نوستالوژی

زخم !

دیدی بعضی زخما مثل خراشی که کاغذ رو انگشتا ایجاد میکنه چقدر سطحین ! اما بر اثر یه برخورد کوچولو تا فیها خالدون آدمو میسوزونن؟!

اما بعضیاشون اونقدر عمیقن که از داشتن عمق زیاد هرچند سال یه بار بوی گندشون آزارت میده...

من روی قلبم پر از زخمای سطحیه که با کاغذای جورواجور و رنگارنگ ،  بریده شده و بدجور می سوزوندم که فقط من میبینمشون و سوزششو احساس می کنم و هیشکی اونارو نمی بینه !َناراحت

+ ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تنبلی !

خداوندا !

ما را به راه راست هدایت فرما ؛ اگر نشد.....

لطفن راه راست را به سمت ما کج فرما !

 

پ . ن : خدا رو شکر بالاخره این امتحان کارشناسی ارشد تموم شد و میتونم یه دل سیر وبلاگ نویسی کنم از فردا!قلب

+ ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

افسوس !

از دم خونه تا میدون هفت تیر ، تو این ترافیک بزرگراه صدر! درست 45 دقیقه  تو راهم و حوصله ایستادن تو اتوبوسهای همیشه شلوغو ندارم نگران. به پرس(با کسره بخون) شدن بین خانمها نمی ارزهکلافه

ترجیح می دم  اتول  سوار شم  ! اونم جلو نمی شینم چون امکان اینکه راننده دارای هیچ فقره خواهر و مادری نباشد و پسری جوان یا مردی هرکول را کنار من سوار کند زیاد است . آنموقع تا خود میدون ، سرشار از ابراز احساسات این دو مرد مهربان خواهم شدمژه

عقب هم  وا مصیبتا ! بعضی اوقات در طی مسیر، وقتی به خودم می آیم ... به جای دو دست روی پاهای مبارکم 3 دست مشاهده می کنم و تا انتهای مسیر مشغول حل معادله 3 مجهولی " صاحب دست سوم چه کسی می تواند باشد" می شم.سبز

با این شروع بسیار خوب ! می رسم اداره ....

همکارم(خانومه) با نیش باز شده تا بناگوش  ! منو غرق در ماچ و بوسه و درخواست مژدگانی و ... می کند .متفکر

از درون گر( با ضمه بخون) میگیرم ... یعنی آقای فلانی که چند وقتیه تو فکرشم اومده خواستگاریم ؟ یا اینکه تو تست گویندگی رادیو قبول شدم و یا.... شایدم مسوول قسمتمون شدم ؟!

همکارم روزنامه جام جم امروزو میاره و اسم منو نشون میده که با خودکار قرمز دورشو خط کشیده و ....

خانم سمیه ... برنده یک دستگاه خودرو .... از بانک ...هورا

اصلن خوشحال نشدم ، ترجیح می دادم یکی از آرزوهای بالاییم باشه تا ....

 از اونروز تا چند هفته کارم شده بود شیرینی دادن و گوسفند کشتن وتلفنی توضیح به دوست و اقوام خارج و داخل ایران دادن : که  چقدر پول تو بانک داشتم و پارتیم کی بوده و...تازه سر مژدگانی با همکارم یک هفته قهر بودیم(بچه پررو سکه  طلا می خواست)عصبانی

از اون روزای بامزه 7 سال گذشته .......افسوس

آقای فلانی هم اومد خواستگاریمو و من عاشق ! به خاطر نگاه یه جوریه مادر جانش(خاک تو سرم با این دلیل مسخرهگریه) جواب رد بهش دادمو و گویندگی هم قبول شدم و ماشینمم با خوشفکری مامان خوشگلم و پدر دست و دلبازم تبدیل به همین خونه ای کردم که الان توش می شینم و  تهنای تهنا به خیلی چیزا فکر میکنم...

 

پ ن : از دوست جونم  هرا  متشکرم : آخه جرقه نوشتن این خاطره رو اون تو سرم زدماچ

 

+ ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

فرق من و تو !

من و تو مثل دو تا سیبیم !

یکیمون تو مغازه هاشم آقا سر پل تجریش!

و اون یکی تو دکه اصغر آقا وسط  میدون تره بار!

هاشم آقا منو اینقد نگه می داره و برق میندازه و دست هر کسی نمیدتم تا خریدار اصلیم پیداش بشه و به قیمت بالا منو تحویل بیگیره و با لذت تمام نیگام کنه وبا خودش ببرتم و بعدش ... بعدش مهم نیست !

اما توچی؟ ... قاطیه سیبای دیگه(بعضن خراب و درب داغون) با قیمتی پایین در حالیکه مدام می زنن تو سرت و هولت می دن تو کیسه ها روونه  خونه ها میشی!

به خودت بیا... سال نو نزدیکه .

اضافه شد : دوستای گلی که کامنت خصوصی می ذارین مژه: لطفن یه ندا قبلش بدین! مثلن دینگ دینگ خصوصی داری و از اینجور چیزا!                     چشمک 

اضافه به اضافه شد : از وقتی وبلاگی شدم روزام خوشگلتر شده و سرشار از حس آرامش .قلب خداکنه رنگ عادت به خودش نگیره... روزامو میگم نیشخند.

 

+ ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آلبوم عکس

دیشب در یک اقدام انتحاری ، تمام آلبوم عکسای قدیمی و جدیدمو آتیش زدم!

سخت بود اما شد.

حالم از هرچی خاطره و یاد گاری و یاد دوچرخه و ... بهم می خوره .

یه مشت عکس مسخره که پشت همشون ژستای الکی و خنده های مصنوعی و شکلکهای بی مزه قایم شدن !

عکسایی که به درد تنهایی و دلتنگی و بهونه واسه افسردگی و گریه های بی دلیل می خورن! که اونم آخرش (به قول شادمهر عقیلی) سوی چشای آدمو می برن و به سمت کورشدن الکی هولت می دن .

مثل یه معتاد که موقع خمودگی به هر سوراخ سمبه ای چنگ میندازه که سرحال بیاد ، منم از هر سوراخی دنبال یه نشونی ،عکسی ، کادویی واسه آروم شدنم می گشتم .حتی یه موقع دستمال کاغذی که روش یه کروکی ناکجا آباد حک شده بود می تونست  تا مدتها به یه نقطه ای خیره ام کنه و هق هقمو تا هفت آسمون بالا ببره....

بسه دیگه مگه تا چند سال میخوام زنده بمونم و زندگی کنم که نصف بیشترشو صرف یادآوری خاطرات برباد رفتم بکنم!

منکه رسمن از دیشب پاک پاکم و بی خاطره!...

 

+ ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()