر کنم یه رگم به فلسطین برگرده!)ناخونامو بعد عمری جویدن بلند کردم ! چقدر خوشگلن! از قدکشیدنشون هر روز عکس میگیرم(عقده ایم نه؟!)مژه

2- امروز آخرین روزکاریمه که سر کار اومدم و تا میتونم دارم با اینترنت گردی خودمو خفه میکنم !دلقک

3- این چند روزه اونقدر خونه تکونی کردم که مدل راه رفتنم شده مثل " فاطمه معتمدآریا " تو فیلم گیلانه! فرشته

4- با پول عیدیم رفتم یه ضبط  اتوموبیل خریدم که یو اس پی خوره ! صدای ضبطو بلند میکنم و با سرعت زیاد  تو خیابونایی که بوی عید میدن  ویراژ میدم! آی حال میده آی میده!شیطان

5- چقدر امسال با اینکه خاطرات بدم توش کم نیست زود گذشت ،خیلی زود.

یاد پارسال شب عید افتادم که تو خیابونای شلوغ رفتیم ماهی سفید بزرگی خریدیم 10تومن و من یه سبزی پلوی خوشمزه درست کردم که هنوز بوش تو دماغمه!خیال باطل

6- آدم با سرعت 140(میدونم کمه اما به خاطر این پلیسای نامرئیه)وسط اتوبان نمی دونه حواسش به رعایت فاصلش با ماشینای جلوییش باشه یا چاله چوله های فاضلاب یا  فال گیرا  و رقاصای دم عید که مثل اجل معلق می پرن جلوی ماشینت و خودشونو میچسبونن به شیشه جلو و نمی رن کنار و یا چراغهای قرمز سرعت گیرکه تازه شدن دکور جدید اتوبونا ! و جدیدن کنترل رادیو ضبط جدیدم(که باهاش آهنگارو عوض میکنم) زبان

7- از ترس این برنامه " آهسته برانید " شبکه 3 ، مجبورم کمی آروم  برونم که مبادا اسیردست این پلیس نامرئیای دوربین مخفی دار!  بشم و آبروم تو کل مملکت بره!سبز

8- سال نویی باید یه خونه تکونی اساسی کنم و کینه بعضیارو از تو دلم پاک کنم ! اما چیکار کنم بعضیا خاطرشون حتی با وایتکس هم نمیره ! لامصبا بدجور بد پیلن! کلافه

9- امسال اولین سالیه که دنبال جورکردن دم و دستگاه سفره هفت سین نبودم!اصلن حسش نیومد! خمیازه

10- خواهرم گیر داده با هم بریم ایران گردی، با اینکه عاشق سفرم و می دونم خوش میگذره اما دلتنگیام نمی ذارن تصمیم بگیرم!

مثل تنهاییام ، درسای نخونده واسه ارشد آزاد ، کتابهای جدیدی که خریدم و هنوز لاشونو وا نکردم ، سریالها و فیلمهای سینمایی تلویزیون خودمون که عاشق اینم تنهایی جلوی تلویزیون دراز شم و تنقلات میل کنم و فیلم ببینم! 

11- خرید عید اصلن نکردم ، اینم حسش نبود فقط 5 تا روسری خریدم 70تومن که خیلی نازن! تعجب

12- چند روز پیش ، عروسی پسرداییم بود و یهو با خواهرا و دامادامون زد به سرمون دنبال ماشین عروس بریم ! اونم کجا ؟ تا کرج ! آی حال داد آی بازم حال داد ! منم که عشق سرعت و ویراژ ! کل فامیل یه طرف منم یه طرف (تنها خانوم راننده من بودم)خجالت

تا ساعت 2 نصف شب بوق می زدیم! نکته بامزه این عروسی این بود که 3 تا از دوستای داماد راننده وانت و کامیون بودن و جالبه دنبال ماشین عروس ویراژ میدادن(پلیسا کجا بودن خدا داند؟!)تصور کنید راننده کامیون لایی بکشه و هی ویراژ بده !علاوه بر دست فرمون باحال داشتن ، مغز خر خوردن هم لازمشه! گاوچران

13- سال خوب و جذابی داشته باشین پر از خیر و برکت و مهربونی و صفا ! آرزومندان به آرزوهای خوبشون برسن!

 آرزوهای خوب آرزو دارم! FAVORITES برای دوستای سمت راستیم و

 

+ ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

از به...

همیشه عید واسم نوستالوژی خونه سه طبقه مادر بزرگمو داره...طبقه اول دایی بزرگمو و 4تا بچه شلوغ و با محبتش ، طبقه سوم دایی کوچیکه که یکی از عشقامه تو زندگی و طبقه وسط مهربونترین و خوشگلترین مادربزرگ عالم با یه بابا بزرگ ساده و دوستداشتنی....پاتوق من و مامان و نگار(خواهر کوچکترم)با خاله های دیگم از یکروز قبل تعطیلات ، بعد از به صدا در اومدن زنگ سوم مدرسه شروع میشه تا............ ساعت 5 صبح 14 فروردین سال دیگه، که با آقای کیانی(همسایه بغلی مادر بزرگ که یه عالمه ورزشکاره و شبیه هرکول میمونه و عاشق زن و بچه هاشه) و پیکان قهوه ایش راهی  مدرسه امون(من و نگار) تو خیابون جردن میشیم در حالیکه پیک شادیهامونو مشما کرده تو بغلمون فشار میدیم که زود تحویل ناظم مدرسه بدیم!

     حتی الان بوی اون روزا لای پره های بینیم دارن رژه میرن...خدایا دارم از اینهمه خوشی میمیرم....

     فکرشو بکنید که 27 نفر آدم شبا ساعت 1شب با هم بخوابن(بخونین : توی همدیگه بچپن) البته اونهم با غرغرای زیرزیرکی بابابزرگ ! و ساعت 9 صبح فردا با صدای رفت و آمد مهمونایی که به عشق دیدن بانوی بزرگی (که به گفته همگان شبیه یکی از چهره های بزرگ عصرشه )اومدن ، از خواب بیدار بشن...

مامان بزرگ عزیزتر از جونم ! کجایی که ببینی 10سال از نبودنت میگذره و داغ نبودنت هنوز واسم تازه است و هنوز حرف تو و بابابزرگ ، شیرینی دور هم جمع شدنای گاه و بیگاهه خاله ها و داییاست...

     دیگه هیچ عیدی رنگ اون عیدای تر و تمیزو نداره ، رنگ اتوبوسای دو طبقه ، رنگ چارلی چاپلینهایی که نزدیک سال تحویل میومدن تو قاب تلویزیون ، رنگ شیرینی نخودچی هایی که فقط مخصوص عید بود ، رنگ عیدیایی که یواشکی خرجشون میکردیم(یه بار  من و نگار رفتیم 2 بسته شیرخشک خریدیم و روی پشت بوم  یواشکی همشو خوردیم ولی هیچیمون نشد ! لامصبا عجب مزه ای داشتن) ، رنگ ماهیهای قرمزی که تو اون تنگ (ضمه روی ت)عجیب غریب مینداختیشون و حتی رنگ اون سبزه های عدسی که چند هفته قبل از اومدن عید تو یه دیس خوشگل کنار پنجره  مدام بهشون آب میدادی تا یه سین سفره هفت سینت بشن !

       بیچاره بچه های الان که تو خوابشون هم اتوبوس دو طبقه نمی بینن! همیشه خدا مثل پادشاها جلو یا عقب ماشین شخصی پدر یا مادرشون درحالیکه کمربند ایمنی رو بغل کردن چمباتمه می زنن و ماهی یه بار(اونم اگه بین مامان و باباشون دعوایی رخ نده) به خونه مامان بزرگاشون میرن!تولدای آنچنانی میگیرن و لباسهای اسپایدرمن و بت من و... آویزون کمدهای شخصیشونه...همیشه خدا جیباشون پر شده از کاکائوهای مختلف کیندر ! نمی فهمن کاکائو کوچولوهای وسط سفره هفت سین که موقع ورود و خروج مهمونا یکیشون غیب میشد ومیومد لای دندونای آدم چه کیفی داره!نمی فهمن ولو شدن صدای آژیر خطر لای دفتر مشق ینی چی ؟نمی دونن داشتن ویدئو و فیلم دیدن باهاش چه مزه ای داره؟

      آخ مادربزرگ خوشگلم! قاطی کردم و چرت و پرت میگم ! یادته آرزوی دیدن عروسیمو داشتی  ؟ نوه عزیزت با اون همه افاده و 46 تا خواستگار(که بعد رفتن تو شدن 81 تا)  حالا واسه خودش خانومی شده ! اونقدر استقلال پیدا کرده که تک و تنها تصمیم به جدایی از مرد رویاهاش میگیره ! حتی باباشم نمیدونه دخترش چند ماهه داره تنها زندگی میکنه!

     چقدر دوست داشتم الان بودی و عید که میشد سالمو تو بغل تو آغاز میکردم ولای موهای مشکیت که هیچ وقت رنگ سفیدی نگرفت وتا قبل شیمی درمانیت به کمرت میرسید صفا کنم....

     یادته میگفتی سفره هفت سین تو همیشه 8 سینه ! (به خاطر وجود سمیه شیرین زبونت)

    دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ! قلب ببخش که شبای جمعه کم میام پیشت ....به جاش میخوام سورپرایزت کنم و سال تحویل سفره هفت سینمو کنار تو پهن کنم و خودمون دو تایی زیر درختای کنار خونه جدیدت سال88 رو آغاز کنیم .

دو تایی با هم!

 

+ ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یاد بیخودکی از یار رفته!

امشب تمام کوچه ها بوی تو دارند                     امشب تمام غنچـــــه ها رنگ تو دارند

امشب دلم مثل همیشه خوش خبر نیست              دیگر به یادت خنـده هایم با نمک نیست

می جویمت ، اما نمی یابم تو را حتی به یک بو     بیخود دلم می خواهدت ، می پرسدم کو؟

من چون ندارم یک جواب صادقانه                     می خندم و می گویمش من کودکـــــانـه

دیگر نخواهی دید او را در کنارت                      دیگر نجو! حتی به یک بو از نگـــــارت

مرد همیشه خسته ات یار دگر شد                     رفت و پی یک یــار دیگر در بـــه در شد

پ ن : مال خودمه البته خیلی ناموزونه می دونم! اما یه حس بود و یهویی اومد دیگهنیشخند

بازم پ ن: من یه هفته مشهد بودم و واسه همتون دعا کردم و خیلی خیلی بهم خوش و خوب گذشت . دست امام رضا(ع)جونم درد نکنه ماچقلب

+ ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

جدایی از صمیم دل !

اینکه با تو باشم و با هم نباشیم.....جدایی همین است !

اینکه یک خانه ، ما را در برگیرد ، اما یک ستاره هم ما را در خود جای ندهد....جدایی همین است !

اینکه قلبم اتاقی باشد ، خاموش کننده صداها ، با دیوارهای مضاعف و تو آنرا به چشم نبینی.....جدایی همین است !

اینکه در درون جسمت  تو را جستجو کنم و آوایت را در درون سخنانت و ضربان نبضت را در میان دستانت جستجو کنم...جدایی همین است !

+ ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()